• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

[دوستم] - تو شکل‌های جغرافی‌تو میدی واست تایپ کنن؟
+ هان!؟؟ چی رو!؟
- نقشۀ جغرافی که خانوم گفته بود بکشیم دیگه!
+ خب بدم چیکارش کنن؟
- بیرون واست تایپ کنن!
+ تایپ!؟؟ :)) منظورت اینه که برم ازش یه کپی بگیرم دیگه؟ :))
- :-"""""

:)))))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

چن ماه پيش تو اينستا يه نفر بهم پيام داد خوبين؟ زنده اين ؟
منم جواب دادم
پرسيد كدوم مدرسه اي ؟ كنكور چطور بود؟ و... منم سوال ميكردم ازش
شيرازيم بود
آخرش گفت ايشالا كه قبول ميشي خانوم دكتر
منم گفتم تو هم همين طور خانوم مهندس ;;)
بعد گفت چي؟! خانوم؟!!!! :)) :)) :)) من پسرما :|
:| :| :|
سريع گفتم خوشحال شدم خدافط .... بعد رفته رفته بلاكش كردم بدبختو :)) :))
نه پروفايلش عكس داشت نه پيجش عكسي از خودش داشت ، نميدونم چرا مطمئن بودم دختره



پارسال معلم فيزيكمون يه آقاي ٢٨ ، ٢٩ ساله اي بود . زنم داشت
يه بار روز تعطيل كلاس جبراني گذاشته بود ، منم مانتوم تو لباس شويي بود يه مانتو مشكي معمولي پوشيدم رفتم . مطمئن بودم به جز معلم و بچه ها پشه هم پر نميزنه كه به مانتوم گير بده
رسيدم مدرسه ديدم ناظم و مدير و شمع و گل و پروانه همه جَمعند !!!
با سرعت نور از جلوي دفتر رد شدم كه نبينه منو . معاونمون اومد بيرون صدام زد آرمينا برگرد ببينم . منم به رو خودم نياوردم فرار كردم رفتم بالا . اومد دنبالم پيرام كرد :)) :))
گفت اين ديگه چيه پوشيدي زنگ بزن مامانت برات فرمتو بياره !!!! گفتم مگه مامانم بيكاره . بهتر اصن حوصله كلاس ندارم . خدافظ من رفتم خونه :-"
گفت نه وايسا بريم پيش مدير ببينيم چي ميگه !!! رفتيم خلاصه
دهن مدير دو متر كش اومد . فرمود : اين بلوز ديگه چيه پوشيدي؟!!!!! :-L( جا داره بگم زير زانوم بود ) لااقل يه رنگ تيره ميپوشيدي نه اين :| :| ( جا داره اينم بگم كه مشكي بود !!!)
نه نميشه بري كلاس . جلوي آقاي پ خيلي زشته اينجوري بري ،
يكي از بچه ها كه دير رسيد بهش گفتم بره به معلمه بگه من اومدم فقط نميذارن بيام تو كلاس به اين دليل . اونم رفت گفت
خلاصه اين معاونه دست منو گرفت بريم دنبال چادر سياه ... رفتيم دم در خونه مستخدم :-" يك عدد چادر مشكي گل گلي بهمون عنايت فرمودن .
بعد در راه ناظم نصيحتم ميكرد دخترم ببين اين آقاي پ جوونه مجرده نبايد اينجوري برين جلوش . منم گفتم خانوم ايشون زن دارنا !!!!
گفت آره عزيزم درسسته ولي ذهنش كه هنوز مجرده :)) :))
بعد مشاور مدرسمون اومده بود به خاهرش كه مدير مدرسمونه حرف ميزد كه بابا اين كارا چيه بذا اين بچه بره كلاس . مگه مانتوش چشه آخه ؟!
خلاصه اين چادر رو از بالاي كمر به پايين پيچوندن دور من و راهيم كردن
به محض ورودم به كلاس ، صداي انفجار مهيب خنده ي معلمه و بچه ها كل مدرسه رو برداشت . همه فك كردن خفاش شب حمله كرده :-" :-" :-"
آها راستي بهم گفته بودن بايد ته كلاسم بشينم .
مام رفتيم ته كلاس . اين چادرم از پايين اومد بالا وقتي نشستم . جوري كه يه ١٥ سانتيش بيشتر دورم نبود
يه ده ديقه بعد ناظم اومد تو گفت آرمينا اين چادر رو رد كن بياد نخواستيم [-( :)) و در حالي كه ناظم و مدير و در و ديوار كلاس همچنان ميخنديدن آزادم كردن و با همان مانتوي مدير نپسندانه نشستيم سر كلاس
عمرا به اين راحتيا تونسته باشين اون روز رو تجسم كرده باشين :)) :)) :)) :))
اصن مدرسه به حدي گير بود چيزي نمونده بود واسه اوليا هم فرم مدرسه بدوزه :)) :))

والسلام ;;) ;;)
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

-خوب تو خیلی وقته تازه اینو خریدی!!!!!!!!


من هنوزم نمیدونم خواهرم چیو میخواست بهم برسونه!!!!
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

مریم : سارا بیا بریم اتاق ما
سارا [با جدیت تمام ] : بذا برم لباس عوض کنم ، اخه با شلوار بیام بشینم اونجا :|
من:ن پس! X_X
زهرا و مریم و سارا [که تا اون لحظه نفهمیده بودن چی گفت و شنود شده]: :)) :)) :)) =)) =)) =))
و خودم: =))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

[اولِ هفته]
مسئول المپیادمون: بچه‌ها! این هفته رو کامل برید سر کلاسای درس مدرسه، حذف درس[nb]پیچوندن کلاسا با هماهنگی مسئولین[/nb] نداریم.
من: چشم آقا، چشم!
[دوشنبه، مسئول المپیادمون دو زنگ اول رو نیست مدرسه]
من: بچه‌ها قبول دارین که الآن ش.ط[nb]مسئول المپیادمون[/nb] مدرسه نیست؟ بیاین بپیچونیم پس!
بچه‌ها:‌حله، بریم.
[زنگ دوم، من پشت کامپیوتر، در حالی که هندزفری تو گوشمه، سرمو رو به سقف گرفتم و چشمامو بستم و یه ریتم و قرِ ظریفی تو وجودم هست،
تقریبا در حال داد زدن] : من روی ابراااام، بی تو چه تنهااام!
صدای آهنگ قطع شد و خب به خودم اومدم و دیدم ش.ط با یه نگاه خیلی غضب آلود داره نگام می‌کنه و هندزفریم تو دستشه. :‌))

بعدا می‌گفت: علی لامصب! من خیلی شاکی و عصبانی داشتم دنبالت می‌گشتم، اومدم تو سایت دیدم خیلی سرخوش و ریلکس داری آهنگ می‌خونی و سر تکون میدی!‌:‌))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

اسم دندانپزشک من دکتر پسانیده است و امروز به مامانم موقع حرف زدن گفتم : واسه فردا از دکتر پسمانده وقت بگیر!!!!
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

استاد فیزیکِ ما یه‌آقای‌میان‌سال‌ه. بنده‌خدا زنگ‌های آخر رو هم از شدّت خستگی گیج می‌زنه معمولاً. :‌))

- استاد بخورم؟
+ جاااان؟! :-قیافه‌ی متعجّب و شرم‌سار
- استاد،خوراکی.. خوراکی می‌تونم تَناول کنم؟ :‌|
+ آها، بله بله بفرمایید.
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

من:بچه ها الان احمدی (ناظم)گفت میتونیم بریم سالن واسه تمرین
T:نه پام درد میکنه .نمیام(ایشون مدافع تیم هستن و همیشه داغونن!).جو سالن نیس.
من :اهااااا!ببین یه قانون هس فقط واس تو.بهش میگن قانون پایستگی جو!جو نه به وجود میره نه از بین میاد!!!!!!!
T:چییییییییی؟؟؟؟
من: :| :| :| :| :| :| :| :| :|
T&بقیه: =)) =)) =)) =)) =)) =))
من:کوفت!یه بار سوتی ندامااااا!!!!
دوبارهT&بقیه: =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))(این دفعه شدتش بیشتر بود)
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

يه گروهي بود تو تلگرام

نيل: كيه داره ريد ميكنه ولي نمايان نميشه!؟!؟
من: چيكار ميكنه؟!؟!
نيل: ريد ميكنه!
من: منظورت اينه كه سين ميزنه؟!
نيل: آره همون!! X_X
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

خُب از هر چه که بگذریم، این سوتی ـایی که ما سر کلاس میدیم خوش تر است... :-" :))
من هم کلاسی ـی دارم به اسم سارا.ن و میشه گفت اولین دوست خوبی بود که توی مدرسهِ جدید پیدا کردم. سارا کلا آدم بامزه و جالبی ـه در عین حال مُقؤید به یه سری اصول مذهبی.
ولی این ویژگی ـش هیچوقت باعث نشده که باهاش سر کلاس ـایی که معلم مرد داریم، سنگین و رنگین بشینیم... :-" :))
بعد یه عادت جالبی داره که وقتی خسته میشیم رو به معلمِ خانوم می کنه و خیلی جدی میگه:«خانوم، میخواید ۵ دقیقه استراحت بدین؟ ;;)»
معلم مذکور:«کی، من؟! 8-| »
و سارا خیلی حق به جانب در حالیکه دیگه معلم حرفی برای گفتن نداشته باشه ادامه میده:«من از چشم ـاتون خوندم... :-"»
بعد، چند روز پیش سر کلاس آقای دهقان بودیم که بیوشیمی درس میدن و کلا چه یه ربع مداوم درس داده باشه، چه دو ساعت؛ اصلا زیر بار وقت استراحتِ وسطِ زنگ نمیره... به خاطر همین کار سارا برای استراحت گرفتن ـم سخت تر میشه...:-"
بچه ـا درحال زمزمه کردن: سارا، سارا؛ ۱۰ دیقه وقت استراحت بگیر... (که من بی اختیار یاد وقت استراحتی که مربیِ تیم ـای والیبال می گیرن، افتادم و شروع کرده بودم به خندیدن... :)) )
سارا طبق روش همیشگی ـش: «آقای دهقان، می خواید استراحتِ در جا بدین؟‌ :دی»
دهقان: «ها؟ 8-| :-?»
سارا: «من از چشم ـاتون خوندم که می خواید ۱۵ دقیقه استراحت بدین... :-?» (که حالا با چونه زدنِ دهقان بشه همون ۱۰ دیقه ای که بچه ـا گفتن...)
مهراوه.م نذاشت حرف سارا تموم بشه، بلافاصله بلند گفت: «سارا تو می خوای اول چشم ـاتُ از چشم ـای معلم ـا درویش کنی؟ :-? :))»
بعد دهقان در این وضعیت به من که از قبلش می خندیدم، سارا و چشم ـای نافذش و مهراوهِ نکته سنج نگاه می کرد: ^-^ :-?
کلاس: :-" =)) :-" =)) :-" =))
 
Back
بالا