امروز داشتیم با دوستم تو خیابون راه میرفتیم در یه ساختمون باز بود نیمه ساخته بود بعد دوستم از بنایی و اینا خوشش میاد گفت بیا بریم توشو ببینیم بعد نگاه کردیم از دور هیچکی توش نبود رفتیم تو رفتیم بعد داشتیم میرفتیم طبقه بالا فک کردیم هیچکی نیس بعد یهو یکی از پشت یقه من و گرفت گفت کجا بعد شانس اور اوردم دوستم همراش اب بود پاشید تو چشاش دیگه د فرار!اصن درسی شد جایی نریم بدون اجازه
زنگو شیش بار پشت سر هم میزنن و من عصبانی میرم که جواب بدم
-بله؟ :-ال
- مامور گاز (طرف مشخّصاً اعصاب نداشت)
- بندازینش تو صندوق ( احتمالا داشته م به قبض و اینا فکر میکردم )
- خانوم باید بنویسم ( دیگه اصلا اعصاب براش نمونده )
-ها؟ بله بفرمایید.
عید رفته بودیم مسافرت(3 تا ماشین بودیم) یه جا پیاده شدیم آبو هوا عوض کنیم! بعده یه 5 دقیقه ای راه افتادیم.همینطوری داشتیم میرفتیم یهو دیدیم داییم زنگ زد!!!
داییم:شما کجایید پس؟
ما:خب تو ماشین دیگه!!
_:من هنوز اینجام که!!
_:
آخه من موندم داییم به اون گندگی چه جوری جا مونده بود حالا جالب تر از این، این که چه جوری شوهر خالم که راننده بود این همه تو آینه پشتو نگاه میکرد نفهمیده بود!!!!!
دیروز ک برا زیست میخوندم خستع شدم و رفتم آشپزخونه و اینا :)
بعد مامانم:: سجاد ی پیاز بردار پوس بکن و بعدش رنده کن :) :) :)
منم:::
بعد اینکه پوس کندم و رنده کردم چشام پر هز آب شده بود و اشک میومد
بعد داداشم اومده میگه::
داداشی گریه کردی؟؟؟
من:: نه سامان جان
داداشم بعد با اعتماد ب نفس کامل میگه::
آها فهمیدم...چشات آبریزش بینی داره
بعد من و مامانم::
سامان:: چیه؟مگه جی گفتم؟؟
منم گفتم هیچی داداش...بیخیال
اصن ی وعضی بودا
خستگی زیستمون در رف
***مدیر گرامی اگه خواستی پاک کنی بالایی بهتره فک کنم
به صورت جنازه وار!!! روی مبل افتاده بودم بعد دستم آویزون شده بود !!! یک هو خورد به یک شئ ناشناس!!!
یاد این بازی بچگی هام افتادم که چشمام رو میبستم حدس میزدم چیه
بعد ویژگی هاش!!!
به اندازه یک انگشته
انعطاف پذاره
نرمه
و داره راه میره!!!
بعد از 30 ثانیه داره راه میره!!!!!
بعد از نگاه انداختن بهش!!! :-& :-& :-& :-& :-& X-( X-( X-( X-(
هزار پای مزخرف بی خاصت! X-( >:p
آقا جاتون خالی دیروز گوشیم رو زده بودم به شارژ هم زمان آهنگ هم گوش می دادم که یک هو صدای آهنگ قطع شد و یک آن متوجه شدم گوشیم خاموش شده هی این شارژر رو کردم تو کشیدم بیرون همه ی شارژر های خونمون رو آوردم وصل کردم اما باز هم هیچ اتفاقی نیوفتاد صد بار باطری شو در آوردم کردم تو بازم هیچی به هیچی بعد خسته شدم رفتم آب بخورم دیدم چراغ صفحه ی یخچال خاموشه
الان که دوباره می خونم می بینم خیلی مسخره است اما من در اون بازه ی زمانی خیلی به خودم خندیدم
عاغا یه دوستم یه سوتی داد در حد لالیگا
این دوست ما بعضی وقتا رو موهاش خیلی حساسه
داشت تو خیابون راه میرف یه 405 شیشه دودی با درصد بالا ( که دیگه مثل اینه عمل میکنه) رو دید رف جلو شیشه هی موهاشو درست میکرد شونه میزد و شعر میخوند که یهو یه دختر تو ماشین بود شیشه رو اورد پایین و بش اینجور نیگا کرد دوستم: ^#^
اینم الفرار فرار کرد خخخخ
کلی خندیدم جاتون خالی
امروز سر امتحان زبان فارسی جواب ی سوالو یادم نمیومد
بعد از پشتم صدای پچ پچ می اومد منم عصبانی گفتم:ببندید دیگه لعنتیا
یهو همه جا ساکت شد برگشتم دیدم معاونمون با دبیرمون قرمز شدن :-ss
بعد من