- ارسالها
- 828
- امتیاز
- 7,505
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۲
- شهر
- اصفهان
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
- دانشگاه
- MUI
- رشته دانشگاه
- پزشکی
در هوس خیال او همچو خیال گشته امیک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته امیک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرودر هوس خیال او همچو خیال گشته ام
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کردمرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظوقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دستدیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود؟

در این آب در این خاک در این مزرعه پاکدامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم، رها نتوان کرد
میازار موری که دانه کش استدر این آب در این خاک در این مزرعه پاک
به جز مهر به جز عشق دگر هیچ نکاریم

تا کی به تمنای وصال تو یگانهمیازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
همای اوج سعادت به دام ما افتدتا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
دشمن اگر اژدهاست پیش سنانشهمای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدیدشمن اگر اژدهاست پیش سنانش
گردد چون موم پیش آتش سوزان
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تونوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی، حالا چرا؟
ورنه گر مرگ بنگرد در منای که همه نگاه من خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن، پا نکشم ز کوی تو
دعا کردم که برگردد شده با دیگری باشدورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آیینه ام سیاه شود
دستهای خستهام بعد از هزاران سال خاموشیدعا کردم که برگردد شده با دیگری باشد
دعا های به این تلخی همان بهتر نمیگیرد
تو وعده میدهی و فکر میکنی که مرادستهای خستهام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریاها فرو میریخت
تو به کار داوری مشغول و صد افسوستو وعده میدهی و فکر میکنی که مرا
هزارسالگی نوح و صبر ایوب است
من از دنیای آدمهای بیاحساس میترسمتو به کار داوری مشغول و صد افسوس
در ترازویت ریا دیدم، ریا دیدم
من و انکار شراب این چه حکایت باشدتو به کار داوری مشغول و صد افسوس
در ترازویت ریا دیدم، ریا دیدم
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشتمن و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالبا اینقدرم عقل و کفایت باشد
