• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

هزار کار نکرده

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع maleck :)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چرا وقتی که میتونستم کشتی رو ادامه ندادم و ولش کردم. حقیقتا افسوس افسوس افسوس.
 
توجه کردم با اینکه هنوز زنده اید باز هیچکاری
نمیکنید :))
البته نگران نباشید من از شما بدترم:-h
رفع اسپم بنمایم
حسرت میخورم چرا انقدر فکر کردم که کارم به اینجا بکشه و زندگیم رو نابود کنم
 
کلی کتاب که نخوندم... آه پشیموووونمممم(کل ابدیت هم برای تموم شدن کتابهایی که میخواد بخونه کافی نیست)
 
خب حالا من حسرتی طور نمیگم یه بخشی از کارایی که باید انجام بدمو مینویسم.: ) اینکه باید باید باید برم کنسرت هری.باید نیویورکو از نزدیک ببینم.باید قبول شم دانشگاه مورد علاقم.باید بعد کنکور(اگه زنده موندم 😗 😂 )نصف موهامو مثلا چمیدونم بنفش (یه رنگ غیرمشکی)کنم.باید یه گربه چاق کیوت خر بخرم اسمشم بذارم کوکو.(وی از شدت کیوتی در معرض ارست قلبی است.)🥺🥰باید با یه شماره ناشناس هر چی فحش هست به مدیرمون بدم😗باید چند تا تتوی کیوت ریزم بزنم.:)دیگه همین.(بازم هستا.)
 
نمی‌دونم چرا حس می‌کنم اگه تو این تاپیک چیزی بنویسم فرداش می‌میرم :‌)))
منم همینطور، ولی زیاد مهم نیست. حداقلش راحت میشم از این همه مسئولیت :)


رفع اسپم: حسرت اینو همیشه میخورم که چرا انقدر دل شکوندم :(
 
بتونم خودمو ثابت کنم
یه جوری به بقیه کمک کنم
 
هیچ وقت پیش خانواده ام خودم نبودم
بلد نیستم ساز بزنم(مخصوصا سازدهنی و کاخن)
سمت ورزشای رزمی ، صخره نوردی و فوتبال نرفتم
کتابایی که میخواستم رو نخوندم
یه بار تنهایی بیرون نرفتم
دوستای مجازیمو ندیدم
نتونستم تنهایی برم سفر و آسمون کویر رو ببینم
کلی حرف رو دلم موند
نتونستم آدمایی که میخوام رو پیدا کنم
زخم معده نذاشت از خوراکی ها و غذاهای مورد علاقه ام لذت ببرم
به آرزوم نرسیدم
اثر زیادی تو دنیا نذاشتم
چیزایی که تو سرم بود رو از ترس اینکه بد میشه رو کاغذ نیاوردم
پاراگلایدر نرفتم
و خواهردار نشدم و داداش بزرگ نداشتم و خانواده ام پشتم نبودن:‌)
 
چرا وقتی که میتونستم کشتی رو ادامه ندادم و ولش کردم. حقیقتا افسوس افسوس افسوس.
الان که مینیسکم پاره شده بیش از پیش حسرت میخورم که چرا وقتی جوون بودم و می‌تونستم بدن قوی‌تری بسازم، نساختم.
و فکر می‌کنم سلامتی جسم و جان مهم ترین چیزیه که نتونستم اون طور که باید حفظش کنم (یا بازیابم).
 
بزرگترین حسرتم اینه که چرا وقتی ایران بود بهش نگفتم دوستش دارم شاید چون فکر میکردم توی لیگ اون نیستم یا خیلی اختلاف داریم ولی همیشه به این فکر میکنم که شاید میگفت آره
از این ناراحتم که به اندازه کافی درس نخوندم و لیسانس دانشگاه خوبی قبول نشدم. هر چند بعد اون خیلی تلاش کردم و مقاطع بالاتر دانشگاه‌های خوبی قبول شدم ولی هیچوقت خوشحالی اونها تلخی درس خوندن توی یه دانشگاه بی‌ارزش رو از بین نبرد
به این فکر میکنم که سال ۲۰۱۷ میگفتم تا چهار سال دیگه مهاجرت کردم و قطعا اینجا نیستم و از این که دلار کانادا ۱۲ تومن شده بود نگران بودم اما اون چهار سال شد نه سال و لنگ اینم که یک ماه روزی ۸ ساعت کار کنم تا آخرش ۲۰ تومن بندازن جلوم که حتی یه پیتزا نمیتونم بدون نگاه کردن به موجودی حسابم بخرم.
هر کدوم از ما اگه ایران نبودیم شاید نه یه زندگی لاکچری، ولی اونقدری درامد داشتیم که خرید یه پراید آشغال و تعویض لپ تاپ شیش سال پیش دغدغمون نباشه.
 
هیچ وقت پیش خانواده ام خودم نبودم
بلد نیستم ساز بزنم(مخصوصا سازدهنی و کاخن)
سمت ورزشای رزمی ، صخره نوردی و فوتبال نرفتم
کتابایی که میخواستم رو نخوندم
یه بار تنهایی بیرون نرفتم
دوستای مجازیمو ندیدم
نتونستم تنهایی برم سفر و آسمون کویر رو ببینم
کلی حرف رو دلم موند
نتونستم آدمایی که میخوام رو پیدا کنم
زخم معده نذاشت از خوراکی ها و غذاهای مورد علاقه ام لذت ببرم
به آرزوم نرسیدم
اثر زیادی تو دنیا نذاشتم
چیزایی که تو سرم بود رو از ترس اینکه بد میشه رو کاغذ نیاوردم
پاراگلایدر نرفتم
و خواهردار نشدم و داداش بزرگ نداشتم و خانواده ام پشتم نبودن:‌)
هنوزم ساز، مخصوصا سازدهنی و کمانچه
هنوزم فوتبال و صخره‌نوردی
دوربین نداشتم و سراغ عکاسی حرفه‌ای نرفتم
زبان رو درست درمون نخوندم
زبان اسپانیایی ادامه ندادم
درست درمون درس نخوندم
سرتق‌تر و پرروتر نبودم
آمازون رو ندیدم
کتاب کودک ننوشتم
با بابا دوست‌تر نبودم
 
چرا انسانی نرفتم
چرا وزنم رو مدیریت نکردم
چرا دلار و سکه نخریدم
 
این کار نکرده نیس و یه جور حسرته
اگه سرمایه دار بودم و میتونستم وارد چرخه های مافیایی بشم تو هر رشته و موقعیت و شغلی که بودم خوشحال و راضی میشدم.
فک میکنم اصن اون موقع اینا دیگه مسئله مهمی نمیشد که من لیسانسمو کجا خوندم یا چرا فلان رشته رو انتخاب کردم یا نکردم.
تاسیس آزمایشگاه پاتولوژی ـ ژنتیک قراره همیشه واسم یه رویا بمونه.
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: Raha~
اینکه چرا اون سه‌سالی که مشهد بودم نرفتم تمام دوره‌های آشپزی رو ببینم مخصوصا دوره بیکری. یا اینکه چرا زبان فرانسه‌مو ادامه ندادم. بقیه غلطایی که کردم و نکردم رو بهشون که فکر می‌کنم برام کاملا جاافتاده که خب عقلت همونقدر بوده دیگه، یا چاره‌ای جز این نداشتی و خب خوشبختانه یا متاسفانه زود با شرایط سازش پیدا می‌کنم یعنی مثلا خب آرزوم بود که معماری بخونم یا حتما کارشناسی رو یه دانشگاه داخل تهران برم ولی خب الان بعد از گذشت ۵ سال دیگه اونقدر برام حسرت نیست، شاید عادت کردم.
ولی چیزی که اخیرا خیلی بهش فکر می‌کنم و می‌ترسم که دوباره تجربه‌ش نکنم و دست من هم نیست، عاشق شدنه. و اینکه همون خونه‌ای که همیشه تو ذهنمه داشته باشم، یه خونه با یه آشپزخونه خیلی مجهز و پیانو و بزرگترین آرزوم درکل زندگی، مادر شدن (: که هرچی می‌گذره برام خیلی دور می‌شن اینا.
 
  • لایک
امتیازات: whale
Back
بالا