• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

پیارسال یکی از معلما گفت :
چرا اینقدر سرو صدا تو کلاس زیاده ؟؟ پنجره رو یاز کنید صدا ها بره بیرون !! 8-} 8-} (گلستانی (گلو) )
 
پاسخ : سوتی‌ها

به نقل از imanjo0n :
این فردی که ایشون نام بردن سوژه ی مدرسه ما از 7-8 سال پیش (زمان داداشم) تا حالا که زمان مائه بوده!
اومدن سر کلاسش بخاری کلاسمون رو روشن کنن گفت: بر پا! بعد ناظممون گفت بشینین اونم جو گیر شد گفت : آقا کی گفته پاششششی* بگی بششششبن*

*پ.ن: دیدید بعضی ها "س" رو سوت میکشن حالا ایشون "ش" رو شوت میکشن!
 
پاسخ : سوتی‌ها

چند روز پیش تو مدرسه یکی از بچه ها گفت من خیلی دوس دارم بزرگ شم بعد هر هفته خونه خودم(شوهرم)مهمونی بدم....بعد یکی دیگه از بچه ها بلند گفت: منم خیییییییلی دوس دارم که هر هفته بدم... :))
خدا رو شکر کلاس خلوت بود اما همونایی که تو کلاس بودیم از خنده روده بر شدیم...
;D
ببخشید اگه یکی زشت بود...
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از دوستام از دبیر سوال داشت،دبیرو صدا زد.دبیر نگاش کرد،دوستم هول شد گفت : سلام!
 
پاسخ : سوتی‌ها

معلم زبان فارسیمون اومد توی 1 موضوع مثال زد :
احمد رضا را دوست دارد :-ss
بعد گفتیم : اقا مثالتون یکم مشکل داره ...
گفت : فقط تو مدرسه همدیگه رو دوست دارن ، بیرون از مدرسه دوست ندارن ... :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

نمی دونم اون روز ساعت آخر چه کوفت و زهر ماری داشتیم که برنامه ها رو جا به جا کردن!
از 1 ساعت کلاس شیمی که زنگ آخر بود 50 دیقه اش رو الاف(علاف؟!) بودیم
دبیرمون از در که اومد تو مطابق معمول هنوز از در کامل تونیومده شروع کرد درس دادن
10 دیقه بعد که زنگ خورد آقای اولایی این جوری بود:
- ا! چی شد؟!
ما : هیچی زنگ ها رو جابه جا کردن کلاس تموم شد!
- چه خوب! خوب برین ناهارتون رو بخورین و بیاین!
- آقای اولایی!کلاس ها جا به جا شده ! شما دیر اومدین!کلاس امروز تموم شد!
- باشه! حالا برید من نیم ساعت دیگه بر می گردم!!! :)) :))
گیج ترین موجودیه که تا حالا به عمرم دیدم! ;D
فکر کنم قبلا ذکر خیرش رو کردم!
 
پاسخ : سوتی‌ها

یک هفته دو هفته پیش رفته بودیم راهیانه نور(زور) مدیر همیه بچه هارو جمع کرد تا حرف بزنه .....
حرفاشو زد آخر حرفاش گفت که یه سیمکارت نوکیا سوزنی پیدا شده برایه هرکی هست بیاد بگیره ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

آخي
ياد استاد سلطاني افتادم!
اسطوره ي سوتي و خنده در مدرسه ي ما!!
تازه كلي خاطره هاش يادم افتاد، براي حفظ جونتون،دونه دونه ميگم ;)

--------

يه بار من اخر كلاس نشسته بودم همش تيكه مينداختم. يهو به من گفت بيا جلو!
رفتم جلو، اومد جلوم وايساد، گفت عينكتو بردار :o

منم عينكمو برداشتم، يهو نگاهش افتاد به پنجره، گفت ميخواي گوشتو بگيرم از پنجره پرتت كنم بيرون ديگه راهت ندم كلاس؟ :o :o :)) :))

پ.ن.: اولا كه پنجرمون حفاظ آهني داره. دوما، طبقه ي دوميم ، طبيعتا وقتي پرت شم بيرون، ديگه نميتونم بيام كلاس! سوما، حالا با عينك نميشد پرتم كنه؟ ;D


--------
يه استاد شيمي هم داشتيم، بنده خدا آخر باحال بود! (البته الان در اوين مشغول خدمت هست :-" )
يه بار كلي اذيتش كردم، گفت بيا ، رفتم!
گفت برو پشت كاپشن ها (به ديوار اويزوون بود، حجم زيادي داشت) ، گفتم خب؟
اومد نزديك گفت حالا پشتتو بكن.... :)) :-" :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

سرکلاس بودم یه پسره از راه اومد رفت پشت میز استاد ازونجا که اصلا بهش نمیومد استاد باشه من بهش گفتم بالهجه بیابروپایین جوجه نگاهم میکرد انقد تکرار کردم که همه بچه ها همراهیم کردند بعد که دیدیم واقعی استاده ;D
 
Back
بالا