• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شاعرانه های کاربران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع محمد
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شاعرانه های کاربران

رنگین ترین خوابم
خوابٍ
پنگوئن هایی بود
در قطب جنوب
منتظر لباس نو
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران


سبزی از روی نگار است نه از این باغ
او که بلبل به رخش مست شود در این باغ
این نشاط و فرح عشق نه از بلبل باشد
لاله هم میزند از او به رویش داغ
بوی عطر خوش اینجا که از گل نیست
او که گل نیز شود عاشق او در این باغ
آسمان گر که نبیند رخ او را هر روز
پس چرا میچکد اشک شعفش در این باغ
جشن نوروز بشد غافل ار آنیم که این
چه شود گر نکند او نگاه در این باغ
عمر ما در طلبش صرف بشد اما
عمر ما رفت ندیدیم رخش در این باغ
آرزویم نرود از دل من در این سال
شاید امسال ببینم رخ او در این باغ
من چو عاشق بشدم راه به عقلم بستم
که بسوزم چو شهاب و نرسم در این باغ
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جالبه همه ی شعر های این جا برای بچه های قم هستش منم این شعر رو تقدیم میکنم به همه ی دوستان.....
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

عشق یعنی قاصدک بر روی اب
عشق یعنی زندگی روی سراب
عشق یعنی خاطره بر روی قلب
عشق یعنی مرگ صبر
عشق را چون قاصدک معنا کنید
عشق را هم رنگ یک رویا کنید
عشق را از هر کسی اموختید
از همان کس در حریمش سوختید
عشق را جون اتشی معنا کنید
خاک سردی بر سرش دریاکنید
عشق یعنی مرگ عقل
چجوری بود خودم پارسال سرودمش ;D
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

اقا حالا جو گیر میشیم یکی دیگه هم میفرستیم ;D
نفسی می اید
نفسی از نغمه ی شیرین سحر
نفسی از دل بی عشق قمر
نفسی از رخ ان زیبارو
که از ان دور به دیدار قفس میاید
قفسی از عرق چهره ی مهر
قفسی از ره دیرین سپهر
قفسی از نفس بی نفس خاطره ها
نغمه ای میاید
نغمه ای از دل و جان
نغمه ای از رخ یار
نغمه ای از دل تار
نفسی میاید. \:D/
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

اولین شعرمه توایام عید همین امسال گفتم

گاه گاهی دراین شیدایی مستانه چشمانم ب دستان تو می افتد
نگاهم سخت درگیر تمنای وصال این هیاهو میشود هردم
توتنها آرزوی این شب سرد منی امادلم باز ازپی آن مستی چشم تو می افتد
دلم دیوانه گشتست و همی چشمم ب راه است
دلم رازیر پایت میگذارم تاتوباشی ومن واین عشق نافرجام
.....
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

.: زندگیـــــ حادثه ی شیرینیـــــست :.


گاه در تلخ ترین زمزمه ی زندگیت

و در آن هنگام که میپنداری هیچکسی نیست که در گوشه ی این تنهایی

به سراغت آید

یاد از آن روزگاری هم بکن

که در آغوش نسیم و به اندازه ی زیبایی سنجاقک ها

و به روشنی پرتوی خورشید و صدای خوش آواز قناری ها

و به اندازه ی همه ی رویاهای کودکیت

که بسی غرق در آنها بودی

همه ی شادی این زندگی سهم تو بود

و تو برنگشتی که بپرسی

خدا ؟؟

من چرا ؟ من چگونه شده ام لایق این همه لطف و کرم ؟؟

آری زندگی سهم من و توست

گهی شاد و گهی تلخ تر از هرچه بدانی

زندگی رویا نیست ، زندگی آن چیزی است که تو در عمق وجودت با آن رشد پیدا خواهی کرد

بدرستی که زندگی حادثه ی شیرینی است...


{ شب امتحان ریاضی جو گیر شدم یهو اینو گفتم میدونم زیاد قشنگ نیســـــ ولی حرف دلمه ..}

× ممنون میشم نظراتونو بگین :x
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

قرص جوشانم
وقتی که بهم لبخند می زنی
حل می شوم در
دریای محبتت
وآن گاه
زندگی بامزه می شود
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

یاد دارم که تو را یاد ها می کردم
از پس روی تو فریاد ها می کردم
اینک اما چه شده روی تو دیدن سخت است؟
که من اینجا بی تو و تنها می گردم.....
*******
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

داستان میخوانیم

داستان های غم انگیز شبانه

عاشقانه

دختری در انتظار است

پسری دل بی قرار است

همه دنیا هم

نگذارند که این دو لحظه ای در بر هم آسایند

داستان ها همه یکرنگ و همه تکراری

شخصیت ها شده اسمشان فقط دست کاری

لیلی شده و مجنون

شیرین شده و فرهاد

ای داد بر این بیداد

تا کی شنوم فریاد ... ؟!

فریاد یک مادر ...

بر پیکره خرد و نحیف پسرش ...

فریاد یک شوهر

در خانه آن مادر

و آن دست که آمده به بالا

و آن دست که می زند به سیلی

* * *

و آن پسر نه درد دارد نه دلی

تا سپارد دل خود را به گــــُلی

تا که سوزد دل خود را به غمی

به غم عشق گلی

آن پسر میگرید

و دمی میترسد

و دوباره گریه

که هر از گاه آید

به دل بی دردش

به نگاه سردش

او که از خشم پدر

وز دست کتک زننده آن مادر ، میترسد

میگرید ، بی صدا ...

تا نکند بلند کند آن دو را

از خوابی

با گریه

با هق هق

* * *

و نه او عاشق هست

و نه کس عاشق او

و دلی میگرید

تا ابد در بر او ...

================

دیگه نظر بدین و اینا .... ;;) 8-^
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

فریاد...
این روز ها می گذرند...

مانند جسم فلزی باردار شده ام...آن هم بار منفی!...

دوس دارم با کسی حرف بزنم که تاحالا ندیدمش...

لش است...

ولی درد کشیده است...

لاشی نیست...

ولی گیر لاشی افتاده است تا لاشه شود...

سیگار می کشد...

ولی هیچگاه تعارف نمی کند...

می داند نمی کشم...

شروع به صحبت شویم...

باران هم شروع به صحبت کند...

راه برویم...

هیچ چیز ارزش ندارد...

هیچ چیز...

مرگ...

ارزش ندارد...

زندگی فقط می گوید...

راحت است...

شل بکن...

وگرنه درد داردهااااا...

بیخیالش...

ارزش که ندارد...

بذار درد داشته باشد...

حصین بود که می گفت چه فازه سرحالی...

صادق هم بود که می گفت بیرونم سرحال و از تو یه داغون...

فاصله ی سرحالی و داغونی یه لایه پوست است...

پوست چه حالی دارد؟...

خشکیده...

زبان داغان است....اما لب سرحال...

داغانی از سرحالی فریاد می کند...

بگذار فریاد کند...

آنقدر تا پاره شود...

خون بیاید...

از حال رَوَد...

خاموش شود...

تمام شود...

پایان شود...

فریــــــــــــــاااااااااد.......
 
Back
بالا