میدونستم قبول میشم

عکس العملی نداشتم
بهبه
من که داخل گروه واتساپ گفته بودن که نتایج 1 هفته دیگه میاد منم که یه 2 هفته ای میشد از شر درس خلاص شده بودم و 3 هفته دیگه باید میرفتم مدرسه!
چونکه سال ما کرونا اومده بود و آزمون چند بار به تعویق افتاد
یه مدرسه غیر دولتی که خدا تومن پول میگرفت به هزار التماس ثبت نام کرده بودم. چرا اینقدر گرون. چونکه 2 تا از معلم های تیزهوشان آوردن در سطح عادی درس بدن تازه براش آزمون ورودی هم گذاشته بودند!
و چونکه ما دیر اقدام کردیم باید پارتی میداشتیم
که به هزار زحمت جور کردیم
آزمون ورودی هم که دادم خیلی آسون بود
میومد جلوت مینشست و یه برگه میداد
ولی برای اینکه منت بزارند سر اون کسی که پارتی ما شده بود گفتند قبول نشدی و با التماس قبولم کردند.!
خیلی عصبی بودم بچه همسایمون که خیلی مخش تاب داشت رو قبول کرده بودن ولی منو نه مامانم هم منو بیرون انداخت از خونه توی حیاط و گفت تو که نتونستی اینو قبول شی میخوای تیزهوشان قبول شی؟
در دل من حس انتقام جوانه زد
..
خلاصه من که آزمون و دادم و اینا..
حالا میرسیم به روز اعلام نتایج
اصلا قرار نبود اون موقع بدن قرار بود یک هفته بعد بدن
یه دفعه یکی تو گروه اومد گفت نتایج زدن و قبول نشده
ما فکر میکردیم شوخیه تا اینکه اسکرین داد
البته اون با کامپیوتر بود پس همه صفحش معلوم بود
من سعی کردم وارد سایت بشم ولی نمیشد
بچه ها یکی یکی تو گروه میفرستادن قبول شدن و نشدنشون رو
به هزار زحمت وارد شدم ولی چون صفحه گوشی بود معلوم نبود تا اینکه یکی بهم گفت اون به علاوه رو بزنی معلوم میشه منم هی می دم هیچی نمیومد بابام کمربند داشت در می ورد چونکه باید خدا تومن پول شهریه میداد.
مامانم هم میگفت من که گفتم تا اینکه یک دفعه زد پذیرفته شده
(وی به مدت نیم ساعت خشکش زده بود)
(جوری که حس میکردند من فلج مغزی شدم)
( وی ناگهان فریادی سهم گین فرا میدهد! (قبول شدم قبول شدم) چشمهای وی پر ز اشک شوق شده بود و پدر کمربند را قلاف میکند و مادر زبانش را)
تا ساعت 4 شب تو بهت بودم وقتی که در اومدم خوابیدم و صبح روز بعد رفتم در خونه همسایمون که پسر خنگی داشت حالا وقت انتقام بود
به بهانه دوچرخه سواری رفتم دنبالش به مادرش گفتم شنیدید که نتایج اومده و من قبول شدم
اونا هنوز نفهمیده بودند که نتایج اومده از من خواستند که برم تو سامانه خلاصه باز کردم و پذیرفته نشده بود
مادرش یه حرس عجیبی داشت گفت که خاله برو صادق بعدا میاد
من صدای ناله ها رو از خونشون میشنیدم و 1 هفته در خوشی بودم (سادیسم)
و هفته بعد رفتم اون مدرسه خدا تومنی و یه سلامی هم به اون که ردم کرده بود رسوندم
و چندی حرف های نا سزا گفتم و تا آخرم عمر دلم خنک شد
پایان
یا خدا چقدر تایپ کردم