• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

حمید مصدق

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع مرضیه
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : حمید مصدق

این شعرش خیلی قشنگه:
من اگر برخیزم-تو اگر برخیزی-همه بر می خیزند
من اگر بنشینم-تو اگر بنشینی-چه کسی برخیزد؟
 
پاسخ : حمید مصدق

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشی ها
با من کنون چه نشست ها ، خاموشی است
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
و چه خواهد شد آن
 
پاسخ : حمید مصدق

در سحرگاه سر از بالش ِ خوابت بردار

کاروان های فروماندۀ خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را



تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد،

به تو زیبایی را



بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شوکت ِ پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگی اش،

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسی ِ عروسک های ِ کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی ِ داماد و عروس

صحبت از ساده گی و کودکی است

چهره ای نیست عبوس



کودک ِ خواهر من

در شب جشن عروسی ِ عروسک هایش می رقصد

کودک ِ خواهر من

امپراتوری ِ پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد



کودک ِ خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند!

گُل قاصد آیا

با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را من تو را خواهم برد

به سر ِ رود ِ خروشان ِ حیات،

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز؛

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را !

ــ صبح دمید !
 
پاسخ : حمید مصدق

.... زمین و آسمان لرزید

و آن جمعیت انبوه

ز جا جنبید ،

ــ چونان شیر خشم آگین



به سان کورۀ آتشفشان از خشم

ــ جوشان شد

چنان طوفان ِ بنیان کن

ــ خروشان شد

روانشان شاد

ز بند ِ بندگی آزاد

به سوی بارگاه ِ اَژدهاک ِ پیر با فریاد



غضبشان ، شیر

به مُشت اندر فشرده قبضه ی شمشیر

و در دلشان شرار ِ عقده های سالیان ِ دیر



و در بازوشان نیرو

و در چشمانشان آتش

همه بی تاب و بس سرکش

روان گشتند

به سوی فتح و آزادی

به سوی روز ِ بهروزی

و بر لب ها سرود افتخار آمیز پیروزی



به روی سنگفرش ِ کوچه ، سیل خشم

ــ در قلب شب تاری

چو تنداب بهاری پیش می لغزید

و موج خشم بر می کند و از روی زمین می بُرد

بنای اژدهاکی را

و می آورد

طربناکی و پاکی را



در آن شب از دل و از جان

به فرمان سپهسالار کاوه ، مردم ِ ایران

ز دل راندند

نفاق و بندگی و خسته جانی را

و بنشاندند

صفا و صلح و عیش و شادمانی را

نوازش داد باد صبحدم بر قله ی البرز

درفش کاویانی را ...
 
پاسخ : حمید مصدق

دشت ها آلوده ست

در لجن زار ، گل لاله نخواهد رویید .



در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم



گل ِ گندم خوب است

گل ِ خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

علف هرزه ی کین پوشانده است



هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست



و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست







از : حمید مصدق
 
پاسخ : حمید مصدق

زندگی قافیه شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این

سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که توخوانی،

- ورنه

آخرین مصرع من

قافیه اش "مردن" بود




---------------------------------------
همه رامی شنوم من به این جمله نمی اندیشم



به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی ، تک وتنها به تو می اندیشم،

همه وقت، همه جا، من به هرحال که باشم به تو می اندیشم

توبدان، این را تنها تو بدان

توبیا

توبمان با من، تنها تو بمان
 
پاسخ : حمید مصدق

غم ازدرون مرا متلاشی کرد
کاهیده قطره قطره تنم در زلال اشک
من پیشرفت کاهش جان را درون دل
احساس می کنم
احساس میکنم
که تو بخشیده ای به من
این پرشکوه جوشش پر شوکت غرر
در من نه انتظار و نه امیدی
امید بازگشت تو ؟
بی حاصل
من از تو بی نیازتر از مردگان گور
دیگر به من مبخش
احساس دوست داشتن جاودانه را
با سکر بی خیالی
اعصاب خویش را
تخدیر می کنم
من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب سنگ تصویر می کنم ...
 
پاسخ : حمید مصدق

در هر غروب ،
در امتداد شب ،
من هستم و تمامت تنهایی ،
با خویشتن نشستن ،
در خویشتن شکستن ....
 
پاسخ : حمید مصدق

گاه می اندیشم ...

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشـــکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را ، - بی قید -

و تکان دادن دستت که ، - مهم نیست زیاد -

و تکان دادن سر را که ، - عجیب ! عاقبت مُرد ؟

- افسوس !
کاشکـــــی می دیدم ...

من به خود می گویم : چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا ، آتش عشـــق تو خاکســــتر کرد ؟
 
پاسخ : حمید مصدق

دوسـتان نود در صد شعرایی که گذاشـتین از همون قصیده آبی خاکسـتری سـیاهه :دی
من خودم فکر می کـنم خیلی از شعرای به ظاهر عاشقـانه ی مصـدق ؛ رنگ و بوی ِ سیاسی می دن ! امـا کاملا دو پـهلو نوشـته شـدن ! مثل همین قصیده آبی خاکسـتری سیاه :دی
بعضــی از شــعراش کاملا عاشقــانه ـس ..
( کاش آن آیینه ای بودم مـن که به هر صبح تورا می دیدم ...
می کشــیدم همه اندام تورا در آغوش ....
.)
بعضــی شعراش خب کاملا سیاسیه ! البته مصدق ؛ مثل ... اخوان ثالث هیچ وقــت جـدی وارد سیاست نشـد ! حرف تمام شعرای سیاسیشم یکیه ! اتحاد مردم می تونه هر قدرتــ ِ نا حقی ُ زمین بزنه ....
کاوه آهن گر می گویــد ؛ با نگاهی گویا ... با لبانی خاموش ...
قصـر ضحاک هنوز آباد اسـت ...
تو به ویرانی ِ این کاخ بکوش ...

یه سری شعرای با طعــنه ـم داره :دی اونـــا شاهکارن به نظــرم ...
راســتی ؛ هان ! چه صدایی آمد ...
ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دســتی ...
ضربه می کوبـد همسایه ی زندانی مـن ...
پاسخـی می جوید ...
دیده را می بـندم ؛
در دل از وحشت تنهایی او می خـندم ...


همین دیگه :-"
 
Back
بالا