یه بار سوم راهنمایی بچه ها صبح توی جامیز من یه مار پلاستیکی انداخته بودن! [-(
وقتی من اومدم دیدم همه دارن میخندن!منم دیدم اونا میخندن،خندم گرفت!
دوستم گفت تو به چی میخندی؟
منم گفتم هیچی!که یهو ماررو دیدم!
یکمی اولش ترسیدم ولی بروز ندادم! [-(
ماررو از تو کشو دراوردم گرفتم دستم گفتم این چیه؟!
یه دفه همه اینجوری شدن
منم که خودم داشتم از خنده میمردم،ترکیدم!
ولی خداییش خیلی ضایه کردم!کاملا غیر عادی طبیعی جلوه کردم!
ما یه معلم داشتم طفلی قدش نصف من بود(قد من168) ما میرفتم رو وایت برد کلی خط خطی می کردیم و تخته یاکن رو باش می ذاشتیم (دبیر ریاضیمون و مرد بود 9 ) طفلی وقتی میومد نمی تونست رو تخت ه بنویسه هر دفعه تا مرز گریه می رفت آخی...................................!!!!!!!!!!!!! O0
ما بیشتر رو بچه ها کرم میریزیم! زیر پایی و اینا! یه بارم کفش یکی رو که رفته بود نماز خونه برداشتیم از سقف آویزون کردیم!
یه بارم دبستان بودیم بعد روز معلم از این تخم مرغا که رو سر معلما می ریزن توش کاغذ رنگیه! از اونا گذاشتیم بالا در که باز میکنه بریزه رو سرش... البته تخم مرغه واقعی بود
دختر عموم خیلی لوسه...
یک بار بهش گفتیم:میخوریییییییییییمت....
بعد ادا در اواردیم...
بدبخت ترسید رفت به مامان بزرگم گفت ^-^
ما هم هر هر بهش میخندیدیم...
سر کلاس همیشه یکی میزنم توی دست دوستم...
اونم میزنه...
پشت سریامون(دوستام)اعصابشون خورد میشه دو تا شون محکم میزنن تو سرمون ....
ما هم میزنیم....
اما این زمانیه که معلم پای تخته است....
من که کرم زیااااد می ریزم!!!
مثلا جلوییم نشسته بعد هواسش نیس ور می دارم کیفشو تخلیه می کنم بعد میاد می بینه کیفش خالیه!!!!
منم که....
البته دیگه بد بخت عادت کرده ها!!!
دیگه تازگیا خود کیفشو ور می دارم می ذارم یه جایی!!!
سر کلاس بودیم آفتاب داشت کورم میکرد هی میگفتم پرده رو بکشید اذیت میکردن بچه ها و نمی کشیدن منم ساعتم رو جلوی آفتاب گرفتم بازتابشو تو چشم های بچه کردم به طوری که سر شون درد گرفت و زنگ بعد حلشون بد شد و رفتن دفتر نبات گرفتن!
سوم راهنمایی که بودیم من و چند تا از بچه ها به دسته در کلاسمون رنگ و روغن زدیم تا معلم ریاضیمون که خیلی هم منفور بود وقتی درو باز میکنه رنگی بشه ولی چند تا از بچه هامون رفتند لومون دادند بعد چشمتون روز بد نبینه چنان دماری از روزگارمون دراوردند که تا عمر دارم یادم نمیره
کلاس حرفه و فن سوم راهنمایی بود. پنجشنبه. ما گروهی بودیم تو حرفه. فعالیت های عملی هر فصلو گروهی انجام میدادیم. رسیده بودیم فصل آشپزی که فعالیتش پختن کوکوسبزی بود.
معلم گرام هم گفت وسایل و مواد لازمو بیارید مدرسه درست کنیم. ما هم در یک صبح دلنشین رفتیم تو حیاط و کوکو سبزیمونو درست کردیم. حالا از شیطنت های همون موقع که بگذریم زنگ بعدش دینی داشتیم این معلمشم خیلی خشک بود.
منم ته کلاس بودم. ابزارم پیش من بود. همون جا پیک نیکو روشن کردم و تابه رو گذاشتم روش بوی کوکو تو کلاس پیچیده بود و نهایت معلم دینی اومد ته کلاس گندی که نباید میخورد خورد دیگه.