نتانیاهو
فاطمه الله از حزب الله
- ارسالها
- 217
- امتیاز
- 1,562
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- یه جایی
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
لغزش ایمان بود زاییدهی فقر و نیازشنیدستم که شهبازی کهنسال
کبوتربچهای را کرد دنبال
ورنه نه هیچ آلوده دامن دزد مادر زاد نیست
لغزش ایمان بود زاییدهی فقر و نیازشنیدستم که شهبازی کهنسال
کبوتربچهای را کرد دنبال
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداریلغزش ایمان بود زاییدهی فقر و نیاز
ورنه نه هیچ آلوده دامن دزد مادر زاد نیست
یک آن شد این عاشق شدنتو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بیزن و جفتی ملک کامروایی
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوالیک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
تا عهد تو بربستم عهد همه بشکستمدولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بیتکلف بشنو دولت درویشان است
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدرتا عهد تو بربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانیست این
یک روز آزادی برایم آرزو بودنمازت بوی خون دارد، اذانت بوی ویرانی
مسلمانان مسلمانان حرام است این مسلمانی
من مست و تو دیوانهیک روز آزادی برایم آرزو بود
حالا ولی کافیست تنها زنده باشم
هفت شهر عشق را عطار گشتمن مست و تو دیوانه
مارا که برد خانه
صدبار تو را گفتم
کم خور دو سه پیمانه
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماستهفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچهایم
تا خار غم عشقت آویخته در دامنمحتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما راتا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
ای که میگویی چرا یادی ز ما باقی نمانداگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
آن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خوانداگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکردای که میگویی چرا یادی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانهای را برد از بنیاد برد
درین ره نیست خودبینی خجستهدل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد
و اندر آن دایره سرگشتهی پابرجا بود
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیردرین ره نیست خودبینی خجسته
تنی لاغر، دلی باید شکسته
رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیرهر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو بیباک تر از شیرم
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
رفتم به فردا و سحر ای یاررنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
