• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

موزه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : دوست دارم

به نقل از خورشید زرد :
بله. درسته ولی من پیشنهاد می کنم به این چیزها فکر نکن. حیفه! به جای این چیزها می تونید درباره چیزهای قشنگ تری شعر بذارین. امتحان کنید
گذاشتم .شعرای + خوبم گذاشتم ولی اینجا دوستت دارم و دوستت دارمم شعراش اینجورین .معذرت
 
پاسخ : زین دور بی مروت مارابس است حکایت

در کنار توست رقیب اگر زان دو چشم شوخ به ما نگر
کن نظر بتان به یک نظر ما را بس
شیوه ی بتان فسونگریست،دولت وصال ز دیگریست
در کنار یار دو چشم تر ما را بس
 
پاسخ : دوست دارم

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انساني
وبراي هر انسان
برادري هست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه يي ست
و قلب
براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه آهنگ هر حرف زندگيست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم
روزي كه هر لب ترانه يي است
تا كمترين سرود؛بوسه باشد

. . .

و من آن روز را انتظار ميكشم
حتي روزي
كه ديگر نباشم
احمد شاملو

تقديم به شاملوي بزرگ:
رفت
بي آنكه روزي را ببيند كه كمترين سرود بوسه است
رفت و هنوز
قفل واقعيتي است
كه در؛بر هر گشايش ميبندد
و قلب؛عضله اي است
كه براي زندگي بس نيست
اما هنوز آن روز را انتظار ميكشد
روزي كه دوباره كبوترها و ترانه ي لبها را و......
هنوز
انتظار ميكشد
 
پاسخ : دوست دارم

همیشه وقتی یکی ازم می‌پرسید چند تا دوسم داری؟

یه عدد بزرگ می‌گفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم: یکی!!!

می‌دونی چرا؟ چون قوی‌ترین و بزرگ‌ترین عددیه که می‌شناسم...

دقت کردی که قشنگ‌ترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکی هستن؟؟؟

ماه یکیه... خورشید یکیه... زمین یکیه... خدا یکیه...

مادر یکیه... پدر یکیه...

تو هم یکی هستی...

وسعت عشق من به تو هم یکیه...

پس اینو بدون از الآن و تا همیشه یکی دوستت دارم...
 
پاسخ : دوست دارم

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
Miravam khaste o afsorde o zar
Sooye manzelgahe viraneye khish
Be khoda mibaram az shahre shoma
Dele shooride o divaneye khish
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز برآن لب نرسید

Be khoda ghoncheye shadi boodam
Daste eshgh amado az shakham chid
Sholeye aah shodam sad afsoos
Ke labam baz bar on lab naresid
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت برآن پایش را

Sar be daman mane khaste gozar
Goosh kon bange ghadamhayash ra
Kamare narvane pir shekast
Take bogzasht bar on payash ra
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است

Ketabi,khalvati , sheri,sokooti
mara masti o sokre zendeganist
Che gham gar dar beheshti rah nadaram
Ke dar ghalbam beheshti javedanist
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

Emshab be gheseye dele man goosh midahi
Farda mara cho ghese faramoosh mikoni
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
تو همان به که نیندیشی
به من و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم

To haman beh ke nayandishi
Be mano darde ravansoozam
Ke man az dard nayasayam
Ke man az shole nayafroozam
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

Digar nakonam zerooye nadani
Ghorbani eshghe oo ghorooram ra
Shayad ke cho bogzaram az oo yabam
On gomshode shadi o sorooram ra
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مُردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم

Sham , ey sham che mikhandi?
Be shabe tireye khamoosham
Be khoda mordam az in hasrat
Ke chera nist dar aghoosham
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش

Be khoda dar del o janam nist
Hich joz hasrate didarash
Sookhtam az ghamo key bashad
Ghame man mayeye azarash
♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥ ♥♥♥ ♥♥
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم

Bar to chon sahel aghoosh goshoodam
Dar delam bood ke deldare to basham
Vay bar man ke nadanestam az aval
Roozi ayad ke del azare to basham
 
پاسخ : دوست دارم

امروز چه دل تنگم از اين نا مردمي ها

بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا ! !
ومغزهايتان را از هر انديشه ي خلاف ؛
وزبان هايتان را از هر گفتار ناپاك؛
ودستهايتان را از هر آلودگي در بازار . . . . . . .
وبپرهيزيد از نا جوانمردي ها ، ناراستي ها ، نا مردمي ها ؛
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند چگونه بر سفره ها ي شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند و بر بند تاب با كودكانتان تاب مي خورد و در دكان شما ترازويتان را ميزان مي كند و در كوچه هاي خلوت شب با شما آوازمي خواند؟!
قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد؛
زيرا كه عشق چون عقاب است بالا مي پرد و دور...... بي اعتنا به حقيران در روح.
وكينه چون لاشخور و كركس است كوتاه مي پرد و سنگين ، جز مردار به هيچ چيز نمي انديشد.
براي عاشق ناب ترين ،شور است وزندگي و نشاط !
براي لاشخور ،خوب ترين ،جسدي است متلاشي ... . . .
 
پاسخ : دوست دارم


--------------------------------------------------------------------------------

اگر دریای دل آبی ست، تویی فانوس زیبایش
اگر آيينه يك دنياست تويي معناي دنيايش
تو یعنی دسته ای گل را، زآن سوی افق چیدن
تو یعنی پاکی باران ، تو یعنی لذت دیدن
تو يعني يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن
تو یعنی ازسحر تا شب، به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتررا، زتنهایی رها کردن
خداي آسمان را به آرامي صدا كردن
تو یعنی باغی ازمریم ،تو یعنی کهکشان بودن
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني
تو یعنی پیک آزادی ، برای روح زندانی
تو یعنی دست یک گل را، به دست اطلسی دادن
تو یعنی درزمستانها ، به فکر پونه افتادن
تو یعنی روح باران را ، متین وساده بوسیدن
و يا در پاسخ يك لطف ، به روي غنچه خنديدن
اگرچه دوری ازاینجا ، تو یعنی اوج زیبایی
كنارم هستي و هر شب ، به خوابم باز مي آيي
اگرهرگز نمی خوابند ، دوچشم سرخ و تمنا کم
اگر درفکرچشمانت ،شکسته قلب غمناکم
ولي يادم نخواهد رفت ، كه ياد تو هنوز اينجاست
میان سایه روشن ها ،دل شیدای من تنهاست
نبايد زود ميرفتي و از دل كوچ ميكردي
افق ها منتظر ماندند ، که ازاین راه برگردی
اگر یک آسمان دل را ،به قصد عشق بردارم
ميان عشق و زيبايي تو را من دوست ميدارم
چه زیبا می شود روزی ، به پایان آید این یلدا
دل تو آسمان گردد ، تو تا از دور برگردی ، به هجران تو زندانیست
 
پاسخ : دوست دارم

این روزها ، برایم روزهای دلگیری است ،
می دانی ، این روزها چندین بار نامت را زیر لب زمزمه می كنم ،
این روز ها ، از دوری ات بی قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگویم :
این روزها ، تمام وجودم در یك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،

این روزها ، آرزو می كنم :
ای كاش در كوچه های كودكی می ماندم ،
ای كاش سایه ها از ذهنم رخت بر می بستند ،
و ای كاش می توانستم سكوت غم انگیز صحرای دلم را بشكنم .

غوطه ور در این افكار ، ناگاه به خود می آیم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،

بهت زده و حیران ، در وسط اتاق می ایستم ،
چه سكوت غمباری !
پارچه های سیاه روی دیوارها و گل های خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدایی و نیستی می دهد .

آه ، دیگر آفتابی نیست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بیدار كند ،
دیگر كسی نیست تا گرد و غبار دل ابری ام را ، پاك كند ،
دیگر كسی نیست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...

و من دوباره به خود می آیم :
تو دیگر نیستی،
و من ، امروز ، بی تو ، گمشده ای در كوچه پس كوچه های عمرم ،
امروز دیگر به تنهایی خو گرفته ام و جزیی از وجودم شده ،
و دیگر رمقی برای رفتن به انتهای سفر ندارم .

و امروز من به یاد آن روزها ، و در حسرت دیدارت ، می گریم ،
و آرزو می كنم :
ای كاش می شد یك بار ، تنها یك بار دیگر ، تكرار شوی
 
پاسخ : دوست دارم

سر خود را مزن اينگونه به سنگ،
دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!!
منشين در پس اين بهت گران
مَدَران جامه‌ي جان را، مَدَران!!
مكن اي خسته در اين بغض درنگ..
دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!
پيش اين سنگدلان،
قدر دل و سنگ يكي‌ست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي‌ست..
ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين؛
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين...
آنكه مي‌گفت منم بهر تو غمخوارترين..
چه دلازارترين شد
چه دلازارترين...
ناله از درد مكن،
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ‌رو باش از اين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ
دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!
 
پاسخ : دوست دارم

آن سوی کودکی"

بر سر سفره ي بي مهر پدر
کودک عاطفه‌ی گمشده‌ام
در پی دست نوازشگری انگشت به دندان می‌برد
در پس کودکی‌ام
روحی افسوس کنان
از شبانروزی آن سفره‌ی نان بر می‌شد
چشم خشکیده ز اشک نابم
در تمنای هجای باران
بی‌بیان‌تر می‌شد
تلخی کودکی‌ام بود و همان سفره‌ی نان
کلبه‌ی سرد من عشرتکده می‌زدگان
و جهنم کده‌ام سفره‌ی نان
و من از قصه‌ی تکراری آن گرده‌ی نان
خسته،‌ افسوس کنان
لحظه‌ها رفت و گذشت
و بلوغ من از انبوه درختان زمان
تن بر این آبی غمگین حقیقت سایید
حس مغرور بلوغ
در تن سرد و نحیفم پر زد
من ز وابستگی باغ برون غلتیدم
من ز افسردگی سفره‌ی نان کوچیدم
بر زمان خندیدم
بر جهان خندیدم
و نترسیدم از اعدام غرور
من به آشفتگی ذهن خزان خندیدم
چشمم از حادثه‌ی خنجر و پشت
دلم از قصه‌ی بی‌مرگی مشت
پر ِ پر بود و حزین
بوی خون از در و دیوار زمان
مردمان خانه به دوشان جهان
همه در آرزوی قصه‌ی نان
و من افسوس کنان
در تب و آرزوی کودک و یک سفره‌ی نان
لحظه‌ها می‌گذرند
من پر از خاطره‌ی خشکه‌ی نان
لحظه‌ها می‌گذرند
من پر از یاد جهنم‌کده‌ام سفره‌ی نان
 
Back
بالا