• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

امروز امتحان كشوري زبان خيلي سخت( ;D) بود بعد رو مخ من تأثير منفي گذاشته بود واسه همين من سوالا رو دادم به مراقب پاسخ نامه رو با خودم بردم بيرون! ;;)داشتم از پله مي رفتم پايين كه يهو متوجه شدم يه تك برگ دستمه در صورتي كه سوالا 2 تا برگ بود! 8-|
يعد به اين شكل :-" رفتم پاسخ نامه رو تحويل دادم!!
 
پاسخ : سوتی‌ها

یک بار موقع امتحانای مستمرمون بود امتحانمون که تموم میشد معمولا اول دبیرا میرفتن تو دفتر بعد میومدن
زنگ اول ریاضی داشتیم منم کار داشتم گفتم تا این بیاد سره کلاس برم کارمو انجام بدم
اومدم بالا دره کلاس و خیلی قشنگ باز کردم همینجور درحالی که داشتم با یکی از بچه ها صحبت میکردم رفتم نشستم دیدم همه چقدر قشنگ سر جاشون نشستن
سرمو چرخوندم دیدم دبیرمون داره نگام میکنه :)) :))
معلم و بچه ها : :)) :))
من : ;D :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

ما یه دبیر داشتیم بهش میگفتیم پشم الدین (ریششو نیزد تا تو چشاششم ریش داشت) سر امحتان نوبت اول یه کی از بچه ها رو برگه نام دبیرو نوشته بود پشم الدین
 
پاسخ : سوتی‌ها

يه بار امتحان شعر حفظي داشتيم,معلم صدام كرد كه شعر مولانا رو بخونم همون كه اولش اينه:هر نفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست
بلند شدم با اعتماد به نفس كامل گفتم:بوي ملك مي رسد هر قدم از چپ و راست!
كل كلاس زدن زير خنده معلم گفت:بشين!بشين روح مولانا رو تو قبر نلرزون!
 
پاسخ : سوتی‌ها

من میگم الان که خدراد هست ماهم یه نگاهی به کتابا بندازیم یه خطی توش بکشیم دیگه حیفه نوـــــــن!


خرداد 8-^
 
پاسخ : سوتی‌ها

خانواده رفتن بودن بیرون تنها بودیم برای اینکه خیر سرم درس بخونم
بعد با دایال آپ(خاکبرسر)رفتم،ینی اومدم سمپادیا بعد مثل اینکه زنگ زدن و کار داشتن
تلفن مشغول بوده..

یک ساعت بعد...

مامان و بابا(هماهنگ):رفتی اینترنت؟
من:نه ... :-"اصلا فقط داشتم درس می خوندم... :-"
-با دوستت چی تلفن صحبت کردی؟
-نه بابا من که اصن باهاشون قهرم
مامان و بابم به شدت تعجب کردن ،دیدم خواهرم داره از خنده غش می کنه =)) =)) =))
ازش پرسیدم چرا می خندی :-?
گفت:آبجی جان زنگ زدیم مشغول بود تلفن 8-مامان و بابا هم به خاطر این تعجب کردن چون تا حالا این همه دروغ یه جا نشنیده بودن،من که میدونم رفتی باز سمپادیا و همینطور در یک ساعت پنجاه و نه دقیقه و پنجاه پایه شو داری با دوستات صحبت میکنی :-L

(یه ذره هام واسه ما زبون درآوردن :-w)
 
پاسخ : سوتی‌ها

آقا امروز داشتیم در مورد یکی از دوستای داداشم صحبت میکردیم
بنده خدا مرده
بعد اول تو کما بود اما شوهرش مرده بودد(تویه تصادف دو تاشون ضربه خورده بودن)
بعد مامانم گفت خوب راحت شد مرد اگه نمی مرد شوهرش مرده خودشم که تو کما بود
ما :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز ظهر با بچه ها رفتیم ساندویچ بخوریم
من رفتم سفارش بدم که دو تا خانم دیگه هم بودن بعد من سفارش دادم
بعد خانمی که داشت سفارشا رو میگرفت گفت نوشابه؟
من گفتم یه خانواده
بعد با کمال بی شرمی گفت با شما نیستم...
من از کجا بدونم خانم ضربدری کار میکنن(یکی در میان سفارش میگیرن)
 
Back
بالا