• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

سرکار گذاری!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Samaneh.Z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سرکار گذاری !

این دیروز یهو یادم اومد:
چند سال پیش,برادر و پسرخاله و دخترخالم رفته بودن حیاط بازی کنن,منم داشتم از پشت پنجره نگاشون میکردم,یهو یه فکر شیطانی یه ذهنم رسید >)
آروم لای پنجره رو باز کردم,جوری که از بیرون معلوم نبود پنجره بازه
بعد بلند گفتم "هوووووووووو"
بیچاره ها از جاشون پریدن و دور و ورشونو نگاه کردن,ولی چیزی ندیدن,دوباره بازیشونو ادامه دادن
دوباره گفتم "هوووووووووو!! برید خونه تون"(البته با صدای کلفت شده!)
چند بار اینکارو کردم,آخرش با جیغ و داد برگشتن خونه...
همینجور که داشتن با وحشت واسه مامانم و خالم تعریف میکردن من داشتم تو اتاق از خنده میمردم,خالم اینا هم هی میگفتن توهمی شدید... :)) =)) >)
خیلی قیافه هاشون خنده دار بود! ;D >)
 
پاسخ : سرکار گذاری !

یه بار یه خانمی مزاحم تلفنی مون شده بود. ;D
هی زنگ می زد میگفت:قطاره؟ ;D
همش مادرم برمی داشت می گفت اشتباه گرفتین.
یه بار من برداشتم بازم گفت قطاره؟
من با لحن خیلی رسمی ;D:بله قطاره.بفرمایید خانم.بلیط می خواین؟ ;D
خانمه: :o :o
من:دیگه زنگ نزن! X-(
بیچاره هنگ کرد. =))
دیگه هم زنگ نزد. =))
 
پاسخ : سرکار گذاری !

اول مدرسه ها یه اس دادم به دختر عموم گفته بودم این گوشی پیدا شده صاحب آن را می شناسید؟
بعد هم اون باور کرد واینا منم گفتم نوی مغازه ی پاپکو(یه لوازم تحریری که من همه چیزامو از اون جا می خرم خیلی هم شلوغ است احتمال افتادن وسایل هم زیاده)افتاده بود و من هم صاحب آن مغازه ام
اونم باور کرده دادشش رو فرستاده بود بره گوشی منو بگیره =))
بعد که بهش زنگ زدم گفتم می خواست بکشتم
انقدر ضایع شد =))
 
پاسخ : سرکار گذاری !

یکی از پسرهای تیزهوشان که بدجور گیر داده بود رو تو خبابون با دوستاش دیدیم.منم با دوستام بودم.اینا افتادن دنبال ما،ما ام هر کدوم رفتیم یه طرف بیچاره ها مونده بودن که دنبال کی برن :)) بعد دوباره جمع شدیم.بعدشم من رفتم سمتشون اسم همونیو که گیر داده بود بلند گفتم اونم با کلی ذوق و شوق اومد طرفمون.یکی از بجه ها رفت بش یه چی گفت وقتی برگشت پرسیدیم چی گفتی؟گفت بهش گفتم بگو بقیه دوساتم بیان اونا ام باید بشنون(دوستاش دو تا 4راه اونورتر بودن) وقتی رسیدن گفت بعدا میگم =))
 
پاسخ : سرکار گذاری !

اونروز گوشی دوستم زنگ زد داداشش بود خودش برداش:
دوستم:سلام
داداشش:سلام گوشی را بده به مامان
دوستم:مامان بالاس اینجا نیس
داداشش:بده گوشی را به مامان میگم
دوستم:اه نیستشه
دیدم داداشش رو اعصابه در گوش دوستم گفتم بگو: اِاِاِ مامان اومد!!!
اونم گف
گوشی را از دستش گرفتم صدامو تغییر دادم!!!
بعد گفتم:سلام مامان جان کاری داشتی؟؟
داداش دوستم:میخوام برم گیم نت میذاری؟
من:اصلا حرفشو هم نزن الان بابات میاد بعدشم گیم نت خوب نیس
اون:ترو خدا بزار برم
من:گفتم نه دیگه زنگ نزن کار دارم

طفلی نرفت گیم نت ;))بعد بهش گفتم که چجوری سر کار رفته میخواست منو بزنه ;Dبهش گفتم:تا تو باشی رو اعصاب من راه بری :P
 
پاسخ : سرکار گذاری !

تو راهنمایی یه دختره بود خیلی از من خوشش میومد اصلا تو مدرسه پیچیده بود! یه روز تصمیم گرفتم بزارمش سرکار با یکی از بروبچ هماهنگ کردم یه روز نرفتم مدرسه اومده بود سراغمو از دوستم بگیره اونم نه گذاشته بود نه ورداشته بود گفته بود قلبش مشکل پیدا کرده تو بیمارستان بستریه!!!!!!!!! :))
دوستم که رسید خونه زنگ زد بهم گفت با امبولانس بردنش!!!!!!
 
پاسخ : سرکار گذاری !

پارسال یکی از بچه های مدرسه رو سر کار گذاشتم،بعدش پشیمون شدم بدجور،دلم براش سوخت! :|
خیلی طول کشید و کلا بد جور وابسته شد! :-"منم ناچار گفتم آدرس مدرستونو بده و اینا .میام دنبالت ساعت فلان. بگو داییمه! :>اونم قبول کرد و من 10 دقیقه قبل از زمانی که مثلا باهاش قرار داشتم رفتم پیشش و بهش گفتم جریانو! >)
خب خیلی بد رفت سر کار،آخرم منو نبخشید!کوفتم شد هرچی خندیده بودم!

--------------------------------------------------
امسال یکی از دوستام اس داد،منم خیلی عادی داشتم ج میدادم به سبک خودم،اونم تا حالا به جز در مورد تکلیف ها و چیزای درسی بهم s نداده بود،بعد برگشت گفت ببخشید انگار اشتبا گرفتم! #-oمنم دنبال فرصت، سر کار گذاشتمش بد جور!روانی شد!تو مدرسه برگشته به من میگه تو چند شخصیته ای؟من نمیتونم درکت کنم! :)) ;D

---------------------------------------------------
یه بارم با دوستم با هم یکی رو سر کار گذاشتیم خیلی چسبید!بیچاره فک کرده بود چقد یهو دوست پیدا کرده! >)
 
پاسخ : سرکار گذاری !

یه بار یکی از بچه های هالو رو سرکارگذاشتم. =))
فردای اون روز معلوم نبود تعطیله یا نه. بعد من بهش گفتم برو روزنامه ی رسولی بخر توش نوشته. =))
بعد فرداش اومد گفتم چی شد گفت 2 ساعت تمام دکه ها و سوپری ها رو گشتم ولی هیچ کدوم روزنامه رسولی نداشت. =))
 
پاسخ : سرکار گذاری !

آقا پارسال یه روز کارما این شده بود که افرادو سرکار بزاریم...
مثلن اینجوری که سرصب یکی از در میومد داخل کلاس،مام شروع میکردیم به دست زدن و اینا...
میرفتیم بغلش میکردیم کلی بش تبریک میگفتیم!اون طفلکم هاج و واج به ما نیگا میکرد.
کساییم که منتظر نتیجه ای چیزی بودن جو گیر میشدن کلی خوشالی اینا... :)) :))
 
پاسخ : سرکار گذاری !

من یه بار داشتم با یه پسره میچتیدم بعد گفت چن سالته گفتم زیاده ;Dگفت رشتت چیه گفتم دکترای مایکروسافت دارم ;D
 
Back
بالا