• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

هفتهِ پیش بود: به قدری کلاس سنگین بود، همه خودشونُ آماده کرده بودن؛ به محض اینکه نوای دلنشین صدای زنگ(!) اومد، همگی از کلاس اومدیم بیرون و معلمِ بنده خدا رو با تابلو تنها گذاشتیم... :-"
بعد مهراوه (یکی از بچه ـای ما) به یکی از دوستانِ پیش دانشگاهی، گفت «سلام بابایی!!! >:D<» [گفتم کلاس سنگین بود]
و سارا (دوستِ من،) «O_O»
و من خواستم در راستای تعجب سارا بگم‌ «هر بابایی، که سیبیلو نیست...» ولی چیزی که گفتم، بود «هر سیبیلویی، که بابا نیست...» :-"
بنده خدا فریما (اون پیش دانشگاهی ـی که بابا خطاب شده بود،) « :-w بور تر از من تو این مدرسه دیدی، آنیتا؟ :-?»
همه از جمله خودش: =‌))
 
آخرین ویرایش:
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

سر کلاس خواستم نظرمو در موردِ تداخلِ انسان در تکامل بگم, گفتم استاد مثلا اگر الان عینک و اینا نمیساختن, کم کم نسل عینکی ها از بین میرفت! خیلی منطقی اون لحظه برخورد کرد ولی خب چوبشو بی صدا آخرترم خوردم :))
#استادِ_عینکی
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

(واقعن این داستان به نظرم سوتی اومد،حداقل کار مشهدی حسن که سوتیه دیگه :\ :‌)) )
شما فرض کن رفتی مجلس ترحیم پدر یکی از أشناها که خیلی باهاش رو در بایستی داری
وسط اون همه گریه و هق هق و فولان و بیصار چشمت بخوره به یه سنگ قبر به این صورت :



rtpp_cq-kbnpxyaqhywb.jpg







بعد حالا بماند که من از اون مکان متواری شدم از بس میخواستم بخندم و شرایط اجازه نمیداد :‌))
اینا هی هق هق میزدن، من تو اون حالت بغرنج دارم میترکم :‌)) هر از گاهی حتی نفس کم میومد که تهش مجبور شدم بی خدافظی برم :‌))

حالا من سوالم اینه که یه نفر پیش "مشهدی حسن" نبوده که بگه داداچ یکم فک کن شاید اونی که شنیدی اشتر بوده؟ داداچ عربا ژ ندارنا :\
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

به نقل از Orelia :
هفتهِ پیش بود: به قدری کلاس سنگین بود، همه خودشونُ آماده کرده بودن؛ به محض اینکه نوای دلنشین صدای زنگ(!) اومد، همگی از کلاس اومدیم بیرون و معلمِ بنده خدا رو با تابلو تنها گذاشتیم... :-"
بعد مهراوه (یکی از بچه ـای ما) به یکی از دوستانِ پیش دانشگاهی، گفت «سلام بابایی!!! >:D<» [گفتم کلاس سنگین بود]
و سارا (دوستِ من،) « ^-^ :o»
و من خواستم در راستای تعجب سارا بگم‌ «هر بابایی، که سیبیلو نیست...» ولی چیزی که گفتم، بود «هر سیبیلویی، که بابا نیست...» :-"
بنده خدا فریما (اون پیش دانشگاهی ـی که بابا خطاب شده بود،) « :-w بور تر از من تو این مدرسه دیدی، آنیتا؟ :-?»
همه از جمله خودش: =)) =)) =)) =))

یه بار دیگه ـم، توی حیاط داشتیم با المپیاد نجوم ـیامون حرف می زدیم راجب رصدی که هفته پیش رفته بودن.
من و سارا که برنامه رصد برامون جالب بود؛ ذوق کرده بودیم. ولی خودشون واسه اینکه نشون بدن رصد رفتن، اونجوری که ما فک می کنیم فان نیست و کار جدی و حتی سختی ـه؛ از تلسکوپ ـای سنگینی که مجبور بودن بالای تپه وزنشون کنن (نمی دونم چرا؟) و اینکه چقد بالا رفتن از اون تپه کار سختی بوده، تعریف کردن.
بعد سارا پرسید: خب نمی شد حداقل تلسکوپ ـای به این سنگینی رو با ماشینی، گاری ـی، چیزی تا بالا براتون بیارن؟
و دوستمون گفت: بابا، شیب تپه ـه اینقد مزخرف بود که خر ـم نمی تونست ازش بالا بره؛ گاری چیه؟ دلت خوشه...
بعد من می خواستم بگم: پس شماها چطوری تونستین تلسکوپ ـا رو ببرین بالا؟!
ولی چیزی که آنَاً گفتم، این بود: پس شماها رو چطوری بردن بالا؟؟ ^-^ :-?
و این در حالی بود که جمله قبلی این بود که خر ـم نمی تونست بره بالا...
و عملا نجومی ـامونُ با حیوانِ خوبِ خدا مقایسه شدن... :-"
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

دبیرمون:خب بچه ها اگ تو مدارس پنجشنبه صبح ها بخواین بباین باید یه هزینه ای ب اقای فلانی بدیم ک بیان آموزشگاه و اینا ....
من:خانم همون پیرمرد گوگولیه ؟؟؟؟؟
دبیرمون:بعله دیگه ...
من: وای خانم من خودم بشووووون میدممم واااییی گوگولیییی
:-سکوت
:-ترکیدن از خنده ی همه دانش آموزان و حتی دبیر گرام :-"
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

اوممم :-? ۴۷*۲ رو از کدوم ور باید ضرب کرد؟
خب از چهار دیگه خنگ :-w
سینوس دو آلفا بعلاوه کسینوس دو آلفا میشه یک؟ :-? چرا؟
اصن دانشمندا از کجا فهمیدن سینوس شصت رادیکال سه دومه؟ :-?
+اندر احوالات ِ درس خوندن ِ سر صبح :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

دوستم اومد بیمار رو صدا کنه، گفت آقای fatoot
آقای فتوت بود بنده خدا :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

مادر بزرگم در بیان فضیلت های نوه ی دوستش جهت شوهر ( ! =)) ) دادن من :
آره ننم جان، دستشم به دهنش میرسه حالا، پاشنه بلند سوار میشه. :-?
بعد از کلی پرس و جو متوجه شدیم منظورش ماشین شاسی بلند هست. :| :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

آقا یه خانومه به من گفت باید اثر انگشت بدی من انگشتمو زدم تو استامپ بعد از این دستگاها گذاشت جلوم گفت بزن :-"
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

به نقل از مُحدثه :
اینکه بعضیا حواسشون نیس ب معلماشون ک خانومن میگن "مامان" خیلی مهم نی ولی این ک من تو سال چهارم ب آقا ایکس مذکور بگم "بابا" خیلی ضایعس می فهمی؟؟؟؟ :|

بابا این که خوبه
من سال سوم به معلم جبرمون آقای ناسوتی خواستم بگم آقا یه سوال دارم
اشتباهی گفتم خا... بعد یهو یادم اومد این مرده،هول شدم ، اومدم درستش کنم بهش گفتم خاله :| :| :|

#همون جریان فلانی اومد ابروش رو درست کنه زد بدتر چشمم ناقص کرد :D
 
Back
بالا