Orelia
کاربر فوقحرفهای

- ارسالها
- 1,069
- امتیاز
- 40,312
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 0000
پاسخ : خاطرات سوتیها
هفتهِ پیش بود: به قدری کلاس سنگین بود، همه خودشونُ آماده کرده بودن؛ به محض اینکه نوای دلنشین صدای زنگ(!) اومد، همگی از کلاس اومدیم بیرون و معلمِ بنده خدا رو با تابلو تنها گذاشتیم...
بعد مهراوه (یکی از بچه ـای ما) به یکی از دوستانِ پیش دانشگاهی، گفت «سلام بابایی!!!
» [گفتم کلاس سنگین بود]
و سارا (دوستِ من،) «O_O»
و من خواستم در راستای تعجب سارا بگم «هر بابایی، که سیبیلو نیست...» ولی چیزی که گفتم، بود «هر سیبیلویی، که بابا نیست...»
بنده خدا فریما (اون پیش دانشگاهی ـی که بابا خطاب شده بود،) «
بور تر از من تو این مدرسه دیدی، آنیتا؟
»
همه از جمله خودش: =))
هفتهِ پیش بود: به قدری کلاس سنگین بود، همه خودشونُ آماده کرده بودن؛ به محض اینکه نوای دلنشین صدای زنگ(!) اومد، همگی از کلاس اومدیم بیرون و معلمِ بنده خدا رو با تابلو تنها گذاشتیم...

بعد مهراوه (یکی از بچه ـای ما) به یکی از دوستانِ پیش دانشگاهی، گفت «سلام بابایی!!!
» [گفتم کلاس سنگین بود]و سارا (دوستِ من،) «O_O»
و من خواستم در راستای تعجب سارا بگم «هر بابایی، که سیبیلو نیست...» ولی چیزی که گفتم، بود «هر سیبیلویی، که بابا نیست...»

بنده خدا فریما (اون پیش دانشگاهی ـی که بابا خطاب شده بود،) «
بور تر از من تو این مدرسه دیدی، آنیتا؟
»همه از جمله خودش: =))
آخرین ویرایش:

»



