• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

سوتی سر برگه جفرافی :-"
سوال این بود:از جاذبه های گردشگری و تاریخی ایران...و...هستند.

منم نوشتم اصفهان و شیراز.
تا اینجا درسته.نو پرابلم! :دی

بغد معلم اومد گف که اون دو تارُ استان بنویسین

من عه خنگم فک کردم میگه جاذبه های استان خودمون :-" :-" پاک کردم نوشتم تبریز و مراغه :-" :-"

بعد معلم اومد بالا سرم برگه مو دید گف:خاک به سرم آبرومو بردی!
اول که درست نوشته بودی.
منظورم اون دو تا شهر استان هاشون :-L

همون فارس و اصفهان رُ میگفته گویا :-" :-" :-" :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

امشب داشتیم درباره ی عروسیِ دختر عموم با پسر عمم حرف میزدیم...
بعدش من یهو به بابام گفتم اِ...چه جالب بابا،تو هم دایی هستی هم داماد... X_X ^#^ =))
میخواستم بگم تو هم دایی دامادی و هم عموی عروس! :))
مامانم همچین چپ،چپ نگام کرد...
 
پاسخ : سوتی‌ها

هه
آخه تو آدمی؟
سر جلسه ی امتحان تاریخ یک ساعت سرِ این سوال گیر داشتم ک "روش امام خمینی در مبارزات چ بود؟"
بعدِ کلی زور زدن یکی از نخبه هایِ کلاس فمید ک این سوالو گیر دارم؛کلی خودشو زحمت داده و از یکی پرسیده و ی کاغذ درآورده و جوابو نوشته توش و ب هزار زحمت از 7خان گذرونده و جوابو تو 5 دقه مونده ب پایانِ وقت ب من رسونده؛کاغذو باز کردم میبینم دوش نوشته:
"کیوکوشین"
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفتیم رصد مثه همیشه مریخ و مشتری رو نشونمون دادن داشتن جمع میکردن بریم رفتم با اعتماد به نفس بالا بهش میگم میشه خوشه کروی که تو صورت فلکی کلب اکبره رو نشونمون بدین
یکم نگام کرده بعد یه نیش خند زده میگه تو کلب اکبره؟
میگم " بله
این شکلی میگه ;D خوشه ی بازه نه کروی بعد هم نه نمی شه چون دیر گفتید تلسکوپ ها رو جمع کردم
بعد برگشتم میبینم دوستم این شکلی شده =)) =)) =)) :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

روز آخر با بچه ها نشسته بودیم سرکلاس دینی
یه دفعه موبایل دوستم که دستم بود شروع کرد به خوندن ناری ناری
منم جز بچه مثبتا ;Dدبیر مونده بود آخه به من چی بگه :-?
من خودم وارد عمل شدم گفتم خانم انگار بیرون منو کار دارند با اجازه :-"
از کلاس اومدم بیرون کلاس رفت تو هوا =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

اوایل سال اول دبیرستان بود
رفتیم خونه دوست مامانم
دوتا دختر داشت
قرار شد شبش بریم پارک
همه داشتم اماده میشدیم بریم ;D
بعد مامانش به من گف برم به اینا بگم زود اماده شن ;D
رفتم تو اتاق ناگهان دیدم یکیشون شلورشو کنده داره پاشو کرم میماله :o
ناگهان دختره هاج و واج داشت منو نیگا میکرد منم اونو ;D
خب گفتم و رفتیم بیرون اتاق اون یکی خواهرش گف طوری نیس این هنوز بچه ست
..................
هفته بعدش اونا اومدم خونمون
مامانم یه چندتا لباس واسه خودش خریده بود یکیش اندازش نبود (یه بلوز)
به همون دختره گف بیا این مال تو برو بپوش ببین اندازته
همشون تو اتاق نشسته بودن
ناگهان تلفن خونمون زنگ زد
خاله م بود با مامانم کار داشت
رفتم تو اتاق مامنم رو صدا کنم ناگهان: :-w
دیدم همون دختره لباسشو کنده و لخت (البت لخت لخت هم نه یه چیزی داشت) :))
منم با دیدن صحنه با سرعت کلمو انداختم پایین به مامانم گفتم بیا خاله
بعد دوست مامانم گف : افرین عجب بچه با حیایی ولی طوری نیس هنوز بچه ای :))
..........
بله خوب بچه بودم دیگه :)) (یک ونیم سال پیش)
ولی خداییش خیلی سخت بود تو اون لحظات هم واسه من هم واسه دختره کلی اب شدیمD
شانس اوردم دختره پارسال ازدواج کرد وگرنه معلوم نبود چه اینده شومی در انتظارمون بود ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوست دختر یکی از آشناها پشت تل بهش گفته بغلم نمیکنی بخوابیم این بنده خدا هم (شنیده بوده لگد نزن)گفته من که لگد نمیزنم =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

اقا به من چه درخونه ما وهمسایمون مثلٍ همه! :-"

خب اشتباهی رفتم کلیدو گزاشتم تو در همسایه هرچی میچرخوندم دیدم در باز نمیشه! :-"

همسایمون هم تو کوچه برگشت گفت جان کاری داری خونمون؟؟؟ :|

من: الفرار :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

پریروز موقع امتحان زبان مراقبمون رو صندلی(و میز)لم داده بودو... ;)
خلاصه بدجوری نشسته بود! :)
یکی از بچه ها که به سالن دید داش یهو گف:
ا بچه ها اومدن بازدید!!! :o
فقط نبودین ببینین با چه سرعتی خودشو جمعوجور کرد =))
سرکار بود!!! :))
 
Back
بالا