• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

بهترین متونی که تا به حال خوانده اید

amir3_13

مهمان
لذت زندگی


یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
مكزیكى: مدت خیلى كمى !

آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !

آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مكزیكى: خب! بعدش چى؟

آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
آمریكایى: پانزده تا بیست سال !

مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟
آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى
 

salary

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
331
امتیاز
464
پاسخ : باغ حکایت و لبخند

آستین نو ، ‌بخور پلو

می گویند روزی بهلول را به مهمانی دعوت كردند. بهلول با لباس كهنه و مندرس به آن مهمانی رفت و در صدر مجلس نشست. مهمانها یكی پس از دیگری وارد مجلس شدند و آنقدر به بهلول گفتند: « یك خرده پایین تر، یك خرده پایین تر.» تا بهلول دم در نشست و روی كفشهای مهمانها غذا خورد. بعد از چند روز دوباره بهلول به همان مجلس دعوت شد. این دفعه لباس نو و تازه ای عاریت گرفت و به تن كرد و به مهمانی رفت. از همان اول خودش دم در نشست. اما هر كس از در وارد می شد نگاهی به او می كرد و می گفت: « آقا بهلول ، چرا اینجا نشسته ای ؟ یك خرده بفرمایید بالاتر.»‌ آنقدر « بفرمایید بالا، بفرمایید بالا» تكرار شد تا موقع شام خوردن بهلول در صدر مجلس قرار گرفت. وقتی شام آوردند و غذاهای الوان را چیدند و همه مشغول خوردن شدند. بهلول آستین لباسش را در بشقاب پلو كرد و مرتب می گفت: «‌ آستین نو، بخورپلو. »‌ حاضرین مجلس تعجب كردند و از او پرسیدند: «‌این چه كاری است كه می كنی؟ آخر مگر آستین هم غذا می خورد؟»‌ بهلول در جواب گفت:«‌ من همان شخصی هستم كه فلان شب اینجا مهمان بودم و كسی اعتنایی به من نكرد و ناچار دم در غذا خوردم. حالا هم این تشریفات مال من نیست بلكه مال لباس من است و جا دارد كه بگویم: «آستین نو بخور پلو.»‌ عاقلان مجلس از كرده خود شرمنده شدند و بر شیرین كاری بهلول آفرین گفتند.

آش نخورده، دهان سوخته

هر گاه كسی گناهی مرتكب نشده باشد و مردم او را گناهكار بدانند، این مثل را گویند كه مترادف است با مثل « گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده » ‌و قصه ی آن چنین است:
روزی شخصی به خانه یكی از آشنایانش رفت. صاحب خانه آش داغی برای او آورد. مهمان هنوز دست به سفره نبرده بود كه دندانش درد گرفت و از شدت درد، دست، جلو ی دهانش برد. صاحب خانه به خیال اینكه چون مهمان عجله كرده و مهلت نداده تا آش سرد شود دهانش سوخته است، به او گفت: « اگر صبر می كردی، آش سرد می شد و دهنت نمی سوخت. » مهمان از شنیدن حرف صاحب خانه، عرق شرم به پیشانیش نشست و در جواب گفت: « بله آش نخورده، دون سوخته.»
 

Seti

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
331
امتیاز
2,600
نام مرکز سمپاد
دبیرستان فرزانگان 1 تهران.
شهر
تهران.
مدال المپیاد
مدال طلای دورۀ بیست و شش المپیاد ادبی.
دانشگاه
دانشگاه تهران
رشته دانشگاه
ادبیات فارسی/ادبیات فرانسه
نامه ای به خدا

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن ... كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ... همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.پ من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!


اگه بدرد خورد مثبتی چیزی بدین صلواتی خود و امواتتان را پشت و پناه خواهد بود ! :D
 

Seti

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
331
امتیاز
2,600
نام مرکز سمپاد
دبیرستان فرزانگان 1 تهران.
شهر
تهران.
مدال المپیاد
مدال طلای دورۀ بیست و شش المپیاد ادبی.
دانشگاه
دانشگاه تهران
رشته دانشگاه
ادبیات فارسی/ادبیات فرانسه
(افتخار) {-8

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن. بعد از یه مدت یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون...

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...

دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس كرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟

چهارمی گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!!!
 

alireza.r

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
338
امتیاز
225
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی بابل
شهر
بابل
رشته دانشگاه
ریاض-فیزیک
درود
فک کنم اینو همتون شنیدین ولی خوب گفتم قشنگه :D
این داستان با نام استاد و شاگرد زیرک
--------------------
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

amirfardanian

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
1,135
امتیاز
250
نام مرکز سمپاد
هاشمی نژاد یک مشهد
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1391
تلگرام
اینستاگرام
این داستان جاش تو انجمن ادب ی نیست ما در حال حاضر اینجا بهترین جاست!

زن جوانی پیش مادر خود می رود و از مشکلات زندگی خود برای او میگوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل کردن مشکلاتش خسته شده است.
مادر ش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد.سپس توی اولی هویچ ریخت در دومی تخم مرغ و در سومی دانه های قهوه.بعد از بیست دقیقه که آب کاملا جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویچ ها را در ظرفی گذاشت،سپس تخم مرغ ها را هم در ظرفی گذاشت و قهوه را هم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت.سپس از دخترش پرسید که چه میبینی؟

او پاسخ داد:هویچ ،تخم مرغ،قهوه.مادر از او خواست که هویچ ها را لمس کند و بگوید که چگونه اند؟اواین کار را کرد و گفت که نرمند.بعد از او خواست که تخم مرغ ها را بشکند،بعد از اینکه پوسته آن را جدا کرد،تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد.

دختر از مادر پرسید مفهوم اینها چیست؟

مادر به او پاسخ داد:هر سه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده اند،آب جوشان،اما هر کدام عکس العمل متفاوتی از هم نشان داده اند.هویچ در ابتدا بسیار سخت و محکم بنظر می آمد اما وقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد.تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت میکرد،وقتی در آب جوش قرار گرفت مایع درونی آن سفت و محکم شد.دانه های قهوه که یکتا بودند،بعد از قرار گرفتن در آب جوشان ،آب را تغییر دادند.

مادر از دخترش پرسید:تو کدامیک از این مواد هستی؟وقتی شرایط بد و سختی پیشی می آید تو چگونه عمل میکنی؟تو هویچ،تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی؟

به این فکر کن که من چه هستم؟آیا من هویچ هستم که به نظر محکم می آیم،اما در سختی ها خم میشوم و مقاومت خود را از دست میدهم؟آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع میکند اما با حرارت محکم میشود؟

یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟وقتی آب داغ شد ان دانه بوی خوش و طعم دلپذیری را آزاد کرد.اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هر چه شرایط بدتر میشوند تو بهتر میشوی و شرایط را به نفع خودت تغییر میدهی.
 

Seti

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
331
امتیاز
2,600
نام مرکز سمپاد
دبیرستان فرزانگان 1 تهران.
شهر
تهران.
مدال المپیاد
مدال طلای دورۀ بیست و شش المپیاد ادبی.
دانشگاه
دانشگاه تهران
رشته دانشگاه
ادبیات فارسی/ادبیات فرانسه
خراش عشق مادر ...

یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد.
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر ...
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :
این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند
 

SMART_BOY

کاربر فعال
ارسال‌ها
68
امتیاز
17
نام مرکز سمپاد
شهید سلطانی کرج
آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .


آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .


آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .


آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .
 

SMART_BOY

کاربر فعال
ارسال‌ها
68
امتیاز
17
نام مرکز سمپاد
شهید سلطانی کرج
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
 

Omid Tabatabaee

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
94
امتیاز
12
نام مرکز سمپاد
شهيد صدوقي (جواد شرقي)
شهر
يزد
داستان مداد
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه اي مي نوشت .
بالاخره پرسيد :
- ماجراي کارهاي خودمان را مي نويسيد ؟ درباره ي من مي نويسيد ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشيد و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ي تو مي نويسم اما مهم تر از نوشته هايم مدادي است که با آن مي نويسم .
مي خواهم وقتي بزرگ شدي مانند اين مداد شوي .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد .

- اما اين هم مثل بقيه مدادهايي است که ديده ام .
- بستگي داره چطور به آن نگاه کني . در اين مداد 5 خاصيت است که اگر به دستشان بياوري ، تا آخر عمرت با آرامش زندگي مي کني .

صفت اول :
مي تواني کارهاي بزرگ کني اما نبايد هرگز فراموش کني که دستي وجود دارد که حرکت تو را هدايت مي کند .
اسم اين دست خداست .
او هميشه بايد تو را در مسير ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم :
گاهي بايد از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني . اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تيزتر مي شود .
پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي .

صفت سوم :
مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه از پاک کن استفاده کنيم .
بدان که تصيح يک کار خطا ، کار بدي نيست . در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري مهم است.

صفت چهارم :
چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست ، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است .
پس هميشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم :
هميشه اثري از خود به جا مي گذارد .
بدان هر کار در زندگي ات مي کني ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کاري مي کني هوشيار باشي و بداني چه مي کني .

رنجش

روزي سقراط حکيم مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتي اش را پرسيد . شخص پاسخ داد :
در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت .
و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم .

سقراط گفت : چرا رنجيدي ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنين رفتاري ناراحت کننده است .
سقراط پرسيد : اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده
و از درد به خود مي پيچد
آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم .
آدم از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود .

سقراط پرسيد :
به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزي و شفقت .
و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم .
سقراط گفت : همه اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي .
آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود ؟
و آيا کسي که رفتارش نا درست است ، روانش بيمار نيست ؟
اگر کسي فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود ؟

بيماري فکري و روان نامش غفلت است.
و بايد به جاي دلخوري و رنجش نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبيب روح و داروي جان رساند .
پس از دست هيچ کس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسي بدي مي کند در آن لحظه بيمار است . "

دلهره امتحان

زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر!
در گوشه اي از حياط، خودم را گم و گور کردم. اما دلهره امتحان و جواب ندادن به سوالات جبر و نمره صفر ..

اکنون چند سال از آن روز مي گذرد اما باز هم دلهره امتحان جبر آن روز را با خود دارم.

به پسرم گفتم: «اگه بلد نيستي، اگه خواستي سر جلسه امتحان حاضر نشي، اشکالي نداره، يه راست بيا خونه، توي حياط مدرسه نمون، يه وقت غصه نخوري بابا!»

پسرم با غرور در جوابم گفت: «نه بابا، مطمئن باش، با مجيد، همکلاسيم، قرار گذاشتيم که جواب سوالات رو به همديگه برسونيم.»

حال چند ساعت از رفتن پسرم به مدرسه مي گذرد اما دلهره جلسه امتحان رهايم نمي کند!
 

SOUL KEEPER

کاربر خاک‌انجمن‌خورده
ارسال‌ها
2,161
امتیاز
8,022
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
گنبد کاووس
رشته دانشگاه
مهندسی صنایع
نویسنده‌های زیادی هستند که مجموعه داستان دارند، چخوف، صادق هدایت و ...، این داستان‌ها بعضی وقتا تو یک کتابی با عنوان مجموعه داستان‌های نویسنده چاپ میشه خیلی وقتام چاپ نمیشه و همون دست نوشته می‌مونه. ممکنه توی نت هم دیده باشید داستان‌های کوتاه و جالب که موضوعات پندآموز یا طنزی دارند. اینجا قراره اینگونه داستان‌ها رو بزاریم تا یه مجموعه‌ی خوب در آینده (!) داشته باشیم و هر وقت کسی حوصله‌اش سر رفت بیاد یک داستان ِ خوب بخونه که بعدش پشیمون نشه!
قوانین خاصی نداره تاپیک، فقط اینکه سعی کنین کامل مشخصات رو بنویسین. (اگر کپی شده هم باشه مشکلی نداره، ولی سعی کنید خودتون از کتابایی که می‌خونید یا این مجموعه‌ها که دارید تایپ کنید و اینجا بزارید)





کدام یک بهتر است؟ مدرسه یا میخانه؟ (فکرهای بیهوده ی کراکادیلاف، شاگرد مدرسه ی نظام)

به میخانه هم بزرگ‌ها می روند و هم بچه‌ها، اما به مدرسه، فقط بچه‌ها.
الکل سوخت و ساز بدن را ضعیف کرده، باعث چاقی شده و دل آدم را شاد می کند. مدرسه هیچ‌کدام از این قابلیت‌ها را ندارد. لامانوساف گفته است: ((علم غذای جوانان است و شادی پیران)). اما شاهزده ولادیمیر بارها تکرار کرده است: ((شادی روسیه شراب است)). حرف کدام یک را باید باور کرد؟ البته که باید به حرف شاهزاده گوش کرد.
آدم با مدرسه رفتن سهامدار نمی شود. فایده‌ی تحصیل هنوز ثابت نشده، اما ضرری که می رساند کاملا مشخص است.
برای تحریک اشتها کسی دیپلم خود را نمی خورد، بلکه همه یک پیک ودکا می خورند. میخانه همه جا هست، اما مدرسه نه.
همه‌ی اینها کافی‌ست تا به این نتیجه برسیم: میخانه‌ها نباید جمع شوند اما راجع به تعطیلی مدارس هنوز باید فکر کرد.
تحصیلات را به طور کل نمی شود رد کرد. این کار دیوانگی‌ست، زیرا فایده‌اش در این است که می توانیم تابلوی ((می خانه)) را بخوانیم.

نام کتاب: به سلامتی خانم ها[nb]این کتاب چاپش ممنوعه و دیگه چاپ نمیشه.[/nb] (صد داستان و طنز کوتاه ترجمه نشده)
نوشته‌ی: آنتون چخوف
برگردان به فارسی: حمیدرضا آتش بر آب و بابک شهاب
انتشارات: آهنگ دیگر
 

Billy the kid

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
694
امتیاز
2,656
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1 | آموزشگاه هنری میدیا
شهر
تهران.
دانشگاه
تهران
رشته دانشگاه
طراحی صنعتی
پاسخ : داستان‌های کوتاه از نویسنده‌های بزرگ

بسم الله...

کوتاه ترین داستان جهان

For sale: baby shoes, never worn


نام کتاب: نمی دونم...! :D
نوشته ی: ارنست همینگوی

(پ.ن. ترجمه شده اش رو هم می تونستم بذارم، ولی اینجوری حس داستان نابود می شد...)
( ... و این حرکت داستان کوتاه لایک می شه به شدت....!)
 

M01

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
919
امتیاز
13,303
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۲
شهر
‌اردبیل
سال فارغ التحصیلی
1400
نقطه ضعف مساوی است با نقطه ی قوت !
کودکی ۱۰ ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون جودو به یک استاد پیر سپرده شد . استاد پذیرفت و در طی شش ماه فقط روی بدن سازی کودک کار کرد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات جودو برگذار میشود . استاد در این یک ماه به کودک فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست بدهد و قهرمان شود ! وقتی مسابقات به پایان رسید و کودک جویای علت پیروزی خود شد ، استاد گفت : دلیل موفقیت تو این بود که به همان یک فن کاملا مسلط بودی و تنها امیدت همان یک فن بود ، ثانیا تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ تو بود که تو چنین دستی نداشتی !!
 

SAREH AKBARI

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
482
امتیاز
1,991
نام مرکز سمپاد
۳
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1400
تنها هشت دقیقه به این سف خیره شوید..!

نگاه ها همه بر روي پرده سينما بود، فيلم شروع شد، دقيقه اول فیلم، دوربین فقط سقف یک اتاق را نمایش میداد، دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق، دقیقه سوم، دقیقه چهارم، دقیقه پنجم، هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!

صداي همه درآمد، اغلب حاضران، سينما را ترك كردند،ناگهان دوربين پايين آمد و یک نفر را که روی تخت خوابیده بود نشان داد و این جمله را زیرنویس کرد:

این تنها هشت دقيقه از زندگي اين جانباز قطع نخاعي بود و شما طاقت نداشتيد ....
 

Mehrka

MEHRKA
ارسال‌ها
325
امتیاز
3,879
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
دوردورا
سال فارغ التحصیلی
1400
مدال المپیاد
...
دانشگاه
...
رشته دانشگاه
...
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از و خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد. سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، این ها خراش های عشق مادرم هستند.
 
ارسال‌ها
93
امتیاز
420
نام مرکز سمپاد
فرزانگان1
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1400
کیمیاگر
پائولو کوئیلو
 

M01

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
919
امتیاز
13,303
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۲
شهر
‌اردبیل
سال فارغ التحصیلی
1400
کشاورز فقير اسکاتلندي بنام فلمينگ، يک روز، در حالي که از کنار باتلاقي میگذشت صدای درخواست کمک پسرکی را شنید. وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...پسري وحشت زده را دید که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود و فرياد مي زد و کمک میخواست؛
فارمر فلمينگ او را از مرگ نجات داد.....

روز بعد، کالسکه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران کنم شما زندگي پسرم را نجات دادي".کشاورز اسکاتلندي جواب داد: " من نمي توانم براي کاري که انجام داده ام پولي بگيرم".در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد ؛ اشراف زاده پرسيد: " پسر شماست؟"
کشاورز با افتخار جواب داد:"بله" با هم معامله مي کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهي کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد....
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلین
 
آخرین ویرایش:

***Paradise

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
1,229
امتیاز
13,642
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
shk
سال فارغ التحصیلی
0000
مدال المپیاد
متاسفانه به مدال نرسید :(
رشته دانشگاه
پزشکی
گربه چکمه پوش!!! :|
 

zeinab_s

مُفرَد مُونّث
ارسال‌ها
91
امتیاز
1,016
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
کرمان
سال فارغ التحصیلی
1398
ایناهم داستان کوتاهن منتها ترسناکش
نمیدونم جاش اینجا هست یا نع اگه نیس بگید بردارم..



ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﺿﺮﺑﻪ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ، ﺍﻭﻝ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺻﺪﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﯿﺎﺩ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﺪﺍ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﻪ ﺷﻨﯿﺪﻡ.




..ﺯﻧﻢ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ؟ ﻣﻦ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻧﻔﺲ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ...




ﺯﻧﻢ ﺩﯾﺸﺐ ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻪ ﯾﻪ ﺩﺯﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺷﺪﻩ. ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﯾﻪ ﺩﺯﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺯﻧﻢ ﺭﻭ ﮐﺸﺖ...




ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﯿﺴﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻢ ﻫﺴﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺯﻧﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺮﺍﺵ ﻻ‌ﻻ‌ﯾﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﻪ، ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﺯﻧﻢ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ

ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﺮﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺭﻩ،
ﺁﺧﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﻢ ﺫﻝ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺩقت ﮐﺮﺩﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺫﻝ میزنه




ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻣﺜﻞ ﺧﻨﺪﻩ ﯾﻪ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺎﻋﺖ 1 ﺷﺐ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﯽ...


ﺑﭽﻢ ﺭﻭ ﺑﻘﻞ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ: "ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﻫﯿﻮﻻ‌ ﻧﺒﺎﺷﻪ" ﻣﻨﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﺭﻭﻣﺶ ﮐﻨﻢ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ. ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺑﭽﻢ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ: "ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﻣﻨﻪ"...




ﯾﮏ ﻋﮑﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺑﻮﺩ، ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ کنم..




ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﮑﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ، ﻣﺎﻣﻨﺶ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﺸﯿﺪﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﻨﻢ ﺷﻨﯿﺪﻡ!"....





ﺁﺧﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ، ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﻣﯿﺰﯾﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ 12:07 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺯﻥ ﻧﺎﺧﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺳﯿﻨﻢ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺶ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﻫﻨﻢ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﺩ. ﯾﻬﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ، ﮐﻪ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﻣﯿﺰﯾﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ... 12:06.... ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ...
 
بالا