• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

موزه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : معرکست.........

افرين به بخشش و از خود گذشتگي =D> :(
 
پاسخ : باید ...

به نقل از محمدحسین :
باید ...

باید با کله از پنجره بیرون پرید...

باید با ماشین با سرعت برویم دستی را بکشیم ...

باید بوغ زنیم...

باید نون پنیر را با نوشابه بخوریم...

باید زن بگیریم..

نه آن زنانی که در آرامش باد را مینوشند !! ;D

این چند بیتم تهش اضافه کنین قشنگ میشه ! ;D
بابا شاعر!!
 
پاسخ : معرکست.........

به نقل از غزال :
:( :( :( :(
خیلی قشنگ بود....
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند
من از این یه تیکه خیلی خوشم اومد!!! :(
آره منم عاشق اين يه تيكشم...خيلي قشنگه........ :(
 
شعرای من

نمی دونم باید بگم این سه تا شعر از خودمه یا این سه تا متن ادبی؟!!البته زیاد مهم نیست ولی چون در معنا با هم تفاوت دارن می گم.زیاد خوش بین نباشید که الان سه تا شعر(متن ادبی)قشنگ می خونید.من هنوز خیلی مبتدیم!!!ولی خوب...دوست دارم نظراتونو صادقانه بگید.(می دونم یکم مشکل داره به خاطر استفاده از کلمات تنوین دار...)

"در سیاهی های شهر"

در سیاهی های شهر آن جا که چشم چشم را نمی بیند چه می گذرد؟!
آن جا که نور روزنی برای نفوذ نمی یابد.
آن جا هم حیات جاریست؟!
راستی سیاهی شهر را دیده ای؟!
حقیقت تلخش را لمس کرده ای؟
دخترکی را می بینم ...
در انتظار بدترین هاست.می خواهد وجودش را جسمش را عرضه کند.
به چه قیمتی؟!به قیمت زیر پا گذاشتن عزت و شرف و آبرو؟
آه...براستی فراموش کرده ام عزت و شرف و آبرو در سیاهی دیده نمی شوند!!!
پیرمردی آخرین نفس هایش را می کشد و همانگاه می خواهد و آرزو می کند سقف آلونکش فرو نریزد.
کودکی در حسرت داشتن یک عروسک می سوزد و می گرید.هر قطره اشکی که از دیده اش می چکد تلنگری ست به من و تو.تلنگری ست تا ما از خواب چندین ساله مان برخیزیم.
آیا بیدار می شوی؟!می بینی؟حس می کنی؟
فقر...
این بلای خانمان سوز چه می کند؟
سوالم اینست
چرا هر کس نمی تواند سهم خود را از زندگی مطالبه کند؟
چرا هیچ کس به حقش نمی رسد؟
یکی در آن اوج،بالای بالا،درخشان و مغرور...
دیگری در قعر این دنیا،پایین پایین در سیاهی های شهر گم شده و دیده نمی شود.
فقر جاذبه ای است بس قوی آن هنگام که به سوی آن کشیده شدی در گرداب آن غرق می شوی و انسانیتت،شرفت،آبرویت و همه و همه را در این گرداب غرق می کنی و به دست فراموشی می سپاری.
دیر زمانی ست که حس می کنم؛احساس می کنم این همه درد را اما قدرت حرکت ندارم.
می بینم؛اما جرئت گفتن ندارم.لعنت بر این ترس...
نالانم،شکوه می کنم به زمین و زمان
هر که از خدا و خدا پرستی دم می زند اما در عمرش یک بار این سیاهی ها را از نزدیک ندیده است.
درد را حس نکرده،نفهمیده است چه حسی دارد برای تداوم حیات از خود گذشتن،جسم را عرضه کردن و وجدان و شخصیت را لگد مال کردن.
سیاهی های شهر را روشن کنیم...
روزنی برای نفوذ نور ایجاد کنیم.
نور را بر همه جا یکسان بتابانیم...
ما می توانیم به شرط آن که بخواهیم!!!
 
پاسخ : شعرای من

"بودن یا ماندن؟!"

بودن یا صرفاً ماندن؟!
بودن چیست؟چرا باید ماند؟
آیا ما همه محکومانی هستیم به مجازات بودن؟به مجازات دیدن زشتی ها و ناملایمات؟
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو...
نمی خواهم؛نمی توانم همرنگ کسانی شوم که هزار رنگند شاید هم بی رنگ...
می خواهم تنفرم را از دروغ دو رویی و تظاهر ابراز کنم.
می خواهم بگویم؛شجاعانه فریاد بزنم.
می ترسم...می ترسم سرانجام این مجازات را بپذیرم.
آن گاه است که خاموش می شوم.
آن گاه است که من هم هزار رنگ می شوم یا شاید هم بی رنگ...
شاید هم دیده نمی شوم و گذر زمان گرد فراموشی را به روی من می پاشد.
به راستی به کدامین گناه باید بود؟
به کدامین گناه مجازات می شویم؟
می بینیم و دم نمی زنیم؟
می سوزیم و شکوه ای نمی کنیم؟
آری،چنین است رسم این دنیای فانی...
عقیده من این است
ببین،بگو، بشکن سد ها و موانع را...
پیوسته حرکت کن
نگذار ساکن بمانی
بترس از خموشی و سکونت
اینست رمز جاودانگی.
تلاش کنیم تا از این زندان و چنین مجازات سختی برای خود بهشتی زیبا بسازیم.
تو می توانی
و در کنار تو من هم
به توانستن فکر می کنم و مرغ اندیشه ام هوس پرواز به سوی جای دیگر را نمی کند.
 
پاسخ : شعرای من


"کدامین آدینه؟"

خسته ام؛خسته از دورویی،تملق و تظاهر های این دنیا...
از همه
از هوا،باد،آب،خاک
از شمردن لحظات...
از این انتظار کشنده
کی می آیی؟
تا کی تحمل کنم و بر لبانم مهر خاموشی زنم؟
تا به کی؟تا رسیدن به کدامین آدینه؟
-پدر،به کجا پناه برم از این همه متملق و دورو و چاپلوس؟
-به هر کجا روی باز می بینی؛باز هم می شنوی؛صبور باش دخترم خدا با صابران است.
-تا کی؟
-خودش می داند و خدایش؛می آید دخترم در همین روزها به زودی زود.
کدام زود؟چرا این زود فرا نمی رسد؟
چرا تا این زود ها دیر نشده نمی آید؟!
ما انسان ها در وجود دیگران چه می بینیم؟
چه می بینیم که به خاطر آن روح خود را آزرده می کنیم
و به نفس بی اعتنایی نشان می دهیم؟
قدرت؟برتری؟
کمی دیدت را وسیع کن سر چشمه برترین قدرت ها و عظمت و مهربانی را جست و جو کن.
روح سر چشمه اش در تک تک رگ هایت جریان دارد.
در ذره ذره ی اطرافت وجود دارد.
در هر دم از لحظاتت حضور دارد.
چرا سعی می کنی با چشمان بسته ببینی؟
چرا تلاش نمی کنی حس کنی؟بشنوی؟
درک کنی؟بفهمی؟
ای معنی انتظار کی می آیی؟
کی می آیی و این همه درد را درمان می کنی؟
کی بوی نرگس ها را پراکنده می سازی؟
کی؟!چه وقت؟


*در ضمن پستای منو یکی نکنید لطفاً این طوری قشنگ تره.بیشتر به آدم حس خوندن میده!!! در آخر خودم احساس کردم متن ادبی بود(!!!)
 
پاسخ : الهه ی دروغی

واقعا خودت گفتی؟
بر اساس واقعیت بود یا سفارشی گفتی؟(البته ببخشین فضولی میکنم)
 
پاسخ : الهه ی دروغی

به نقل از fatemeh_k :
واقعا خودت گفتی؟
بر اساس واقعیت بود یا سفارشی گفتی؟(البته ببخشین فضولی میکنم)
آره جوونم..نه بابا ...همینجور اوومد به ذهنم منم نوشتم ....ضایعست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
پاسخ : الهه ی دروغی

به نقل از Elahe :
آره جوونم..نه بابا ...همینجور اوومد به ذهنم منم نوشتم ....ضایعست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره . دی

نه بابا واقعا قشنگه و بنده قبلا تحسین کردم
 
پاسخ : معرکست.........

بابا الی تو اخر یه چیزی میشی ها!!
 
Back
بالا