• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

پشت ماشین نوشته بود:
اللهم عجل لولیک الفرج​

به برادرم گفتم اونو بخون. (فقط لاتین می نویسم این قطعه رو تا مثل اون بخونین.)

برادرم: Allahomma Ajjel Lulik alfaraj
من: :o :o :o چی؟
برادرم: Allahomma Ajjel Lulik alfaraj
من: آفرین. :)) :)) :)) :)) =)) =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

ما طبقه پایینیمون دوتا نوه دوقلوی دختر داره!!!!!!!! ;;)

از وقتی به دنیا اومدن من میرفتم باهاشون بازی میکردم و اینا ب منم میگفتن خاله!!!!! ;D (تروخدا خاله رو نیگا)!!! ;D

الان چهار سالشونه اونا میان یهو زنگو میزنن تشریف میارن منم مجبورم باهاشون بازی کنم وقتیم هوا خوبه میرن حیاط بازی کنن منم از پایین صدا میکنن ک بیام!!!!!! ;;)

دیروز اومدن بودن و داشتن تو حیاط بازی میکردن منم از اتاقم صداشونو میشنیدم یدونم دایی دارن ک 20 سالشه!!!!!! :))

بچه ها:داییییی بیا با ما بازی کن دیگه!!!!!!! ;D

داییشون:من کار دارم فرشته رو صدا کنین بیاد باهاتون بازی کنه نگینا من گفتم باشه؟؟؟افرین!!!!! ;;)

بچه ها:باشه!!!!!ففففررررشششتتتتتتههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فففففررررششششتتتتتههه!!! \:D/

من:ببببببببببببععععععععععععلللللللللللللععععععععع؟؟؟ ~X(

بچه ها:دایی میگه بری باهاش بازی کنی!!!!!!!! \:D/

داییشون:عه؟؟؟خفه شین من کی گفتم با من بازی کنه اصن من حرف نزدم!!!!! :-?? X_X

مامانشون: =)) =)) =)) =))

من: :> باشه اصرار کردین میام!!!!!!!! ;D

خلاصه الان چن روزییه داییشون فک کنم پاشم از خونه بیرون نزاره ک از خجالت اب نشه!!! ;D

=)) :)) ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه روز معلممون عصبانی بود
اومد سر کلاس و بچه هامون هم یکم می‌ترسیدن از معلمه به خاطر همین همه سرشون تو کار خودشون بود.
بعد یکی از بچه ها داشت از بغل دستیش سوال میپرسید که معلمه فهمید.
اومد سر میز اونا گفت دارید درباره چی حرف میزنید؟؟؟
بعد منم تو حال و هوای خودم نبودم بعد حواسم نبود گفتم : ((مدرسان شریف )) :دی
بعد معلمه نفهمید که من دارم مسخرش میکنم گفتش مگه اینجا طویله ست که بی اجازه حرف میزنی.
منم دوباره حواسم نبود جوابشو دادم گفتم نه اشتباه اومدید اینجا کلاس 3/1هستش
دیگه بعدش اولیام رو دعوت کردن بهمدرسه ککه در خصوص پاره ای از مسائل مذاکره کنن باهاشون (دقیقا متن دعوتنامه بودش :دی )
 
پاسخ : سوتی‌ها

یادی از دوران دبیرستان:
داشتم متن ادبیات رو میخوندم بعد رسیدم ب "ق.م" پرسیدم این چی میشه؟ مخفف چی هست؟!
دوستم(با صدای بلند): ضایه نکن خب میشه قمر بنی هاشم
من: :-??
دوستان =)) :))


پ.ن: قبل از میلاد بوده گویا :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

همين ق.م مذكور رو اون موقع يكي از دوستاي من تو كلاس (دبير ادبياتمونم بي نهايت سخت گير بود!) خوند قمري ميلادي! :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز سر کلاس زبان منو دوستم کلا چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم ;D
بعد این معلم ما همش میگه yes :|
بعد این دوستم اومد یه سوال بخونه ... به این شرح:
* Are u going out tonight?
# yes
* where? ;D
# what? ^-^
* ummm ... nothing ;D

داشتم با دوستم میحرفیدم بعد گفتم: خب نیما هم که کنکور داره
دوستم: نه ^-^
من: احمق! نیما، پسرخالت!! خودت گفتی ...
اوشون: دیوانه! اون امیر بود... (پسرخالش)

و همین طور از من اصرار و از دوستم انکار تا بالاخره پذیرفتم که از ما هم کوچیک تره پسرخالش ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتم والیبالُ نگا میکردم ستــ سوم بودن.بعد وقت استراحت فنی شد ، من حواسم نبود یهو دیدم بچه ها از دو تا آبشار پشت سر هم امتیاز

گرفتن ..منم جوگیر شدم بعد دیگه جیغ ُ هورا ُ اینا :-" خواهرم برگشته. میگه : داره صحنه های قبل ُ نشون میده ! :| (:| من : :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس فیزیک بودیم و منو دوستم کلا در فاز خواب و اینا. بعد معلممون یه سوال داد و پرسید: ما از این چی میفهمیم؟ :-/
دوستم: هیچی ;D :-"
معلم: بعله هیچی نمیفهمیم...
در این زمان ما فکر کردیم ایشون دارن طعنه میزنن ولی بعد ...
معلم: ... اصلا نه جنسش معلومه و نه هیچ چیز دیگه ... پس ما هیچی از این قسمت نمیفهمیم ...
و منو دوستم داشتیم رسما نیمکتو گاز میگرفتیم :)
ینی عاشق این سوال جواب دادن هامونم ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

وایــــــــــــی من امسال ترم 2 حال و حوصلهی ریاضیو نداشتم ,مباحث هم دیگه اسم جذاب نبود.خب اینهمه شرایط سخت و کسالت اور وجود داشت,طبیعتا منم خوابم میگرفت. (:|
حالا فکر کن ,سر کلاس ریاضی...جو کسالت اور...خوابالودگی و...از همه مهمتر نیمک اخر!!!
هیچی دیگه بنده سر مبارک رو به سمت تخته روی میز گداشتم,ولی نه به قصد خواب... =D>
ولی نمیدونم چی شد که دفعه دیدم یکی اروم داره صدام میکنه,منم چشمام بستس!!!
دیدم چقدرم صدایی که میاد شبیه صدای معلم ریاضیمونه!!!
با ارامش کامل چشمامو باز کردم(اخه فکر میکردم دارم خواب میبینم!)یدفعه دیدم دوستام روبرومن و صورتاشونم از خنده قرمز شده.تازه گرفتم جریان چی هست اصلا . X_Xزود سیخ نشستم سر جام. ^#^
به معلم که نگاه کردم دیدم خندش گرفته ولی به روی خودش نمیاره,منم دیگه پیگیر نشدم. :-"
ولی تا یه مدت سوزه بودم. :((
شانس اوردم درسم خوبه و معلمه هم دوستم داشت وگرنه باتوجه به اخلاقش هر کس دیگه ای بود طرفو مستقیم پرت میکرد بیرون.
ولی خداییش خیلی خوابه خوبی بود...!!! ;;) [-(
 
پاسخ : سوتی‌ها

;D
اینم از سوتی های من زیادن اما آبرو داری میکنم نمیگم ;))
زن داداشم تازگیا باردار شده بعد من زنگ زدم به آبجیم که ازدواج کرده بهش گفتم زن داداش بارداره و به امیر حسین (پسر آجیم)و حمید (شوهرش)بگه
حالا آبجیم پشت تلفن
امیرحسین بدو بیا بدوووووووووووووووووو بـــــــــــــیا دیگه دایی داراب حامله شده نی نی داره =))
امیرحسینم جیییییییییییغ بابایی دایی داراب حامله شده دایی داراب حامله شده هورااااااااااااااااا :))
صدای خنده های دامادمون واضح شنیده میشدا ;D
آجیم بعد کهمن بش گفتم فهمید چه سوتی داده :|
.....................................................
خونه داداشم بودیم خاله زن داداشم اومده بود خونشون
حالا مهمونا میخوان برن
این داداشم میاد برا بدرقه خلاصه
داداشم بلند میگه میخواین رفع زحمت کنین ;D
دیگه بچه ضایع شد خودش کرد تو آشپزخونه تا اینا رفتن =))
.....................................................
مامان بزرگم وقتی شنید داداشم اینا بچهدار شدن خوشحال شد
وقتی داداشم پیشش بود گفت من آرزوم بود که تو پسری بیاری و منم اسم داداشم رو بچت بزارم
داداشه ما هم جو گیر گفت چشم مامان بزرگ حتما من بت قول میدم اسم داداشت بزارم
اون موقعه بابام پوکیده بود از خنده و هیچ کس نمیدونست چرا میخنده
بعد که مامان بزرگم رفت تو اتاقش :)
بابام گفت میدونی اسمه داییم چی بود؟(رو به داداشم)
داداشم گفت چی؟ :)
بابام گفت نوشاد
داداشم :| :-s
ما =))
بابام ;D
مامان بزرگم :>
 
Back
بالا