• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چندروز پیش رفته بودم بیرون
یه خانمی پشت سرم بود خیلی واسم آشنا بود
فکر کردم مامان دوستمه گفتم زشته دیدمش سلام نکنم!برگشتم با ذوق و شووق گفتم سلاممم خاله خوبییی؟ فلانی (دوستم) خوبههه؟
خانمه هم بهم گفت سلام عزیزم. بله؟؟؟😭😭😭😭😭😭😭
و من اونجا بود ک دقت کردم و فهمیدم ایشون مامان دوستم نیست.آب شدم رفتم تو زمین..
حالا مامان دوستمو هزار بار دیدم.. نمیدونم چطور اشتباهش گرفتم😭😭😭😭
 
دوستم دانیال یه ۲۰۷ داره
ماشین تا خرخره باند و سیستم داره
در واقع برا سیستمش ماشین خریده برا ماشینش سیستم نخریده
یبار ماه محرم بود
سه چهار نفری رفتیم دور دور
بعد هیچ کودوممون هم حواسمون نبود که ماه محرمه
سیستم رو تا ته زیاد کرده بودیم آهنگا هم شااااد
یهو رسیدیم به یه دسته
تو ترافیک دسته بودیم
شیشه ها همشون پایین
صدای سیستم آخرشه داره زینب آماندی زینب حالیم یاماندی زینب میخونه
بعد جالبه ماشینای بغلی هم همراهی میکردن بعضیاشون تو ماشین قر میدادن :))
یکم بعد یکی از اونور اومد گفت ضبطو خاموش میکنی یا زنگ بزنم ۱۱۰ بیاد جمعتون کنه
اونجا دو هزاریمون افتاد که ماه محرمه و ما وسط دسته موزیک باز کردیم
خلاصه در رفتیم دیگه از اونجا
 
آقا ما داشتیم از سالن همایشات بیرون میومدیم و با چند تا از دوستان حرف های خوبی نمیزدیم می‌زدیم و منم با صدای بلند یکیشون را تکرار کردم.... یهویی یکیشون گفت پشت سرت من یک ثانیه فک کردم مدیر اونجاست دیدم نه یکی از برگزار کننده های کارسوق بود یه ثانیه فک کردم شنید ولی نه دیدم خدارا شکر با تلفن حرف میزنی
 
همسایه ما خروس آورده تو حیاط نگه‌میداره(؟) جدیدا بعد کلا چند روزه صداش نمیذاره بخوابیم از ۳ صبح هی آلارم میزنه😂
چون ما رومون نمیشد بریم حضوری بگیم قرار شد براشون نوت بنویسیم بذاریم رو شیشه ماشینشون،همین الان که گفتم ساعت ۱۲ شبه دیگه قرار نیس که ببینن منم،رفتم گذاشتم اومدم بعد آبجیم با خنده گفت تمام مدت تو بالکن داشت تماشات میکرد😭😂
راستی وقتی این تاپیک زده شده من بدنیا نیومده بودم هنوز🎀
 
وای یه بار پایین پله های مدرسه منتظر دوستام که رشتشون ریاضیه بودم که بیان بریم خونه.
خیلی دیر اومن یه ۱۰ دقیقه ای علاف شدم.
بعد که اومدن گفتم چه عجب از بصیری جون (معلم فیزیکشون که اتفاقا من تنها دانش آموز تجربی مدرسه بودم که خیلی خوب میشناخت و همیشه با هم سلام و علیک داشتیم) دل کَندین
غافل از این که آقای بصیری هم داشت از همون پله ها میومد پایین و صد درصد صدای منو شنیده بود
دیگه در رفتیم و خداروشکر نفهمید من بودم چون دفعه های بعد که منو دید باز سلام علیک داشتیم🤣
 
در کلاس آنلاین عربی:
- من رقم ثانی رو جواب بدم؟
+نعم
- نعم کجا نوشته ؟
 
وای یه بار پایین پله های مدرسه منتظر دوستام که رشتشون ریاضیه بودم که بیان بریم خونه.
خیلی دیر اومن یه ۱۰ دقیقه ای علاف شدم.
بعد که اومدن گفتم چه عجب از بصیری جون (معلم فیزیکشون که اتفاقا من تنها دانش آموز تجربی مدرسه بودم که خیلی خوب میشناخت و همیشه با هم سلام و علیک داشتیم) دل کَندین
غافل از این که آقای بصیری هم داشت از همون پله ها میومد پایین و صد درصد صدای منو شنیده بود
دیگه در رفتیم و خداروشکر نفهمید من بودم چون دفعه های بعد که منو دید باز سلام علیک داشتیم🤣
دقیقا من و دوستم یه بار داشتیم از پله ها میرفتیم‌ پایین دوستم گفت من با بصیری کلاس دارم ( منم تازه کلاسم با همون دبیر تموم شده بود ) گفتم مهم نیست میاد چرت و پرت میگه همون موقع سر پیچ پله با بصیری چشم‌ تو چشم‌ شدیم و نمیدونم‌چرا دوستم شروع کرد دویدن منم همون کارو کردم و دویدم تو کلاس 😂😂😂😂
 
دقیقا من و دوستم یه بار داشتیم از پله ها میرفتیم‌ پایین دوستم گفت من با بصیری کلاس دارم ( منم تازه کلاسم با همون دبیر تموم شده بود ) گفتم مهم نیست میاد چرت و پرت میگه همون موقع سر پیچ پله با بصیری چشم‌ تو چشم‌ شدیم و نمیدونم‌چرا دوستم شروع کرد دویدن منم همون کارو کردم و دویدم تو کلاس 😂😂😂😂
همه بصیری رو میشناسن انگار 😂
ما هم یه کلاسی داشتیم که ترم بالایی ها بهمون درس میدادن داشتیم میرفتیم متاسفانه بچه‌ها شروع کردن به حرف زدن درباره این آقا که استادمون که اسمش چیه و ترم چنده و داشت به جاهای باریک میکشید که بنده خدا گازشو گرفت از کنارمون رد شد تا بقیه شو نشنوه، کلا از خجالت آب شدیم دیگه تمام مدت پشت سرمون بود.
 
غلط گیر دوستم شروع کرد به نشتی. معلم تو کلاس نبود. خواست پرتش کنه تو سطل اونم از ته کلاس.
خوب که نشونه گرفت انداخت، معاون اومد تو غلط گیر خورد تو کله کچلش.
 
ما کلاس هشتم تو کلاس هنر ویترای (نقاشی روی شیشه)کار می‌کردیم و یه چیزی داشتیم به اسم دورگیر که مثل پماد بود و سرش یه لوله باریک بود و یه ماده سیاه رنگ داخلش بود اول با این دور خطوط رو می‌کشیدیم و بعد داخل خطوط رو با رنگ ویترای رنگ میکردیم. دوست و بغل دستی نازنین من که نیمکت ردیف وسط کلاس میشستیم، یه نوع نامرغوب از این دورگیر ها رو خریده بود که نیاز بود خیلی فشارش بده تا بیاد بیرون و همش سرش خشک میشد، اتفاقی که افتاد این بود که ییار در حین فشار دادن دورگیر ترکید و رنگ ها پرتاب شد روی دیوار و روی سرو کله و کل لباس های بندگان خدای نیمکت بقلی ما، کل کلاس که از خنده ترکید، لباس های اون بچه‌ها و همچنین دیوار هم هرگز تمیز نشد.
 
یک سهید شیاد سیرازی(بهمون گفته بودن اسم دبستان تونو بگید(اسمش شهید صیاد شیرازی)
کنفرانس داشتیم معلم به دوستم گفت نزار بچها جوابو از رو تخته ببینن که اول یکم حدس بزنن.بعد ایشون رفت جلوی اون قسمت تخته کتاب نگه داشت حالا سوتیش چی بود؟پروژکتور داشتیم استفاده میکردیم و عملا جواب روی کتاب افتاده بود و معلم با یه نگاهی تاسف امیز برگشت و گفت :بچها گفتید ازمون دادید قبول شدید؟😑😂
 
(تایم آخر کتابخونه)
-خسته نباشی
+دستت درد نکنه
 
استاد: من سال ۸۸ سرباز بودم و ۸۵هزار تومن حقوق میگرفتم و باهاش یه ربع (سکه) میخریدم.
من: رب گوجه؟
=))
تشابه اسمی داره قبول ولی چرا استاد باید راجب رب گوجه حرف بزنه😭🤣

استاد : جواب رو بدست اوردین؟
من: راجب چی استاد؟( و استاد همین چند لحظه پیش سوال رو مطرح کرده بود :)) )
 
رفته بودیم برف بازی، بعد اونجا جای خیلی پرتیه،
تیپ های جالبی آدم رفت و آمد می‌کنن.
دامنه کوهش شیب خیلی زیادی داره، فکر کنم ۵۰ و خورده ای درجه میشه حداقل.
من داشتم با کناریم پایین صحبت می‌کردیم، این طوری که روی من به سمت کوه بود و روبه روییم پشت به کوه.
یهو دیدم از اون بالا یک نفر با شلوار راحتی و دمپایی سوار تیوپ داره با سرعت میاد سمت ما، وسط راه‌ش هم یه مانعی هست(اینقد خندیدم جزییاتش بعد این همه سال هنوز یادمه).
خلاصه که تیوپ ایشون به یه مانع خاری گیر کرد، خودشم از روی تیوپ لیز خورد، و این وسط شلوار راحتی گل و گشادشم به همون دسته خارا گیر کرد... شلوار و ملحقاتش تا زانو از پاش در اومد.
با فاصله کمتر از دو سه متری ما:؛))
بعد همه این اتفاقا در حالی افتاد که این بنده خدا چند دقیقه قبل در حین بالا رفتن به من دختربچه ۱۴ ۱۵ ساله نیشخند زده بود و رفته بود بالا:؛))))))
اینقد خندیدم اینقد خندیدم که نتونستم سرپا وایستم توی اون سرما اشک از چشمام میومد.
بعد این بنده خدا اینقدر خجالت کشید پاشد با اون حال خراب از روبه روییم که عملا چیز خاصی از سقوطش ندیده بود پرسید حاج آقا چیزی معلوم نشد که نه؟:؛)
منم اینقد داشتم زمینو گاز می‌زدم نتونستم هیچی بگم فقط شنیدم گفتن نه داداش نگران نباش:؛)
 
Back
بالا