• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اندر احوالات عروسی‌

عروسیه خواهرم بودو خب مسلما همه اومدن کادو دادن واینا بعد حالا یه بنده خدایی از فامیلای نسبتا نزدیک زنگ زده خونه که عاغا من برای ریحانه جون کارت هدیه گرفته بودم واین صوبتا اما خب اخر سر که اومدم بذارمش تو پاکت که بدم عابر بانکمو گذاشتم جاش و دادم و کارت هدیه هنوز دست خودمه .
خودش : :D :D :-"
مامانم: :o :-s
من: :)) =)) مامان,مامان بگو جای کارت هدیه رمز عابرشو بده بسه :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

تبریک میگم ایشالا غم اخرتون باشه
:)) :)) :))
خیلی شوت بود این :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

چند روز پیش داشتیم با بابا و مامانم بحث میکردیم سر موفقیت و اینا بعد بابام بهم گفت:
"بیچاره فک کردی با این وضع درس خووندن و اینا به جایی میرسی؟!؟ تو مدارس خودتو میکشی تازه با انگیزه نیفتادن 5 ساعتم نمیتونی بخوونی خوابت میبره و اینا...آخه تو میتونی کنکور زیر 1000 شی مثلا؟!؟ یا المپیاد به جایی برسی؟!؟ "
بعد در حال مثال زدنِ افراد موفق و اینا بودن ایشون منم کمک میکردم در این کار که گفتم:" طلا1 المپیاد جهانی ریاضی امسال که FULL MARK کرد[nb]https://www.imo-official.org/participant_r.aspx?id=19624[/nb] به اصطلاح..." بعد بابامم گفت آره مثلا اون حتما خیلی کار کرده علاوه بر اینکه باهوش بوده و اینا...

بعد من گفتم:" نه بابا! عمه منم 6 بار میرفت المپیاد جهانی دیگه سال آخرو فول مارک میکرد! " :-" هیچی بعدش که جملرو تموم کردم یادم اومد که عمه من=خواهر بابام :)) :)) :))...[nb]عجب![/nb]مامانم که داشت منفجر میشد از خنده ولی بابام بنده خدا دید من فهمیدم به روی خودش نیوورد :D

#بنده خدا عمه ها :-"
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

با مرضیه رفته بودیم همایش انتخاب رشته ...
پسره بهش میگه روزانه رو هم بیارید خوبه ...ولی اگه نشد شبانه رو هم بزنید ...به فردوسی بودنش می ارزه
مرضیه:فرض کن شبا بریم دانشگاه....اقا بابام نمیزاره... ;;)
خانم دانشگاه شبانه رو ک شبا نمیرن....

ناگفته نمونه ک خودمم تا چند سال قبل همین فکرو میکروم

:)) ;) :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

معلممون : برید اون کلاسه که "کولر گازی" داره
من : آهان پس اونی که "گوز کاری" داره
شانس آوردم زیاد آدم دور و برم نبود :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

قرار بود دسته جمعی بریم گردش واینا ولی خب من قبلش جایی کار داشتم واول رفتم دنبال کارم بعد رفتم پیش بقیه ,وخب لباسام یکم رسمی بود, حالا اونجا داشتیم والیبال بازی میکردیم ومن هی خرابکاری میکردم :-" برادر زن داداشم برگشت گفت خو چرا داری هی خراب میکنی تو!؟!؟ منم گفتم خو لباسم اذیت شلوارم تنگه نمیتونم درست بپرم, اونم کلا حواسش نبود گفت خب درش بیار دیگه راحت بازی کنی ;;) وقتی قیافه منو دید ک اینجوری بودم :o فهمیدم چی گفته و گفت عه نه خب نمیشه بازیتو ادامه بده :)))))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

جدا نمیدونم چرا از جلسه اولی ک تو تابستون دبیر زبان جدید اومد سر کلاس من و دوستام و ب خصوص من هِی باید جلوش سوتی بدیم!

اولین سوتی( جلسه اول)....
دبیر زبان ک یه آقای جوون حدودا 30 ساله بود : نظرتون راجع ب خانوم x چیه؟(خانوم x معاون پایه ما هستن)
من و دوستام همگی: خعلی خوبن..اصن ی چیزن ک نگین...پدرمونو در میارن...هَک میکنن ...اَهههه...
دبیر زبان: ک خوب نیستن؟!
ما : هعی.... :-&
دبیر با یه ژست خیلی شیک : عمه من هستن! B-)
ما : :o :o....... ~X(
چند دقیقه بعدش در حالی ک کلاس یهو ساکت شد ....
دوستم : یاسی..یاسی..یادت باشه زنگ تفریح ب اون کلاسیا بگیم کیه!
من : :-[
بچه ها: :))
دبیر: =))

سوتی دوم: روزی ک اصن حالم خوب نبود...سر درد شدید داشتم ک قرار نبود برم مدرسه...ولی از ترس همون معاون مذکور ک گفته بود : رو ب قبله هم اگه بودین باید بیاین!....رفتم...و خوب هیچی از درس نفهمیدم! آخر کلاس همون آقای y بهم گفت: تو...تو ...این کلمه رو تو معنی کن و باهاش جمله بساز!....منم ک گیج بودم! تنها کاری ک تونستم بکنم اینکه ی دید بندازم رو کتاب بغلیم...ولی درست ندیدم...هرچی دیدمو گفتم...: کاوِر پُل؟
دبیر: ^-^
من : کِوِر پُل؟....کووِر پُل؟.....کاو پُل؟( پاک گیج بودم! نمیدونستم چی میخوام بگم!)
بچه ها: :))
دبیر: :-w..... :D.....معنی hunt چیه؟
من:اِممممم :-?....وایسین.... :-?.....اِممممم....آها...( دستمو حالت تفنگ گرفتم جلوش و حالت شلیک تکون دادم )...ینی شکار...شکارکردن!
دبیر: :|

سوتی سوم: امروز دیگه میخواستم بهش ثابت کنم...من اون تنبیلی ک فک میکنه نیستم! درسو شب قبل یکم خوندم!...سر کلاس هِی جواباشو میدادم...بعد رسید ب ریدینگا....سخت ترین ریدینگ اولیش بود!... ک من میخواستم بخونم و ترجمه کنم...با شوق دستمو بالا کردم ولی صدام نکرد...منم همون لحظه دستمو جلوش خیلی غیر ارادی :لایک کردم...و خودمم اینجوری بودم >:p....ک یهونگام کرد.....
اون: :o
من: ک دستم خشک شده بود... :لایک.... :-[


خدارو شکر ک امروز کلاسا تموم شد!!! این سوتی های من تو 5 جلسس ک 3 جلسش اینطوری شد!!! :-[
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

یک بچه در بغل ، یک نوجوان 13 ساله دست تو دست ، به سمت خونه ، ناگهان کودک شروع به گریه میکند .
بغل یک مغازه ایستادیم ، یک عدد ماکت انسان گویی کله اش را آورده در حلقوم ِ ویترین ، برای جلب نظر کودک و مقابله با استمرار گریه :
-سروش بیا این آقار ُ ببین!براش شکلک دراریم
- همچنان گریه!
-برای اینکه کاری کرده باشم خودم اقدام مینمایم : به حالت :-زبون درازی و اقسام شکلک ها!
-کودک خوشش می آید! نوجوان نیز! :-" [-( گریه قطع میشود :-"
ناگهان ما سه تا هستیم که در کوچه ای تنگ مشغول شکلک بازی با یک ماکت کله کچل میباشیم.
ناگهان تر ؛ کله تکان میخورد !
-کودک از خنده غش میکند! نوجوان نیز به شکل هار هار ، هر هر ، میخندد ! بنده اما سرخ میشوم! :-"
ماجرا ادامه دارد!به جای فرار، در مغازه را باز کرده ، و به جای عذر خواهی ،[از شدت خشک زدگی] میپرسم شما واقعا آدم اید؟:|
خوشبختانه قبل از جواب به خودم آمده ؛ به شدت عذر خواهی کرده ، و قبل شنیدن پاسخ به سرعت از مغازه خارج میشویم :-<
-کودک مجدد شروع به گریه میکند.
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

یه برنامه‎ی رادیویی بود شبا شبکه جوان میذاشت/میذاره ، هفته‎ی اول عید امسال من هرشب به برنامشون زنگ میزدم تو بحثا شرکت میکردم ولی هیچ شبی صدامو پخش نکردن ، و خب خیلی عصبانی شدم چون قبلاً که زنگ میزدم پخش میشد صدام اکثراً. روز سیزدهم عید که رادیو رو روشن کردم مجریه گفت ما زنـــــــــــــــــده‌ایم. ولی خب من منظورشو نفهمیدم :-" و زنگ زدم و صدام پخش شد اتفاقاً. :-"، وقتی اومدم مدرسه و ماجرا رو برای دوستام تعریف کردم گفتن ‌همه‎ی برنامه‎های اون هفته تولیدی بوده :|

جا داره بگم با گوشی‎م زنگ میزدم :-"
ولی خب شارژم از همون 5000 تومنی که همراه‎اول بهم هدیه داد کم میشد. ((:
خب حیف بود شارژه. میفهمین ؟ حیف. :-""
 
Back
بالا