http://www.sampadia.com/forum/threads/113278/پادکست پارسالو کجا میتونم بیابم؟
دو هفته اس گفتم بیاید وویس بدید،؛ پیشنهاد بدید، نظر بدید. فقط گفتید من هستم.چرا ک نه
ملک دل ب کار نمیده
با این فرمون باید از مهسا خواهش کنیم سکان رو دستش بگیره گویا![]()
تیک ایت ایزی ملکادو هفته اس گفتم بیاید وویس بدید،؛ پیشنهاد بدید، نظر بدید. فقط گفتید من هستم.
هنوز متنی نیومده، وویسی نیومده.
اگر میخواید خودم به سلیقه خودم با متنای خودم و صدای خودم براتون پادکست درست میکنم، هر چند دقیقه و ساعتی که بخواید.
بخش دوم پادکست قبلی هم با @shnava بود نه من.




گروه به حاشیه میرهتیک ایت ایزی ملکا
ما تو ی تیمیم
رو تلگرام گپ راه بندازیم واسه تعامل با شرکت کننده ها بهتر نیس؟![]()
مسئله اینه من نمیتونم بفهمم از چی باید وویس بگیرم -_-دو هفته اس گفتم بیاید وویس بدید،؛ پیشنهاد بدید، نظر بدید. فقط گفتید من هستم.
هنوز متنی نیومده، وویسی نیومده.
اگر میخواید خودم به سلیقه خودم با متنای خودم و صدای خودم براتون پادکست درست میکنم، هر چند دقیقه و ساعتی که بخواید.
بخش دوم پادکست قبلی هم با @shnava بود نه من.
راه ارتباطی گذاشتم تو همون کانال تلگرام
واتس اپ پیام بده بهم.

این مثنوی از ابتهاج بر اساس وقایع سال جاری انتخاب شده ...قشنگه ولی غم انگیز نیست زیادی واسه اول سال؟![]()
خوبه، ولی سال پیش خوندیمش.شعر "بوی باران بوی سبزه بوی خاک" هم قشنگه فکر میکنم... نیس؟

خوبه، ولی سال پیش خوندیمش.
بچرخید شعرای قشنگ پیدا کنید![]()


پیشنهادای من برای شعر مشترکی ک همه بخونن:خوبه، ولی سال پیش خوندیمش.
بچرخید شعرای قشنگ پیدا کنید![]()


پیشنهادای من برای شعر مشترکی ک همه بخونن:
سالی
نوروز
بیچلچله بیبنفشه میآید،
بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه.
سالی
نوروز
بیگندمِ سبز و سفره میآید،
بیپیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بیرقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراهِ بهدرکوبی مردانی
سنگینی بارِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوعاش را
و تاقچهی گناه
دیگر بار
با احساسِ کتابهای ممنوع
تقدیس شود.
در معبرِ قتلِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
دروازههای بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچهها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیشباز خواهد شد.
سالی
آری
بیگاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.
نوروزِ ۱۳۵۶ و پاییزِ ۱۳۷۲
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو
احمد شاملو
ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
راست گویی به تن مرده روان بازآمد
بخت پیروز که با ما به خصومت میبود
بامداد از در من صلح کنان بازآمد
پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان
باز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد
دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست
باد نوروز علی رغم خزان بازآمد
مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت
دل گرانی مکن ای جسم که جان بازآمد
باور از بخت ندارم که به صلح از در من
آن بت سنگ دل سخت کمان بازآمد
تا تو بازآمدی ای مونس جان از در غیب
هر که در سر هوسی داشت از آن بازآمد
عشق روی تو حرامست مگر سعدی را
که به سودای تو از هر که جهان بازآمد
دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید
کاین حدیثیست که از وی نتوان بازآمد
سعدی
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد
حافظ
هرکدوم خوشتون اومد بگین:)
پیشنهادای من برای شعر مشترکی ک همه بخونن:
سالی
نوروز
بیچلچله بیبنفشه میآید،
بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه.
سالی
نوروز
بیگندمِ سبز و سفره میآید،
بیپیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بیرقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراهِ بهدرکوبی مردانی
سنگینی بارِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوعاش را
و تاقچهی گناه
دیگر بار
با احساسِ کتابهای ممنوع
تقدیس شود.
در معبرِ قتلِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
دروازههای بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچهها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیشباز خواهد شد.
سالی
آری
بیگاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.
نوروزِ ۱۳۵۶ و پاییزِ ۱۳۷۲
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو
احمد شاملو
ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
راست گویی به تن مرده روان بازآمد
بخت پیروز که با ما به خصومت میبود
بامداد از در من صلح کنان بازآمد
پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان
باز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد
دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست
باد نوروز علی رغم خزان بازآمد
مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت
دل گرانی مکن ای جسم که جان بازآمد
باور از بخت ندارم که به صلح از در من
آن بت سنگ دل سخت کمان بازآمد
تا تو بازآمدی ای مونس جان از در غیب
هر که در سر هوسی داشت از آن بازآمد
عشق روی تو حرامست مگر سعدی را
که به سودای تو از هر که جهان بازآمد
دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید
کاین حدیثیست که از وی نتوان بازآمد
سعدی
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد
حافظ
هرکدوم خوشتون اومد بگین:)

)
