- ارسالها
- 59
- امتیاز
- 834
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
ریشه ی نخل کهنسال از جوان افزون تر استهان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را
ریشه ی نخل کهنسال از جوان افزون تر استهان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
آن همه شوکت و ناموس شهان آخر کارریشه ی نخل کهنسال از جوان افزون تر است
بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را
در نومیدی بسی امید استآن همه شوکت و ناموس شهان آخر کار
چند سطریست که بر صفحهی دفتر گذرد
تنگ غروب و هول بیابان و راه دوردر نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شدتنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله جرس
منی که لفظ شراب از کتاب میشستمسیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
دل به دل ز تو تا تو آمدممنی که لفظ شراب از کتاب میشستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
کنون که کاتب دکان می فروش شدم
فضای خلوت می خانه خرقه پوشم کرد
دل به دل ز تو تا تو آمدم
قبله گاه من خاک کوی تو
من که عاشقم، مست و سرخوشم
جرعه میکشم از سبوی تو
راه امشب می برد سویت مراولیکن چنینست گردنده دهر
گهی نوش یابند ازو گاه زهر

روز ها گر رفت گو رو باک نیستولیکن چنینست گردنده دهر
گهی نوش یابند ازو گاه زهر
تنم از واسطه دوری دلبر بگداختروز ها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلمتنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مراتا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر برکنم؟
ای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما،مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهاییای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما،
پا وامکش از کار ما؛ بستان گرو دستار ما
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بودای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
در ره عشق وطن از سر و جان خاستهایمیاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
ای در دل من میل و تمنا همه تودر ره عشق وطن از سر و جان خاستهایم
تا در این ره چه کند همت مردانهی ما
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندنای در دل من میل و تمنا همه تو
هم در سر مایه سودا همه تو
هر چند به روزگار در مینگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو
این مدعیان در طلبش بیخبرانندور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
