• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از بچه ها نصفه شب از کتابخونه مدرسه داشته میرفته خونه که ازش زورگیری کردن٬ بعد داشت سر کلاس توضیح میداد جریان رو:
-آره استاد طرف اومد سمتم حس کردم طرف یه چیزیش هست ولی دیگه دیر شد گرفت منو٬ قمه هم داشت
معلم: دیدی قمه شو؟
-نه استاد درنیاورد ولی نشون داد
یعنی چی یعنی قابشو دیدی؟
-نه همونجا از جیبش درآورد نشون داد
معلم: خوب تو چی کار کردی فرار کردی؟؟
-نه دیگه استاد قمه داشت٬ همونجا بهش دادیم :))

گافایی که تا اینجا داد رو بگذریم٬ این تیکه عالی بود: :))

معلم: مگه چه قد خلوت بود؟ کجا بودی؟
-همین جلو مدرسه دم ایستگاه اتوبوس
معلم: خوب کسی نبود؟
-نه زیاد کسی نبود ولی اینا که براشون مهم نیست
تازه یه سومیه هم پشت سر من بود اونم کر... گرفتن استاد :))

یعنی مردیم از خنده... :))))))
 
پاسخ : سوتی‌ها

اونروز تدریس زیست داشتیم، معلممون رفته بود پشت کلاس نشسته بود یکی از بچه های گروه داش تدریس میکرد مام ردیف اول نشسته بودیم، بعد یکی از بچه ها یه اشکال از خانوم پرسید اونم داش جواب میداد ک این دوست ما فک کرد بچه ها دارن با هم میحرفن به حالت :-L گف ساکت ;;) بعد دید ساکت نمیشن برگش پشت داد زد بابا ساکت شین دیگه ~X( :-L [-( و پس از مشاهده ی سوتی خود: :o :-" ^#^ X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

-عاغا یه بار خر سرمو گاز گرفت رفتم موهامو کوتاه کوتاه کردم
-خر؟؟؟؟خر کجا بوده مگه طویله دارین؟؟؟
-ای بابا اشکول جان ینی احمق شده بودم...اخه طویلهــ م کجا بوده
- :-" :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

کلا این خیلی برام پیش میاد ک بیرونم و دارم با گوشی میحرفم بعد همزمان دارم جیبم رو دنبال گوشیم میگردم :))و از طرفی لحظه ی اولی ک میبینم نیست دلم هری میریزه واقعا :-< :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

چشمم عفونت کرده بود ، رفتم بیمارستان.و از قبل 1 جای دیگه وقت گرفته بودم.
بابام بهم گفت برم بشینم خودم تا بره اونور وقتو کنسل کنه بعد برگرده...
منم رفتم بین 1 عده که با تعجب نگام میکردن نشستم روبروی اتاق معاینه...
شمارم 8 بود ، وقتی فهمیدم خانومو آقایی که از اتاق معاینه اومدن بیرون شمارشون 7 بوده ، فهمیدم نوبته منه،خیلی ریلکس پاشدم رفتم تو اتاق! :-"
وارد که شدم حس کردم دکتر ِخشکش زده!!!قشنگ :oبود!گفت بفرمایید بشینید...
من رفتم نشستم ُ دیدم رو میز هیچ وسیله ای که به چشم پزشکی مربوط باشه نیست!!گفتم لابد دیگه!!! :-" :-?
دکتر:خوب خانوم مشکلتون...؟
یهو درباز شد یه خانومه اومد گفت ببخشید من شماره 8 ام!فک کنم نوبت من بودا!!!بعد منو که دید یهو گفت:شما مطمئنی درست اومدی؟
من:مگه اینجا چشم پزشکی نیست؟!
خانومه و دکتره: =)) =))
از اتاق اومدم بیرون ، پشت در ُ خوندم دیدم نوشته :حل مشکلات زناشویی ، طلاق و...
من: :-" :-" X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفتيم پارك رسيديم به اين مارپيچ هاي تودرتو مامانم ميگه خوش به حال بچه ها ميرن اين تو بازي ميكنن گم ميشن 8-^
گفتم خب مامان تو هم برو گمشو ;;)
:-"

عاشق مامانمم كه اين وقتا سعي ميكنه همه چيو طبيعي جلوه بده! :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سوم راهنمایی که بودم آپاندیسیتمو عمل کردم بعد دکتر گفته بود فقط مایعات بخور...
با پوزشِ بسیار :-""
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه سوالی از مسئول کتابخونمون پرسیدم
گفت باید از دفتر بپرسی
منم گفتم ینی از مدیرمون ؟! :-/
گفت آره
=P~
( مدیر = دفتر )
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز از مدرسه ک اومدم خسته بودم شدید ... بعد خوابیدم ساعت 4 اینا بود حدودا !
ساعت 6 مامانم اومد بالا سرم گف ساعت 6 ـه پاشو دیگه (از زنگ ساعت متنفرم ... کلا مامانم بیدارم میکنه همیشه! :-" )
ساعت 6 دقیقا وقتیه ک صبح ها از خواب پا میشم میرم مدرسه ! :-" منم فک کردم دیروز خسته بودم از اون موقع خوابیدم تا الان!! بعد جالبه هوا هم دقیقا عین صبح بود!دیگه سریع پاشدم دیدم شده 6 و 10 دقیقه دویدم ک مثلا ب سرویس برسم !! :)) رفتم سریع لباس پوشیدم کیفمو درس کردم رفتم دم در. بعد خواهرم داش رد میشد منو دید ی دفه اینجوری شد : =))
من : واسه چی میخندی الان!؟ :|
خواهرم : الان 6 ـه بعد از ظهره !! =))
 
Back
بالا