• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
بچه بودیم پسر عمو دختر عمو ها داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم 4 نفره و بعد سر جرزنی و تقلب دعوا شد بعد یکی از پسرعمو هام برگشت فش بچگونه داد منم برداشتم لیوان رو از عصبانیت پرت کردم ولی بعدش خطا رفت خورد تو بینی دخترعموم بغل دستش نشسته بود منم خواستم فرار کنم حیاط هل کردم با صورت خوردم زمین دخترعمو ام هم گریون اومد بالا سرم یک دونه زد تو سرم منم با یک قیافه مزضحکی شروع کردم گریه کردن اونم نشست کنارم گریه کردن (عکسشم گرفتن نامردا) بعدشم مامان بابامون هرهر خندیدن بهمون منم از خجالت حسابی قرمز شدم ☹️😂
بیشتر دست و پا چلفتی بودنم بود تا سوتی
 
این خاطره من نیست ولی خیلی باحال بود. تو کلاس ریاضی بودیم، یکی داشت فیلم میدید تو گوشیش، معلم پرید گوشیو گرفت گفت چرا تو کلاس من فیلم میبینی؟ گفت دارم معین کرمی میبینم🥀. بعد که اومد گوشیو پس بگیره دستش رو جای اثر انگشت بود که گوشیش باز شد دیدیم فیلم خاک بر سری میدید🥀
 
حواسم نبود مدیرم یکیو گزارش دادم بعد یادم افتاد من خودم مدیرم.
 
یه بارم در کودکی قرار بود بریم بیرون، لباسامو پوشیدم شیک و پیک کردم تو راهرو حین پوشیدن کفش متوجه شدم‌ عه! پیژامه گل‌گلیم هنوز پامه که =)
ظاهرا مسئله‌ی *جزئی* تعویض شلوار رو فراموش کرده بودم.
 
یبار از chat gbt برای روابطم پیشنهاد گرفتم، یه اکیپ ۶ نفره به جون هم افتادن تقریبا تازه تازه دارن آشتی میکنن :-" :-"
هیچوقتم نفهمیدن تقصیر منه=))
به خدا ناخواسته بود فکر نمیکردم اینطوری شه :-"
 
بچه فامیل مریض میشه میبرنش دکتر براش شیاف تجویز میکنه
میان خونه هر کاری میکنن بچه نمیذاره شیافو استفاده کنن
میگن بذا بخوابه بعد یواشکی میزنیم
خلاصه بچه میخوابه مامانش میاره که بزنه بچه بیدار میشه
میگه مامانننن دهنم این طرفهههه چیکار میکنییی
 
توی دیت(؟) سرم خورد به میله عابر پیاده🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😭😭😭🤣🤣😭🤣🤣😭🤣😭🤣🤣😭🤣🤣😭🤣🤣😭🤣🤣🤣🤣😭🤣🤣
 
یه مدت بود که دوستان کلمه ی جووون رو خیلی استفاده میکردن
و منم اشتباهی به معلم عربیمون گفتم جوووننن
اونم یه جواب بدتر داد =))
 
سلام همین الان؛
ده ساعت رنگ بلوند دافی رو گذاشتم رو موهام و کل رنگو خالی کرده بودم و زدم و هی منتظر بودم و هیچ تغییری حاصل نمیشد و دیگه خیلی داشتم میسوختم یهو مامانم گفت باید بی رنگ کنی اول، این چه کاریه میکنی😭😭😭 هیچی دیگه خلاصه مبارک خیلیا، موهام بلوند دافی نشد💔💔💔💔
 
به پسر عموم که دوست معلم فیزیکمه زنگ زدم و بدون هیچ سلام و علیکی گفتم مهدیو ندیدی این چند روزه؟
_چرا همین یکی دو روز پیش دیدمش ،چطور؟
_نپرسیدی نمره منو ازش؟
_نه چیزی نگفت
_صدات چرا عوض شده؟
_سرما خوردم
و بعد از این جمله سرما خوردم ی چند تا فحشم دادم به معلم عزیزم و خدافظی کردم
پسر عموم 20 دقیقه بعد زنگ زد که تو داشتی با خود معلمتون صحبت میکردی نه من.😂🤐
(مربوط به هفته پیش)
 
بطری ابم تو جیبم بود و از رومانتو هودی پوشیده بودم میخواستم برم انشا بخونم گذاشتم بطریم تو جیب مانتوم باشه گفتم کسی نمیبینه که. - بطری ابمم اون روز بطری گلاب بود چون قمقمه مو پیدا نکردم -در حالی که رو میزم بودو چشمای کور من اول صبحی ندید پس مادر گرامی گفت نمیشه که تشنه بمونی بیا اینو ببر منم با هزار مرتبه لجبازی اخر پذیرفتم- خلاصه منم دلم نمیخواست یدونه اون روز استثنایی کسی اون بطری گلابو ببینه ..اقا ما رفتیم انشا بخونیم و تا گفتیم بسم الله این بطری از جیبم به طرز فجیعی پرت شد وسط کلاس در حالی که من حتی خمم نشده بودم -کار کارما بود فک کنم- کلاس منفجر شد . منم که کودکی بیش نبودم سریع دوییدم بطری رو برداشتگ گذاشتم زیر نیمکتم . بخش جالب ماجرا اینجاست هیچکس نفهمید اون بطری گلاب بوده و فقط سر افتادنش خندیده بودن. -البته امیدوارم
معلمم نزدیک ۳ بار ازم پرسید بطری کجا بود و جوابشو ندادم و بار چهارم که پرسید گفتم تو جیبم. لعنتی معلمه هم خیلی سم بود اخه ..
خلاصه که اره
 
بعد زنگ ورزش بود.
زنگ تفریح هم تموم شده بود.
داشتم لباس ورزشی هام رو در می‌آوردن و لباس و شلوار فرم رو می‌پوشیدم که یهو معلم تفکر (قبلا مدیر مدرسه بود)
اومد تو کلاس
۲ دقیقه کامل داشت نگاه من می‌کرد در حال لباس عوض کردن و به بچه ها می‌گفت " ببینید من دارم با نگاهی که بهش می‌کنم بهش می‌فهمونم که کار اشتباهی رو داره انجام می‌ده و باید سریع تمومش کنه" من مونده بودم چیکار کنم.

یه بار یه دوستم که خیلی چاقه رو از پشت بغل می‌کردم که معاون مدرسه‌مون فکر بدی کرد و ...

یه بار دیگه هم عربی داشتیم.
ترجمه جمله می‌شد " چه چیزی را در زیر زمین پنهان کردند؟"
من هم گفتم خامنه‌ای
بنده خدا معلممون عین اونایی که خشم درون دارن داشت نگام می‌کرد.(عرزشی بود)
 
سوتی نیست اما خاطره‌ی باحالیه.
من یک دوست صمیمی دارم که عاشق شیرکاکائوعه، شاید بگید واه، پناه بر خدا، کی شیرکاکائو دوست نداره؟
باید بگم که دوست من هر روز تو دانشگاه، کلاس ۸ صبح رو به عشق شیرکاکائوی بعدش می‌گذرونه، هر روز!
ما یه عمومی داشتیم ترم ۱، بعد استاد دیر کرد، استادمون هم یه بنده خدایی بود که همه‌ش رو اسلوموشن بود، دقیق همون تنبله تو زوتوپیا، راه رفتن، حرف زدن، حرکت کردن؛ اصلاً همه کارهاش اسلوموشن بود، قد کوتاهی هم داشت.
بعد این دوست من، خانوم سین، گفت حالا که استاد هنوز نیومده من برم یه شیرکاکائو بگیرم، گفتیم باشه ولی اگه اومد چی، گفت نه بابا.
ما از پله‌ها رفتیم پایین، با استاد کله به کله تصادف کردیم، دوست عزیزم برگشت به استاد گفت شما برو سرِکلاس ما میایم.😭😂
قیافه‌ی استاده خدا بود، هنگ ایستاده بود داشت نگاه‌مون می‌کرد.😂
 
در یک نشست و جلسه‌ی کاری مهم، جلوی یک آدم مهم، دو واژه‌ی "دورنما" و "چشم‌انداز" رو قاطی کردم و گفتم:"ما باید دورانداز آینده‌مون فلان چیز باشه."🌷😭
بدتر اینکه فهمید و توی حرف خودش گفت چشم‌اندازمون باید فلان‌جور باشد...
 
دوستم لباس پرو میکرد یکیشو من نگه داشته بودم دستم، بعد رفتنی حواسم نبود با خودم بردم یه ربع بعد برگردوندم :دی
دزدگیرشم انگار خراب بود :))
 
نمیدونم اینجا تعریف کردم یا نه
اما بدترین سوتی ای که دادم و هر بار بهش فک میکنم عرق شرمه که میاد
راهنمایی که بودم یه همکلاسی داشتم خیلی ادم پیله ای بود هر بار زنگ میزد که فلان مسئله ی ریاضی رو برام توضیح بده و واقعا وقت گیر بود برای من
یه بار زنگ زده بود تلفن خونه و گفت اینو برام توضیح بده گفتم من خونه نیستم رفتم خونه زنگ میزنم بهت توضیح میدم
گفت ولی من به تلفن خونه تون زنگ زدم:))))))) فرداش مدرسه نرفتم :))
 
داشتن راجب ترنس و نانباینری حرف میزدن که از دهنم پرید گفتم یاسین ( پسر عمه ام) هم عین دختر هاست و عمه ام خونمون بود، میخواستم زمین وا بشه برم توش
 
Back
بالا