قدر
قدر
امشب شه شيران شراب از نيش شمشير آشمود
اوشب دل شوريده ام راه سماواتي نمود
از بهر شير نهروان کافر به زخمش شير بود
مولا بگير از دست من شيرم دريغا دير بود
امشب زمين و آسمان در سوگ کوچش غرق بود
امشب دو سوی ذولفقار آيينه ي آن فرق بود
آقاي ما مولاي ما تفسير قر آن خدا
کي مي شود تک مصرعي در شان درگاهت سرود
اي دوست از هجران تو امشب پر از فرياد بود
در دادگاه عاشقي شب روسيه فردا کبود
هم مَهتري، هم سروري، دلبرده اي، دل آوري
مولا علی , خيبر گشا ، سرلوحه افلاک بود
ديدي فغان از خاکيان ، خوشحالي از افلاکيان
گفتي چرا ؟ گفتم فلک بار دگر گوهر ربود
گفتي چرابس عاجلي ای دل به کار شعر او
گفتم که من کلکم ،همين ، فاعل خودش دفتر گشود
امشب امام شبروان وازد صفوف دشمنان
فزت و الکعبه هم اسم شب اين حمله بود
امشب دلم با او شده دم دم هواي غم کند
کم کم خودش عاقل شود بي او دمي دل را چه سود
مستم که چون ديوانگان گم کرده ام ميخانه را
پيمانه بر دست آمدم بر شاه خماران درود
هر نفس از روي شرف بر عشق او نايل شده
مایيل شده با اذن رب در ساحتش کرده سجود
هر کس به حد مقتضي غرق است در ااين لايزا
در بحتم و در حيرتم کيست اين علي چيست اين وجود
شاهنشها آهم ببين در محضرت کاهم ببين
گه گاهي از روي کرم افکن نظر بر اين سرود
رفته به جمع عرشيان امشب يتيم از او جهان
از بهر حفظ پيکري آمد بسي حوري فرود
امشب به ياد لاله ها با خون و گِل کردم دلي
از گِل بدم با دل شدم برخيز و آور مشک و عود
از چشم شمع امشب دگر آتش ه کار آب بود
کز شور نور حيدري پروانه هم بيتاب بود
امشب غمی از رفتنت آمد به سينه در خروش
زينهار! از طور غمت از چشم و دل برخاست دود
قرآن به سر سر ميدهم با باري از غم بر کمر
آري نباشد بر علي در دارِ دلداران حدود
کو کو بخواند تا سحر کو کوهي از مردانگي
کآتشفشان رفتنش بر جانمان آتش گشود
تقدير حق آن شد که علی در ليله القدري رود
کامد زمين را در عوض قرآن بر احمد فرود
اوج سمک قعر سها شام و سحر خوانم تو را
با تو دميدم در صفا با تو نشستم در سجود
مرگت اجين بهترين سجاده ات محراب خون
صبرت چو دردت بی بديل ای خارج از مرز و حدود
گو لا فتا الا علي لا سيف الا ذولفقار
با لحظه اي انديشه اش نار جهنم کن خمود
کو مردي از جنس علي کو بار ديگر تا سحر
در کوچه هاي گمشده خاک دل غمگين زدود
نفست زمين زن بي امان چون مردِمردان ای جوان
ساز از عمل تيرو کمان بنشان به چشمان حسود
اين دل به بويش کرده خو بي عشق او بي آبرو
در آرزو و جست و جو شايد رسد بر کان جود
اي شاه ملک لافتا اي شافی روز قضا
اي مرتضي واره دلم از بند اين چرخ کبود
امشب به ناگه شه شدم گر در گه تو کَه شدم
امشب دمادم گه به گه بر ساز دل گفتم سرود
شق القمر نور بصر اين بار بشگستم کمر
آن ضربه اي که ضربتي بر پايه اسلام بود
تنها گذشته از جهان بگذاشته بر ديگران
ديده ولی دل بی امان صحبت ز داد او گشود
کاوه معتمدیان