• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : نوشته های آزاد

رویا ها در خیابان شلوغ ذهنم گرگم به هوا بازی می کنند!‏
رویاهایی شیرین...
از کلبه ی کنار دریا و دست های در دست
از پنجره ای رو به آسمان و سجاده ای معطر باگل های یاس
ازسفره ای باز... با گلدانی از گل های سرخ
...
خنده های کودکانه شان به گوش می رسد...
 
  • لایک
امتیازات: ftnt
پاسخ : نوشته های آزاد

دیروز من رفتم ب اعماق آسمان و دیدم زمین زمان را!ب نظرم کمی زشت تر از اعماق آسمان بود.دوباره نگاه کردم.ب نظرم زیبا آمد اما اگر ب چپ بروم!ب چپ رفتم.زیبا نشد.ولی ب نظرم زیبا میامد اگر ب راست بروم.ب راست رفتم و زشت تر شد.گفتند چشم هایت را ببیند تا ستاره ببینی.بستم و دیدمشان ولی دلم همان واقعی ها را میخواست نه ستاره ها را!
خلاصه.رفتم پایین رسیدم ب زمین.رد پایم در آسمان را دیدم
یک کلمه تشکیل شده بود از مسیرم
"امید"
اما متاسفانه حتی نقطه های امید هم ب زمین نمیرسید
بله.هیچگاه رویایم واقعی نشد!
 
پاسخ : نوشته های آزاد


شب است
تنهای تنهام
فانوس شکسته ای در دستانم
و فرار شبانه به سمت باغ
و اشکهای سرازیرم...
چشمک ستاره ها
لبخند ماه
بوی علف ها
و دست های نسیم
به وجدم می آورند
این همه زیبایی هم حالم را خوب نمی کند...
ستاره ی دنباله دار هم دست تکان میدهد
بادبادکم را میخواهم
اوست که از دردهای من باخبر است
دردمن فقط نبودن توست
یا بودن تو با دیگری

من این همه زیبایی را نمیخواهم!

+توهم! کدوم تو دقیقا؟
 
پاسخ : نوشته های آزاد

پیشانی ام به محتویات سرم فشارمی آورد ، چشم هایم میسوزند ،پدرش میگفت هیچوقت درجایی که کسی قوی ترازخودت وجود دارد تنها نمان ،آری ما ازهمان دوم دبستان اینگونه دردرسی که راجع به مرزبان نامه است درس حقیقت میدهیم به کودکان وکودکان ضعیف یازورگو بزرگ میشوند وآن وقت که بزرگ شدند و*ر زدند به زندگی دیگران وبه گمان خودشان پله های ترقی رایکی یکی بالارفتند دهان کثیفمان رابازمیکنیم وبه بچه مان میگوییم حقا که زرنگی واگربجه مان گاگول بود ! یامیخواست به درک ما گاگول باشد با همسایه ها ودروهمسایه بگوییم دخترفلانی خُل است ،ساده است خداعقلش بدهد وهی تعریف کنیم ازدختردایی های کذایی که خبرچینی مادرشان رامیکنند،گل مهر امام حسین برای خود ومادرشان میگیرند ،یابه قول خانوم پری ،خرهایی که سواری میدهند وسواری میگیرند . دختردایی های زرنگی که همیشه خدا معدلِشان بیست میشود وازسیاست حرف نمیزنند کتاب غیردرسی نمیخوانند روزی شانزده ساعت برای تیزهوشان مطالعه میکنند واین ها هستند که خوشبخت میشوند همین هاهستند که پله های ترقی راآنطورکه مادرشان یادشان داده میروند بالا وبابالا رفتنشان 5،6 نفری را هم که جایشان رادرراه پله ها تنگ میکرده اند مینداختندزمین ،که به خاک گرم بخورد هرآنکس که غیرمن خوشبخت گشت!
ن.ق
 
پاسخ : نوشته های آزاد

زندگی مثال برهم زدن چشمی ست...

دمی بودن و عمری نبودن

می توان این یک دم را

عمری عاشقانه زیست...

و من خدایی دارم...
 
نــوســتــآلـــوژــی

تو زندگی آدم نــوســتــآلـــوژیـــ های زیادی وجود دارن . بعضیا خوب و بعضیا برای خاطرات بد . خیلی و سایل و چیزا هستن که برام نـــوستــالـوژِیــن ، ولی قبل از من بودن و بعد من خــواهــند بـــود !

خـلـاصــه بگم انگار ما آدمــــایـیـــم که نــوســتـــالـــــوژی ِ اون وسایلیم نه اونا برای مـــا! 8-^

گــاهی وقـتــا آدمـــا با نـــوســتــآلــــوژی هاشـون زنــدگــی میـکنن انـگـار ترکیــب این نــوســـتـــالــوژیــا براشون مثه یـه مــــاشــــیــــنـــ زمـــانــــه که اونـا رو به خــاطـــرات خوبشون میبره ، همون خاطرات رویـــایـــی! بعضی وقتـا هم یه نـــوســـتـــالــــوژی مــتـــولـــد مـیـشـه مثـه یه «رنــــگـــ ، یه عـــطـر یه آهنگ و ... ». شاید قبل از اون اتفاق اون وسیله یه وسیله ی ســــاده بود . اما یه اتفاق اونو نــوســـتآلـــوژی میکنه ، نوستالوژی ای که وقتی تنهایی و خسته یا غمگین و دلشکسته تورو میبره به همون حــــــــآل و هـــــــــــوا! حالت بهتر میشه ، خنـــده میـاد رو لبــتــ ، برق میزنه چشــات و دلت سمفـــونی شــادی میزنه

گاهی وفتا هم آدما نوستالوژی هاشونو آپدیت میکنن ، نوستالوژی های جدید میاد و نــوســـتـــالــــوژی های قبلی رو کــمـــرنـــگ میکنه. بعدش شــاید یه روزی از بقل یه کـــــافــــه ای که یه زمــان براتـــ نوستالوژی با ارزشی بــود بگذری و با تعجــب بگی « ایــن هنــوز ایــنجـــــاســــت ؟! » :o

آره هنوز اینجاست ! و هنوز هم هنـــوز هــم خیـــــلیـــا هستن که این کـــــافــــه براشــون شـــده یا داره میــشـه یـه "نـــوســـــــتــآلــــوژی خــــــاص " . مثـه خود تــو کـه یـه زمــانی ایـنــجـــا بــرات خـــاص بـــود .

آره ...... این نــوســتــآلـــوژیــــا قصــه ی عجـیـبــی دارن ... گـــــاهی خنــده گاهی بـغــــض : )
 
پاسخ : نوشته های آزاد

این منم روی این کره ی خاکی: گم شده و آواره
در این سرگردانی محض تیری به سویم نشانه گرفتند
و حال مثل یک گنجشک زخمی بی حرکت مانده ام
و چشمانم آواره ی این آدم هاست...که کجا می روند....چه می کنند
چه خوب است که هیچ کس این گنجشک زخمی را زنده نمی داند...هیچ کس تیری به سویم نشانه نمیگیرد...
مردن درخیال مردم یعنی آرامش محض...یعنی آسودگی
اما من زنده ام
من زنده ام و در این نقطه ی کره ی خاکی آدم های آواره را تماشا می کنم
آدم هایی آواره تر از خود...
و زخم هایی عمیق تر از زخم بال هایم
و اما شما آدم های آواره!
گاه گوشه ی بال هایم را با پاهایتان له می کنید و رد می شود...
و من می گذرم...چرا که دلم برایتان می سوزد! دلم به حال زخم هایتان می سوزد که خود نیز از آن اطلاعی ندارید
شب که می شود از درد زخم هایتان از هوش می روید و سکوت همه جارا فرا میگیرد،من به آسمان خیره می شوم
به ماه غمگینی که به آرامی قدم می زند...و با دیدن هر نگاه معصومانه وخسته ای ،قطره ای نور از چشمانش به آسمان می ریزد
و شمایی که در گرمای تنی مست هستید ستاره هارا به هم نشان می دهید و می گویید:
" نگاه کن! ماه با دوستانش مهمانی گرفته "
این جاست که باید روی سنگ ها نوشت: همانا قصه ی غفلت،تلخ ترین واقعیت هاست
 
پاسخ : نوشته های آزاد

امروز از اتوبان به خانه می رفتیم که برگ های درختان کنار راه، تبدیل به پول شدند. ماشین ها یکی یکی کنار زدند. مردم اول دانه دانه برگ کندند و بعد درخت ها را از ریشه در آوردند؛ و سعی کردند به طریقی سوار اتوموبیلشان کنند.
خوب شد؛ چون راه باز شد و ما زود تر رسیدیم خانه.
 
دل نوشت

پر از دلتنگی کودکانه هایم شده ام، خیلی وقت است برای یافتنش

مدام کوچه ها را می گردم و هر بار در انتهای همه آنها

به بن بست طغیان لحظه های گذشته می رسم.

گاه نگاه افکارم را به گذشته می دوزم کلاه خاطره ها را بر سر خود می گذارم

اما هنوز شیرینی آن را نچشیده پر از باران می شوم طوفان حال می آید

و کلاه از سرم بر می دارد.

دلم برای کودکانه هایم تنگ شده است، برای تمام دعا های معصومانه

و دویدن زیر باران عشق، بدون چتر ریا و دو رنگی بدون این همه تردید بودن.

کودک بودم و بینهایت را می دانستم، ده انگشت تمام بی نهایتم بود، تمام

گفتن دوست داشتنم، تمام بی نهایت خواستنت، حالا اعداد را شناخته ام

و از بیان اندکی از دوست داشتنم عاجز مانده ام.

دلم حتی برای ترس دوباره از چرخ و فلک نیز تنگ شده است،

از حادثه چرخ و فلک می ترسیدم و خبر نداشتم حادثه را چرخ فلک رقم می زند...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

خــیلی ســاده مینــــویسم:

وقتی غرور زنی میشکند

بهم میریزد

شروع میکند به بد و بیراه گفتن

جیغ میکشد

فریاد میزند

حنجره اش میسوزد

احساس ضعف و سرگیجه میکند

...

بعد وقتی از همه جا ناامید شد

دست هایش را روی صورتش میگذارد

پشت انگشهایش پنهان میشود

اهسته گریه میکند

خیلی اهسته!!!

انقدر که گاه دستانش هم نمیشنوند

در این وقت است که به هر شانه ای رضایت میدهد!

به هر شانه ای ...

و این یک فاجعه است ...

...

هیچ گاه غرور زنی را نشکنید!

باعث فاجعه نباشید ای مردم ...
 
Back
بالا