خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

از مدرسه که میخواستیم بزیم نزدیکیاش مغازه هس!ناظمای ماهم شدیدا حساسیت دارن به اونجا میگن هیشکی حق نداره بره!من و دوستام گفتیم بریم چیزی بگیریم بخوریم اخه اینجوری بودیم (:|! بعد یکی از بچه ها گفت ناظم نیاد گفتیم نه بابا!!منم برگشتم گفتم اصلا اون کیه و این حرفا گفتم الان بیاد جوابشو میزارم کف دستش! :-s! یهو عین جن برید جلومون هممون اینجوری :o :o :o :o :o :o!گفت یه بار دیگه اینجا ببینیمتون خودتون میدونین!!منم اینجوری رنگم مث back ground!!! ^#^
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه روز دوستامو خونمون دعوت کرده بودم ! بعد داشتم از خاطرات بچگیم بهشون میگفتم ! همینطور داشتم براشون تعریف میکردم : خلاصه ... موقعی که من بچه بودم به دانیاسور میگفتم دایناسور !!! حالا اونا با یه حالت گیجی به من زل زدن :-\ منم خیلی با اعتماد به نفس گفتم : چیه ؟ چرا اینطوری به من زل زدید ؟ بعد دوستم میگه : مگه دایناسور درست نیس آرامش ؟ بعد زدن زیر خنده ! منم در صدد جمع و جور کردن خراب کاریم برامدم که بلکه بتونم سوتیمو جمعش کنم :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز رفتم خونه ی دوستم بعد اینو مامانش کمین کرده بودن که منو بترسونن
رفتم تو طبقه رو درو نگاه نکردم که شماره واحدو نوشته بود پایین درا رو نگاه کردم دیدم جلو یکیشون کفش مردونس بعد جلو اونیکی نیست 5 مین فقط داشتم این دو تا واحدو مقایسه می کردم ! که تو کدوم برم!حالا اونا هم پشت در منتظر ترسوندن من =))
شماره واحد رو که دیدم ،زنگ زدم یهو دیدم چفت در وا شد ولی کسی کامل درو وا نکرد برا استقبال
تو دلم گفتم اه خاک تو سرت روژین اون یکی واحده!
داشتم برمیگشتم یهو دومسم پرید بیرون پخخخخخخخخخخخخخخخخ =))
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیروز پریروز زنگ زدم 118 شماره یه دکتر مغز و اعصاب رو می خواستم!
بعد که گوشیو ورداشتنو گفتن سلام بفرمایین هول کردم گفتم سلام خوبی! :-[
بعد گفتم که شماره دکتر فلانی رو می خوام پاسخ گویه گفت کی؟گفتم دکتر مغز استخوان =))
اصن فک کنم پاسخ گویه غش کرد پشت تلفن!می گفت اشکال ناره ناره! =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتيم در مورد خواننده ها و اينا ميحرفيديم ! يهو دوستم خواس بگه مثلا منم بلدم! گف بچه ها مگه پيت بول رو انريكه خونده!؟ :)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

من و خواهرم تو سرویس نشسته بودیم هیچ کدوممون حرف نمیزدیم از شیشه بیرون و نگاه میکردیم
ی هو خواهرم اروم پاشو زد ب پام منم خیلی اروم برگشتم گفتم:سوال چند؟ :-"
خندید گفت:امتحانا تموم شده تو هنوز به خودت نیومدی! =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از دوستان به گروه ما گفت :چیزتون کو؟
دوستم: :o .. سرجاش!
دختره: :-"منظورم مهرناز بود!!
ما: =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

9 + 2 = 13 ! :|
17 به توانِ دو : 198 (میشه 208 فک کنم!)
جوابُ در آوردم 250 ، تو مرحله بعد 225 حساب کردم! :|
هعی ..
 
پاسخ : سوتی‌ها

سوتی یعنی این که مسئول کتاب خونمون وقتی دید یکی از بچه ها فیوز های مدرسه رو قطع و وصل کرده
فکر کرده برق دچار نوسان شده(البته شاید این یکی از دلایل مدنظرش بود)
بابا اگه برق نوسان پیدا میکرد که کامپیوترت میپوکید :)) :)) :)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتيم ميرفتيم مهموني بعد من نميدونستم كجا ميريم كفتم بابا كجا داريم ميريم؟
حيلي جدي بركشت كفت خونه دايي مملي
ي لحظه فك كرد كفت ن دايي جيه عمو مملي
ي لحظه ديكه فك كرد كفت مملي كيه دايي محمدعلي

داشتيم ميرفتيم خونه مسعود بسر عموم ! :o

بعد بعضي موقع ها اسم ها (امين و جواد) رو قاطي ميكنه به داداشم ميكه محمد جمين :))


سوتي بعدي ==> انفجار ما انقلاب نور بود :))


بسرعموم تبلت بزرك ديده ميكه در لبتابت رو جرا كندي حيوون؟ =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سریال مرد ناتمام نشون میده، طرف رنگش پریده بود گفتن طلا بندازین تو آب بدین بخوره
بابام: :-?
من: آخه چرا که چی بشه؟
من بعد چند ثانیه: خب شاید چون آهن خونش کمه میخوان زیاد شه نه؟ :-?
من بعد چند ثانیه دیگه: هر چند فک نکنم طلا آهن داشته باشه، داره؟!
مامان و بابا: ;D ;;)
بعدش من: نه بابا طلا که آهن نداره ;;)

فک کنم به خودشون میبالن ازینکه بچه به این باهوشی دارن ;D

-------------------------------
معمولا بعد اینکه از حموم بیرون میام یا از خواب پامیشم لباسامو موهام پر از الکتریسیته ساکنه ;D
بعد من عادت دارم خودمو اتصال به زمین میکنم خنثی شه ;D مثلا به دیوار تکیه میدم، انگشتمو به دیوار میچسبونم، می خوابم کف زمین، یا همون نقطه که سرشار از الکتریسیتست با انگشت به یه جا میچسبونم و... ;D

بعد یه روز رفتم مدرسه نمیدونم دیروزش مامانم با چی لباسامو شسته بود پر از هموناها بود ;D
بعد هی میرفتم نزدیک دیوار انگشتمو میزدم دیوار واینا! بچه ها کنجکاو شدن میگن چه کاری؟ ;D
میگم: هیچی باردارم دارم تخلیه میکنم
کلاس ترکید :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

با دوستم حرف میزدیم (بگم؟! :-") میخواست بگه چرا همش ضعف ها و ترس هامو نشونه میگیری ،
- تو همش به جاهای حساسم دست میزنی!
من؟ :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس ریاضی بودیم دبیرمون نسبت های مثلثاتی رو درس داد بعد داش سوال میگفت واسه این بخش.سوالا چرت و پرت!
خودش هی میگفت:نباید اینجا سینوس و بده نباید اینجا کسینوس و بده و...
من رو به دوستم:چه سوالای مسخره ای!احتمالانویسندشم نمیتونه اینارو جواب بده!شاید اصن نویسنده هه مغز تو کلش نداشته.شاید اصن نویسندش آدم نبوده حیوون بوده.اصن خر بوده!
دوستم:آره راست میگی!
من رو به دبیر:آقای فلانی سوالا رو از کجا آوردین؟(آخه دست نویس رو چک نوسیش نوشته بود!)
دبیرمون:مشابه مثالای مبتکرانه!
من:خب بگین از کدوم کتاب درآوردین؟خودتون طرح نکردین که؟!
دبیرمون:چرا.خودم نوشتم!!!
من و دوستم:واقعا به این حالت بودیم =)) =)) =))
دبیرمون داش با خودش فک میکرد ما به چی میخندیم البت کمی هم خندش گرفته بود! :-??
;D



+سوتی پسر عمه ام(سوم دبستانه!) در جمع!:
تو اپلیکیشن اندروید که مال پلاک هاست شماره سمنانو زده.نوشته بود سمنان
اون وقت پسر عمه ام:سُمنان!سَمَنان!و...
من:یاشار جان سِمنان!
ما: :)) :)) :))
پسر عمه ام: :-[ :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوستم reyhan.sharapova میخواس بگه چقد سرعت اینترنتتون پایینه
گفت:چقدر سرعتت پایینه!!!
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتم تو ماشین برای مامان بابام تعریف می کردم که شما اگه بر میگشتین به عقب و می رفتین به زمان کودکی کسایی مثل هیلتر ، اونا رو می کشدین؟
بابام: :-/
مامانم: منظورت هیتلر دیگه؟
من: همونی که زیاد کشته بود، مگه هیلتر نبود؟ :-"
بابا و مامانم: :))
من هم برای اینکه بیشتر ضایع نشم: اشتباه تایپی بوده لابد ;))
بابا و مامانم: =))
من: ~X(
+راستشو بگم من فکر میکردم هیلترِ حتی وقتی از رویه یه متنی می خوندم می گفتم هیلتر
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز دو تا مهموني قراره برگذار بشه!
مام دو تا كادو خريديم! يكي واسه اوني كه بچش به دنيا اومده يكي واسه اوني كه عروسيشه!
2تا كارت هديه تو پاكت رو اوپن آشپزخونه قرار داره!

مامانم:يكم فك كن دوتا جمله ي قشنگ بنويس روي اين پاكتا!
من: بيخي باو! مگه بيكارم! رو يكي مينويسم پيوندتان مبارك رو اون يكي قدم نو رسيده مبارك!
مامانم: آفرين! توقع ديگه اي ازت نداشتم! بنويس همونو‍!
من: باشه!
حواسم نبود رو يكيش نوشتم پيوند نورسيدتان مبارك!
مامانم: X-(
من: :-" ;D
خو مگه خودت بي سوادي مادر جان كه ميدي من بنويسم!؟! ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

چند سال پیش روز بعد اینکه هواپیماهِ سقوط کرده بود با کلی ذوق رفتم تو کلاس :
عَ...بچه ها دیدین هواپیماهِ چپ کرده بود؟؟
(به قول بچه ها)کلاس ترکید =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم 118 ُ گرفته؛ میخواست بگه "دفتر مرکزی قلم چی دختران"، گفت "دفتر برنامه ریزی دختران؛ نه :-" قلم چی دختران :-" همون که شهید بابائیه؛ دفتر مرکزی #:-S"
 
پاسخ : سوتی‌ها

من:معلمه همچین بهم نگاه کرد زار و خلیل شدم
دوستم:منظورت خوار و ذلیله دیگه؟ :))
من:حالا همون :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

ما یه معلم انشای مزخرفی داریم [ ارجاح به ح.ب :-" ] بعد این مدام موضوع ـای چرت می‌ده بچه‌هائم می‌رن تو وبلاگ ـا انشا پیدا می‌کنن می‌آرن براش :-"
بعد یکی از بچه‌ها یه انشا در آورده بوده ؛ خط ـای اولشُ می‌خونه می‌بینه خوبه همونُ می‌نویسه تحویل می‌ده! بعد می‌گن بیا سر کلاس بخون ؛ شروع می‌کنه خوندنُ اینا ؛ آخری جمله انشا ـه این بوده که « حالا که فکر می‌کنم می‌بینم بابام چه مظلومانه مرد » =))
فکر کن طرف چه حالی داشته وقتی رسیده به آخر انشا...!
 
پاسخ : سوتی‌ها

به یکی از مستخدمای مدرسه گفتیم برامون آژانس بگیره برا فردوسی.به نام سجادی
بعد چند نفرم این وسط آزانس میخاستن.
بعد مرده زنگید به آژانس گفت:سلام من فرزانه هستم(منظورش این بود که از مدرسه فرزانگان هستم )
ماها= =))
مستخدمه قاطی کرده بود بعد گفت فلانی هفت تیر.فلانی پیروزی...بعد گفت آره فردوسی هم میره سجادی...
ینی ما دیگه تو روش بهش میخندیدیم
حالا فرداش داریم تعریف میکنیم یهو دیدیم طرف از جلومون رد شد!ما= :-"
اون= :-L
 
Back
بالا