اون: دستشویی مدرستون کجاس؟
من: پایین؛ این غرفه رو دیدید اگه خواستید می ریم و بعدش هم زیست رو می بینیم
- با هم میریم؟
- بله
- یعنی شما هم میاین؟
- بله
- حتا تو دستشویی - بله
- جدی؟
من: چی جدی؟؟؟؟؟؟؟؟
اون: این که شما با ما میاین دستشویی ....
من:
من: :-[
من : (البته بعد از رفتن اونا )
جان شما تو فاز نبودم، صرفن چون از صبح خیلی بد الخاق بودم خواستم سر سازگاری داشته باشم هی تایید می کردم ....
پ.ن: اینو بچه ها گفتن بنویسم و گرنه عمرن می نوشتم ....
نقطه مشترک دایی و برادر بنده اینه که هر دو گیتار میزنن بعد داییم امشب اومد خونمون رفت اتاق برادرم تا گیتار بزنه
منم داشتم ویژه نامه جام جم واسه عید رو ورق میزدم بعد داییم صدام کرد که شهریار پاشو بیا اینجا
رفتم بعد داییم ی خرده گیتار زد و اینا
که من دیدم وسط یکی از صفحه ها نوشته :شاملو
من: دایی ی اهنگ لایت بزن شعر شاملو بخونم روش
بعد شروع میکنه به زدن
من : اکثر مردم نام مرا به عنوان باز پرس ویژه قتل از طریق روزنامه ها....
داییم : مطمئنی این شعر شاملو ؟
من:اره بابا بیا نگاه کن
داییم ی نگاه انداخت به مجله: واقعا اینقد خنگی؟
من: چرا؟
داییم: کسی که باش اینجا مصاحبه کردن فامیلیش شاملو ه
من: به نظر میرسه که هستم فقط این موضوع رو بین المللی[nb]بین الخانواده ای[/nb] نکن
رفتم تولد دوستم کادو رو بهش دادم مامانش گفت عزیزم چرا زحمت کشیدی!؟
منم ک کللللی رو در وایسی داشتم میخواستم ی جواب محترمانه بگم ک گفتم :مرررررررسی!!!!!
همه داشتن از خنده میترکیدن ...منم با سرعت ب اتاق دوستم شتافتم^-^
همین یه ماه پیش ازطرف مدرسه رفتیم نمایشگاه من انقلابی ام
توی مراسم هیچی ازسخنرانی نفهمیدیم که یکدفعه معاون پرورشیمون دستمو گرفت و بلندم کردبرم جلو
هم بلند شدم ازتومیکروفون اعلام کردن ومنم مجبورشدم برم
داشتم میرفتم ازهمه جابی خبر که بهم گفتن بایدیه شعردرمورد حضرت محمدبخونم
منم سریع یه شعروتوذهنم آماده کردم
ازشانس گندم یکی دیگه زودترازمن همون شعروخوند
نوبت به من که رسد یکدفعه همه ی دوربیناو عکاساوفیلمبردارازوم شن رومن
شعرمم که خونده شده بود
هول شدم ولی یکدفعه یادشعرتوکتاب ادبیات افتادم
خوندم:
نام محمد نام جمله انبیاست /چون که نودآیدصدهمپیش ماست
یکدفعه کل سالن رفت روهوا
منم فقط هاج وواج نگاشون می کردم
مجری تشکرکردوجایزموداد
وقتی رفتم نشستم سرجام تازه باحرفای بچه هافهمیدم ماجراازچه قرار بود
رفته بودم عید دینی خونه عموم خیلی شیک داشتم پسته ها و بادام هندی های اجیلو میخوردم که برا اینا مهمون اومد
منم حواسم نبود جا هم نبود خلاصه این پسره کنارمن نشسته بود دقیقا.. من پسرعموشو بچه بود دیده بودم فک میکردم اینم همونه بزرگ شده مثلا خب شبیه بود دیگه
پسته های اجیل که تموم شد دیدم حوصلم سرمیره خواستم مثلا این پسره هم حوصلش سرنره (فک میکردم ازم کوچیکتره کلی)
خیلی شیک بهش گفت خب چند سالته؟میخواستم بگم مثلا مدرسه خوبه و اینا ماشالا چ بزرگ شدی
خیلی شیک برگشت گف17 موقع اومدنم که پاشد دیدم من یه 4ام اینم اما اصلا یه رو خودم نیاوردم گفتم بجا باشگاه بشین درساتو بخون بچه
ینی باورش شد مثلا من چندسال بزرگترم؟؟
داشتم با اينا[nb]منظور از اين ضد آفتاباس[/nb] صفحه ي موبايلمو تميز مي كردم. بعد ديدم هر چي بيشتر استفاده مي كنم صفحه كدر تر مي شه ، ديگه مامانم اومد جمم كرد :-[ يعني نمي اومد احتمالا هنوز مشغول ضد آفتاب زدن به موبايل بودم،