- ارسالها
- 77
- امتیاز
- 1,625
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- Zhd
- سال فارغ التحصیلی
- 1399
- مدال المپیاد
- ریاضی
- رشته دانشگاه
- فیزیوتراپی
"دا"
"سیده اعظم حسینی"
خاطرات سیده زهرا حسینی
بخشی ازکتاب:
[...رفتم طرف شیلنگ ابی که گوشه باغچه افتاده بود. شیر را باز کردم . خدا را شکر آب می آمد. اول دستم را که بعد از جمع کردم مغز پیرمرد خاکمال کرده بودم شستم. بعد دستم را پر از آب کردم و به طرف دهان بچه بردم. صدای گریه اش آرام شد و دهانش را به آب نزدیکتر کرد ولی سریع سرش را برگرداند و گریه اش را از سر گرفت... بی تابی بچه را که می دیدیم به بی کسی و بی پناهیش فکر می کردم و می خواست دلم بترکد. دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. رفتم توی همان وانتی که هنوز مشغول تخلیه جنازه هایش بودند. نشستم. چهره زنهای کشته شده به نظر می آمد. یعنی کدامیک از اینها مادر این طفل معصوم بودند؟...]
"سیده اعظم حسینی"
خاطرات سیده زهرا حسینی
بخشی ازکتاب:
[...رفتم طرف شیلنگ ابی که گوشه باغچه افتاده بود. شیر را باز کردم . خدا را شکر آب می آمد. اول دستم را که بعد از جمع کردم مغز پیرمرد خاکمال کرده بودم شستم. بعد دستم را پر از آب کردم و به طرف دهان بچه بردم. صدای گریه اش آرام شد و دهانش را به آب نزدیکتر کرد ولی سریع سرش را برگرداند و گریه اش را از سر گرفت... بی تابی بچه را که می دیدیم به بی کسی و بی پناهیش فکر می کردم و می خواست دلم بترکد. دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. رفتم توی همان وانتی که هنوز مشغول تخلیه جنازه هایش بودند. نشستم. چهره زنهای کشته شده به نظر می آمد. یعنی کدامیک از اینها مادر این طفل معصوم بودند؟...]












