• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شعر های من ...Turk

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Turk
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سنگدلا ...

جناب کاوه استعدادتون در زمینه شعر تحسین برانگیزه.... :)

امیدوارم موفق باشید!
 
پاسخ : سنگدلا ...

تبریک میگم.استعدادتون تحسین برانگیزه(نقل قول).
 
پاسخ : سنگدلا ...

آقاي معتمديان تنها چيزي كه مي تونم بگم اينه كه داشتن شاعرايي مثل شما مايه ي افتخار سمپاد و جامعه ي ايرانيه.
هميشه سربلند و موفق باشين.
 
پاسخ : سنگدلا ...

باور نکردنیه. عالیه بود. بهت تبریک میگم ;)
امیدوارم موفق باشی
 
ماه نیمه شعبان

»تولد قائم عرش محمدی بر یاران آن حضرت مبارک باد .​



چشم آیینه ی شب گشت و جهانی نــــگران
به مـــه نیمه ی شعبان و شـــکوه گــــذران

ماه بر بوم فلک صورت مینــــــــــــایی زد
در شگفتای نظر بــــازی صاحب نظـــران

جوشش می ز دل چـــاه و رخ افشانی مــاه
من حیران به ره و ذکـــــــــر لب منتظران

جان بی تاب و شب و وعده ی مولود سحر
طره ی نقره ی مه راز غم خفــــــته در آن

منتظر تا که از این غیبت کــــبرای درون
برسد پیک ظهورش ز بر خوش خبـــــران

گل نرگس به تجلا که رسد رونق عشـــــق
به در باده فروشان و بر کوزه گــــــــــران

من و تنــــــهایی و صد جمعه امیدم که شود
جمـــــــــــکران منظر دیدار دل و دل نگران




15 شعبان 1429 هجری قمری
27 مرداد 1381 هجری شمسی
کاوه معتمدیان​
 
پاسخ : تو چطور ؟!

ممنون از شعر زیباتون!
فیض بردیم!!
به امید شعر هایی همچنان زیبا!
 
طامات (کاوه معتمدیان)



طامات *

ماه را گر غزل دلشده طامات رسد
گویمش از دل عاقل شده تا مات رسد
ز سکوت شب هجران و ز رویای سحر
من نگویم که ز دل نعره ی هیهات رسد
ز غزالی که نظر گر به غزل اندازد
به خزان خرّمی و زینت جنّات رسد
بچمد در دمن دشت دلم رام ولی
نوبت ما که رسد رم شده محتات رسد
طبع را کو ز تراوش به خروش آمده بود
گاه شوریده ، سروشی ز سماوات رسد
می زنم ساغر مستانه ز خون جگری
که در این حبس مگر وقت ملاقات رسد
گر عبادت رهی از صد ره وصل من و اوست
دوست در صحبت یاران پی طاعات رسد
سنگ صبرم به سر آمد دگر از سایش چرخ
سرِ گیجم هم از این چرخش ساعات رسد
دستگیر دل من باش که دستم گیر است
نکنی یار لگدمال اگر پات رسد
مطلع عشق شدی کام تغزّل شیرین
اگر از قافیه ی روی مه آسات رسد
گذر نرم نسیم سحری در نظرم
خبر از خاطره ی زنده ی اموات رسد
به در قصر تو می مانم و من می دانم
که پس از بزم شهان نوبت خیرات رسد
این همه گفتم و امّید به داد دل ما
رسم دیرینه ی این دار مکافات رسد
شعر من گشته پر ازغصه و این قصه ی غم
گرچه کم می کنم اما پی عادات رسد
مات تفسیر شهان گشتم و تنهایی خویش
پی پیکی که ز مَستان خرابات رسد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
طامات : سخنان پریشان


کاوه معتمدیان
10 شهریور 1387 خورشیدی
29 شعبان 1429 قمری
 
قدر

قدر




امشب شه شيران شراب از نيش شمشير آشمود

اوشب دل شوريده ام راه سماواتي نمود

از بهر شير نهروان کافر به زخمش شير بود

مولا بگير از دست من شيرم دريغا دير بود

امشب زمين و آسمان در سوگ کوچش غرق بود

امشب دو سوی ذولفقار آيينه ي آن فرق بود

آقاي ما مولاي ما تفسير قر آن خدا

کي مي شود تک مصرعي در شان درگاهت سرود

اي دوست از هجران تو امشب پر از فرياد بود

در دادگاه عاشقي شب روسيه فردا کبود

هم مَهتري، هم سروري، دلبرده اي، دل آوري

مولا علی , خيبر گشا ، سرلوحه افلاک بود

ديدي فغان از خاکيان ، خوشحالي از افلاکيان

گفتي چرا ؟ گفتم فلک بار دگر گوهر ربود

گفتي چرابس عاجلي ای دل به کار شعر او

گفتم که من کلکم ،همين ، فاعل خودش دفتر گشود

امشب امام شبروان وازد صفوف دشمنان

فزت و الکعبه هم اسم شب اين حمله بود

امشب دلم با او شده دم دم هواي غم کند

کم کم خودش عاقل شود بي او دمي دل را چه سود

مستم که چون ديوانگان گم کرده ام ميخانه را

پيمانه بر دست آمدم بر شاه خماران درود

هر نفس از روي شرف بر عشق او نايل شده

مایيل شده با اذن رب در ساحتش کرده سجود

هر کس به حد مقتضي غرق است در ااين لايزا

در بحتم و در حيرتم کيست اين علي چيست اين وجود

شاهنشها آهم ببين در محضرت کاهم ببين

گه گاهي از روي کرم افکن نظر بر اين سرود

رفته به جمع عرشيان امشب يتيم از او جهان

از بهر حفظ پيکري آمد بسي حوري فرود

امشب به ياد لاله ها با خون و گِل کردم دلي

از گِل بدم با دل شدم برخيز و آور مشک و عود

از چشم شمع امشب دگر آتش ه کار آب بود

کز شور نور حيدري پروانه هم بيتاب بود

امشب غمی از رفتنت آمد به سينه در خروش

زينهار! از طور غمت از چشم و دل برخاست دود

قرآن به سر سر ميدهم با باري از غم بر کمر

آري نباشد بر علي در دارِ دلداران حدود

کو کو بخواند تا سحر کو کوهي از مردانگي

کآتشفشان رفتنش بر جانمان آتش گشود

تقدير حق آن شد که علی در ليله القدري رود

کامد زمين را در عوض قرآن بر احمد فرود

اوج سمک قعر سها شام و سحر خوانم تو را

با تو دميدم در صفا با تو نشستم در سجود

مرگت اجين بهترين سجاده ات محراب خون

صبرت چو دردت بی بديل ای خارج از مرز و حدود

گو لا فتا الا علي لا سيف الا ذولفقار

با لحظه اي انديشه اش نار جهنم کن خمود

کو مردي از جنس علي کو بار ديگر تا سحر

در کوچه هاي گمشده خاک دل غمگين زدود

نفست زمين زن بي امان چون مردِمردان ای جوان

ساز از عمل تيرو کمان بنشان به چشمان حسود

اين دل به بويش کرده خو بي عشق او بي آبرو

در آرزو و جست و جو شايد رسد بر کان جود

اي شاه ملک لافتا اي شافی روز قضا

اي مرتضي واره دلم از بند اين چرخ کبود

امشب به ناگه شه شدم گر در گه تو کَه شدم

امشب دمادم گه به گه بر ساز دل گفتم سرود

شق القمر نور بصر اين بار بشگستم کمر

آن ضربه اي که ضربتي بر پايه اسلام بود

تنها گذشته از جهان بگذاشته بر ديگران

ديده ولی دل بی امان صحبت ز داد او گشود



کاوه معتمدیان
 
عید فطر بر یک ماه زاهدان و عابدان مبارک باد .

[size=10pt][/size][size=10pt][size=10pt]مستانه خرام استی و خوش خو و مرام هستی و
در صحبت جام استی و لطفت به دوام است
دل می رود از دستم و از روی خوشت مستم و
بر عهد الســـــــت هستم و مستیم مدام است
مجــــذوب تو پروانه و مجــــــنون تو مستانه و
هستی ز تو دیوانه و وحشـی ز تو رام است
فریـــــــاد ز ابرویت و از سلــســـله گیسویت و
آن خنـــــده ی جادویت و خوبیت تمام است
بیمـــــار تو گشــته دل و تیمــــار دگر مشکل و
هم عاشـــق و هم عاقــل و ماندیم کدام است
شعــرم ز تو انگیزد و بر زلف تو آویـــــــزد و
در صحبت تو خیزد و عمــریست قیام است
دلبر به در خانه و در کف گل و پیمــــــــــانه و
این فرصت جانانه و ایام به کــــــــــام است
آن ناب شرابــــی تو و صـوری و صوابی تو و
من تــشنه و آبی تو و در دست تو جام است
من کفتر بام تو و افســـــون پـــــــــــی دام تو و
فرخنده پیـــــــام تو و عطرت به مشام است
ماندیم من و ساقـــی و رستیــــم ز هر باقـــی و
نی زهـــری و تریـــــاقی و آفاق غلام است
بگذشته شباب از تو و من خانـه خراب از تو و
این ســـینه کباب از تو و آن دار سلام است
می سوزم از هجرانت و از گیــسوی افشانت و
در صـــــحن گلستانت و گفتند که خام است
ای داد ز تنهــــــــــــــــایی و فرمان شکیبایی و
حکم آنچه تو فرمــــایی و تقریر حرام است


کاوه معتمدیان
[/size][/size]


وبلاگ منWww.Turkel.blogfa.com
 
انتظــــار

سلام



انتظار

دوران به کام و هیچ زوالی به کار نیست
جز درد انتظار که در اختیار نیست

ما را غم نگار و تب یار و حال زار
دردا ! نگار در غم یاران فگار نیست

شیرست و دل شکر چه غزالان دریده بر
کس نسیت کو به مهره ی مارش شکار نیست

مرگ است و انتحار، حیات کسی که هیچ
زان تکسوار در ره قلبش غبار نیست

بگزار هزار هزار رسد نغمه ی هزار
تا نرگسم به باغ نروید بهار نیست

اسفندیار چشم به راهست و کارگر
جز تیر یار ، تهمتن و کارزار نیست

از نرد عشق با چغری چون تو یادگار
جز جان زار و جسم نزار انتظار نیست

پیش از نمای روی گل یار ، عنان بغز
در اختیار بود و دگر اختیار نیست

کن تارو مار لشکر خونخوار شام تار
یارا! که بر دو روزه ی دهر اعتبار نیست

ما دل به اختیار به دام تو داده ایم
چون صید تو به دار فلک بختیار نیست

باز آ دلیل بازی بودن که بی تو باز
دکان عشق و انجم و لیل و نهار نیست

جز تو در این دیار اگر هم قدیم بود
کس یار بی کسان که در این گیرودار نیست

صد سال آزگار غم و رنج روزگار
چون باری از کنار نگاری گذار نیست

گویند مرگ سخت بود راست گفته اند
سخت است لیک سخت تر از انتظار نیست *

تنها تضمّنی زده هر چند طبع او
حتی غلام روسیه شهریار نیست


کاوه معتمدیان
* بیت از شهریار
 
Back
بالا