پاسخ : خاطرات سوتیها
چن ماه پيش تو اينستا يه نفر بهم پيام داد خوبين؟ زنده اين ؟
منم جواب دادم
پرسيد كدوم مدرسه اي ؟ كنكور چطور بود؟ و... منم سوال ميكردم ازش
شيرازيم بود
آخرش گفت ايشالا كه قبول ميشي خانوم دكتر
منم گفتم تو هم همين طور خانوم مهندس

بعد گفت چي؟! خانوم؟!!!!

من پسرما
سريع گفتم خوشحال شدم خدافط .... بعد رفته رفته بلاكش كردم بدبختو

نه پروفايلش عكس داشت نه پيجش عكسي از خودش داشت ، نميدونم چرا مطمئن بودم دختره
پارسال معلم فيزيكمون يه آقاي ٢٨ ، ٢٩ ساله اي بود . زنم داشت
يه بار روز تعطيل كلاس جبراني گذاشته بود ، منم مانتوم تو لباس شويي بود يه مانتو مشكي معمولي پوشيدم رفتم . مطمئن بودم به جز معلم و بچه ها پشه هم پر نميزنه كه به مانتوم گير بده
رسيدم مدرسه ديدم ناظم و مدير و شمع و گل و پروانه همه جَمعند !!!
با سرعت نور از جلوي دفتر رد شدم كه نبينه منو . معاونمون اومد بيرون صدام زد آرمينا برگرد ببينم . منم به رو خودم نياوردم فرار كردم رفتم بالا . اومد دنبالم پيرام كرد

گفت اين ديگه چيه پوشيدي زنگ بزن مامانت برات فرمتو بياره !!!! گفتم مگه مامانم بيكاره . بهتر اصن حوصله كلاس ندارم . خدافظ من رفتم خونه

گفت نه وايسا بريم پيش مدير ببينيم چي ميگه !!! رفتيم خلاصه
دهن مدير دو متر كش اومد . فرمود : اين بلوز ديگه چيه پوشيدي؟!!!!!

( جا داره بگم زير زانوم بود ) لااقل يه رنگ تيره ميپوشيدي نه اين

( جا داره اينم بگم كه مشكي بود !!!)
نه نميشه بري كلاس . جلوي آقاي پ خيلي زشته اينجوري بري ،
يكي از بچه ها كه دير رسيد بهش گفتم بره به معلمه بگه من اومدم فقط نميذارن بيام تو كلاس به اين دليل . اونم رفت گفت
خلاصه اين معاونه دست منو گرفت بريم دنبال چادر سياه ... رفتيم دم در خونه مستخدم

يك عدد چادر مشكي گل گلي بهمون عنايت فرمودن .
بعد در راه ناظم نصيحتم ميكرد دخترم ببين اين آقاي پ جوونه مجرده نبايد اينجوري برين جلوش . منم گفتم خانوم ايشون زن دارنا !!!!
گفت آره عزيزم درسسته ولي ذهنش كه هنوز مجرده

بعد مشاور مدرسمون اومده بود به خاهرش كه مدير مدرسمونه حرف ميزد كه بابا اين كارا چيه بذا اين بچه بره كلاس . مگه مانتوش چشه آخه ؟!
خلاصه اين چادر رو از بالاي كمر به پايين پيچوندن دور من و راهيم كردن
به محض ورودم به كلاس ، صداي انفجار مهيب خنده ي معلمه و بچه ها كل مدرسه رو برداشت . همه فك كردن خفاش شب حمله كرده

آها راستي بهم گفته بودن بايد ته كلاسم بشينم .
مام رفتيم ته كلاس . اين چادرم از پايين اومد بالا وقتي نشستم . جوري كه يه ١٥ سانتيش بيشتر دورم نبود
يه ده ديقه بعد ناظم اومد تو گفت آرمينا اين چادر رو رد كن بياد نخواستيم [-(

و در حالي كه ناظم و مدير و در و ديوار كلاس همچنان ميخنديدن آزادم كردن و با همان مانتوي مدير نپسندانه نشستيم سر كلاس
عمرا به اين راحتيا تونسته باشين اون روز رو تجسم كرده باشين

اصن مدرسه به حدي گير بود چيزي نمونده بود واسه اوليا هم فرم مدرسه بدوزه
والسلام
