• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

رفته بودم عروسک فروشی بعد یه دختره هم اونجا بود
بعدش گفت اقا این پلنگ صورتیاتون رنگ بندی داره؟؟؟؟؟
آقایعنی من داغون شدم ...خداشفابده این دوستمونو... ;D ;D ;D ;D ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس ریاضی دبیرمون یه سکه خواست که باهاش یه مطلبی رو حالیمون کنه من یه سکه بهش دادم
درسشو داد اومد پسش بده حواسم نبود گرفتم گفتم ممنون!
دبیرمون:قابل نداره :-w
من ^#^
بقل دستیم =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

اول یه چیزی: دایی1 = دایی کوچک - دایی2 = دایی بزرگ
ما(خانواده ی گرام / کل ایل و تبار) بیشتر تابستونا میریم روستامون.(حوالی قم)
بعد یه زمانی که من بچه بودم، دختر دایی1 کوچیک تر بود. پسر دایی2 کوچیک تر تر. دختر دایی2 از من بزرگتر.
بعد دوربین رو از داداشم قرض گرفتم رفتیم بیرون تو کوچه. یه خورده بازی کردیم و اینا.
بعد حوصله مون سر رفت. دختر دایی2 پیشنهاد داد بیا این دو تا بچه کوچیکا(داداش حودش و دختر دایی1) رو سرکار بذاریم و بخندیم. منم از نقشه ی شومش خبر نداشتم گفتم «باشه. حالا چیکار کنیم؟»
گفتش: بیا بهشون بگیم همدیگر رو بوس کنن ازشون عکس بگیریم :o
موافقت کردم بعد من فکر کردم میگه همین بوس های معمولی. دیدم نه! رفت نشوندشون رو تخته سنگ ها هماهنگ کرد به طرز خارجی(!) همدیرو بوس کنن. منم از همه جا بیخبر(بچه بودم دیگه چیکار کنم نمیدونستم که) رفتم ازشون عکس گرفتم.
بعد همون عکس رو رفتم نشون همه از جمله دایی1 و زندایی1 دادم. زنداییم خنده ش گرفت ولی داییم قیافه ش خیلی ترسناک شده بود.
بی جنبه عکس رو پاک کرد.

پ.ن: سوتی نبود؟ الکی تایپ کردم؟ بیمزه ام؟ میدونم...
مدیر مربوطه: چند صدم درصد احتمال داره این پست پاک نشده همین جا بمونه؟
 
پاسخ : سوتی‌ها

حرف پلنگ صورتی شد گفتم بگم
تولد یکی از بچه های فامیل بود من و مامانم رفته بودیم عروسک بخریم واسش مامانم پلنگ صورتی رو برداشت گفت لیلا ببین این خوبه؟منم حس این و داشتم که تمام عروسکای اون مغازه رو بد جلوه بدم و کلاس بذارم که نه خوب نیست و اینا
در کمال غرور و با یه قیافه گفتم ببخشید اقا پلنگ صورتی رنگ دیگه ای نداره؟ مامانم :o فروشنده :| من :-" منم خودم و خورد نکردم برگشتم گفتم من دیدما فروشنده گفت دخترم حتما تلویزیونتون سیاه سفید بوده :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

ایشون که میبینین رفته اردبیل مسافرت بعد با اوشون قرار گذاشتن همو ببین!بعد زنگ زدن به من میگن الو صـــدف ،صدف الان ما لب آبیم :> بعد هر چی میگم بابا من ثمینم چی میگین شماها؟ :))باز میگه صدف :| بعدِ دو ساعت، فهمیدن شماره رو اشتب گرفتن ;))
دو دقیقه بعدش دوباره زنگیدن با گوشی نازی میگن آفرین ثمین ری اَکشنت عالی بود ما میخواسیم تو رو عمدا سر کار بذاریم!!!خیر سرشون میخواستن سوتی شونو ماسمالی کنن :)) آخرش نازی مجبور شد نیم ساعت با خودم حرف بزنه تا نشون بده اشتباهی زنگ نزده =)) آخی شارژش تمومید ;D بعد من که بی معرفت نیسم گفتم قطع کن خودم بت میزنگم :-" بعد این وسط هی گوشی رو از هم میگرفتن بحرفن منم صداهاشونو از هم تشخیص نمیدادم به نازنین میگفتم مریم به مریم نازنین :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

همین الان میخواستم یه کتاب سفارش بدم (واسه المپیاد کامپیوتر) طرف گفت: اسم نویسنده؟
توی اونجایی هم که من خوندم فارسی با فونت خیلی ریز نوشته شده بود
منم خیلی با احساس گفتم یهودی منبَر (Yahoodi Menbar ) :-"
طرف یهو ترکید از خنده =))
گفتم : چیزی شده؟
گفت: اون یودی منبر ـه (Youdi Menber) نه یهودی منبِر!!!
من :|
طرف =))
یودی منبر :((
جناب آقای یهودی منبر =)) =)) =))
بازم من :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .خیلی تشکر کرد. وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه. : نه حاج خانم!زحمت نکشین! یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه. پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم! مارو میگین مایع شدیم! :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

من سوتی های زن عموم رو بگم شماها میترکین از خنده ، خودمون عادت کردیم بهش!
1_ دماغمو اورتودنسی کردم :|
2_ الهی شکر ، ایشلا شفره سادی :))
3_ مسعود برو یه گوج ـه رب فرنگی بخر :)) :)) (رب گوجه فرنگی!)
4_سعید عین مرغ عر عر نکن =)) (سعید پسر عمومه)
 
Back
بالا