• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

عشق چیست؟؟؟

عشق یه طرفه از مرگ بدتره:)روزی هزار بار میمیری و زنده میشی...در این حد بگم:)عشقا ن یه کراش ساده..
ولی عشق دوطرفه تعریفی نداره ب نظرم:}
یجورایی حس امنیت و ارامش داری اینکه میبینی یکی دوست داره خیلی حس خوبیه اینکه یکیو داری ک میدونی همه جوره باهاته اینا واقن توصیف ناپذیرن...
عشق ینی اینکه به جز اون نتونی به کس دیگه ای زل بزنی:)حالا اونقدرم محوش نشیم طرف پشماش بریزه ی نگاه کوتاه منظورمه... 😂 😔
هعی:)
 
نمیدونم شاید هر ثانیه که بگذره عوض شه نظرم ولی فعلا اینه
عشق
یعنی وقتی با معشوق رو در رو میشی محیط اطراف طوری تار شود که انگار چشمانت مانند دوربین عکاسی فاکِس کرده و سطح انرژی ات به طرز خیره کننده ای بالا برود. یعنی فکرت درگیر هیچی جز نظاره کردنش نباشه. یعنی در درون به رقص درآی و خویش را فراموش کنی.
یعنی بر زمان قرار بگیری و مکانت دیگر زمین نباشد...
یعنی همین که بدانی هست و امید روزی که شاید و شاید و شاید دوباره دیدارش حاصل شود؛ ممدِ حیاتت باشد.
اصلا،شاید هم هیچ معنی ای ندهد یا نخواهد با تو از راز خویش سخن بگوید اما وقتی ندا می آید که "از عشق کارت سخت زار است!"
پاسخش میدهی " از عاشقی خوشتر چه کار است؟"
 
از متوسط کامنتای متضاد اینجا نتیجه میگیریم که عشق معنایی نداره ظاهرا
 
بسته به کودکی و تجربیات شخصی و عقایدی که در طی زندگیمون بهمون تحمیل میشه یا بهشون میرسیم و محیطی که توش بزرگ می‌شیم، برای هر کسی متفاوته. (مثل زیبایی)
و هر کسی هم عشق رو توی چیز(های)خاصی پیدا می‌کنه، مثلا یه سریا به اشخاصی عشق رو نسبت می‌دن، بعضیا به یه احساس خاصی، بعضیا به یه فعالیت و غیره!
درکل تعریف ثابتی نداره و نمی‌تونیم به یه سری کلمه و جمله محدودش کنیم! علاوه بر این توی هر حیطه مورد بررسی هم فرق می‌کنه، مثلا بخوای از نظر بیولوژیکی بررسیش کنی یا از نظر روانشناسی و این حرفا!
 
دوستان اصلا تجربه کردید که دارید راجب ماهیتش بحث میکنید😂😂 تعریف احساس زمانی درسته که تجربه شه خب اوکی ممکنه انسان یه سری علایق داشته باشه حالا نسبت به آدما
من بعد عشق جنس مخالف کار ندارم چیزی یعنی نمیدونم اما حالا مثلا عشق مادر فرزندی جوریه که مادره عاشق بچشه بچش صرفا دوسش داره دوس داشتن با عشق خیلی فاصلس
 
فیلم ویل هانتینگ نابغه یه دیالوگ جالبی در مورد عشق داشت گفتم خوبه اینجا باشه:

اگه ازت در مورد هند بپرسم یه مجموعه کامل از کتابهایی که خوندی رو برام شرح میدی. ولی نمی‌دونی ایستادن توی تاج محل چه حسی داره.
اگه من ازت در مورد هنر بپرسم یه دیالوگ از شکسپیر میگی؛ اگه ازت در مورد عشق بپرسم یه غزل برام میخونی. ولی نمیدونی دوست داشتن چیزی بیشتر از خودت، عاشق چیزی بودن، چه حسی داره چون هیچ وقت چیزی رو به خاطر خودش نخواستی. تو ریاضی رو دوست داری؛ چون روح تو رو، ذهن تو رو ارضا میکنه. اما عاشقش نیستی، چون به خاطر خودش نمی‌خوایش.
ازم پرسیدی چی باعث شد از مسابقه به اون بزرگی و بلیت گرونم بگذرم و با یه دختر چیز بخورم. چون عاشقش شده بودم. چون اون چیزی بود که میشد به خاطر خودش دوستش داشت.
نه، نه ویل، من پشیمون نیستم که اون مسابقه بزرگ رو ندیدم. پشیمون نیستم که بیست سال باهاش زندگی کردم حتی با اینکه تنها زنی بود که شبا خرخر میکرد. اون کامل نبود، من هم نبودم، و عشق از دل این تضاد ها بیرون می‌اومد. از اینکه توی شش سالی که مریض بود کنارش بودم پشیمون نیستم، از شبایی که روی صندلی سفت بیمارستان خوابم برد ولی یه لحظه هم دستشو ول نکردم پشیمون نیستم، از اینکه وقتی مرد هنوز هم بهش وفادارم پشیمون نیستم.
من نمیتونم بهت بگم عشق چیه. چون گفتنی نیست. ولی چیزیه از مرگ قویتر. از زندگی قویتر. از علم قویتر. از خودت هم قویتر...
 
عشق یعنی چیزی رو بر خودت مقدم بداری.
 
Back
بالا