- ارسالها
- 355
- امتیاز
- 1,722
- نام مرکز سمپاد
- طباطبایی
- شهر
- Bonab
- سال فارغ التحصیلی
- 95
- دانشگاه
- دانشگاه علوم پزشکی تبریز
- رشته دانشگاه
- پزشکی
تمام آنچه پسر کوچولویم باید درباره دنیا بداند/فردریک بکمن
خب بنظرم فردریک بکمن این کتاب رو کلا نباید مینوشت! بر خلاف "مردی به نام اوه" که خیلی دوس داشتنی بود این کتاب تقریبا هیچی برای گفتن نداشت و اکثرا ی مشت چرت و پرت رو سرهم بندی کرده بود.
البته انتظار زیادم و مقایسش با " مردی به نام اوه" توی اینکه زیاد ازش خوشم نمیاد موثره.
نکته مثبت کاراش نثر صمیمی و بی تکلفشه.
مردی به نام اوه رو بخونین اینو نه!
قسمتهایی از کتاب:
نسل من همه چیز را می داند. ما همه چیز را می دانیم! پس اگر هنگام رشدت چیزی درست از آب در نیاید، من مسئولم. شک ندارم که توی دادگاه کاملا غیر قابل دفاع خواهد بود.باید درباره اش در گوگل تحقیق میکردم...
*******************
چون دوستتان داریم و فقط به همین دلیل. میخواهیم ازتان انسان های بهتری بسازیم.چون اگر بچه هایمان انسان های بهتری نشوند، انجام همه این کارها چه فایده ای دارد؟ میخواهیم بهتر، زیرک تر، فروتن تر، لوطی تر و فداکار تر از ما بشوید...
*******************
و از محیط زیست محافظت میکنیم. چون هرچه باشد زمین را از پدر و مادرهایمان به ارث نبرده ایم بلکه از بچه هایمان قرض گرفته ایم.
شب های روشن/ داستایوفسکی
ی داستان قشنگ بود راجب عشقی که دولت مستاجل بود و بر باد رفت.
جوانی تنها و خیال پرداز که دختری رو میبینه و بعد از اون...
کوتاهه و بسیار زیبا. بخونینش.
قسمتهایی از کتاب:
وای که چقدر شادی و شیرینکامی انسان را خوشرو و زیبا میکند. عشق در دل میجوشد و آدم میخواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. میخواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.
**********************
فقط کسی را میتوانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد.
**********************
یک دقیقهی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟ :)
سوءتفاهم/ آلبر کامو
ی نمایشنامه جالب از آلبر کامو.
فردی که خانوادش رو ترک کرده بود بعد از مدتها برمیگرده پیششون به قصد کمک بهشون و میره به مهمونخونه ای که داشتن...
ولی خودشو معرفی نمیکنه تا "کلمات مناسب" رو برای اینکار پیدا کنه و همین باعث میشه که...
قسمتهایی از کتاب:
مارتا: جنایت جنایته؛ آدم باید تصمیمش رو گرفته باشه. بهنظرم تو هم از همون موقعی که داشتی جواب مسافر رومیدادی میدونستی.
مادر: نه، من بهش فکر نکرده بودم. همینجوری از سر عادت جوابش رو دادم.
مارتا: عادت؟ ولی تو خوب میدونی که اینجور فرصتها کم پیش میآد.
مادر: بله، معلومه. ولی عادت با جنایت دوم شروع میشه. با اولی هیچی شروع نمیشه. اولی چیزیه که تموم میشه. بعدش، چون فرصت کم پیش میآد، فرصتها پخش و پلا میشن بین سالها و خاطرهشونه که عادت روتقویت میکنه.
*******************
نه، مردها هیچوقت نمیدونن چهجوری باید عاشق باشن، نمیدونن عشق واقعاً چیه. هیچی مردها رو واقعاً راضی نمیکنه. اونا فقط با خواب و خیالهاشون خوشن، با خواب و خیالهاشون و با وظیفههایی که برای خودشون میتراشن، با رفتن دنبال جاهای تازه، خونههای تازه، وطن تازه. ولی ما زنها میدونیم که عشق صبر و انتظار نمیشناسه. یه جای مشترک، یه دستی که توی دست باشه و ترس از جدایی، ترس از تنها موندن. عشق همهش همینه. یه زن که وقتی عاشق میشه دیگه به فکر چیز دیگهای نیست، خواب و خیال نمیبینه
**********************
راستش، بعضیوقتا این فکر آرومم میکنه که اونایی که مال ما هستن هیچ عذابی نکشیدن. مشکل بشه اصلاً اسمش رو جنایت گذاشت. فقط یه دخالت کوچیکه، یه تلنگر کوچیک به زندگی کسایی که نمیشناسیم. آره، معلومه که زندگی خیلی بیرحمتر از ماست. شاید برای همینه که نمیتونم احساس گناه بکنم.
خب بنظرم فردریک بکمن این کتاب رو کلا نباید مینوشت! بر خلاف "مردی به نام اوه" که خیلی دوس داشتنی بود این کتاب تقریبا هیچی برای گفتن نداشت و اکثرا ی مشت چرت و پرت رو سرهم بندی کرده بود.
البته انتظار زیادم و مقایسش با " مردی به نام اوه" توی اینکه زیاد ازش خوشم نمیاد موثره.
نکته مثبت کاراش نثر صمیمی و بی تکلفشه.
مردی به نام اوه رو بخونین اینو نه!
قسمتهایی از کتاب:
نسل من همه چیز را می داند. ما همه چیز را می دانیم! پس اگر هنگام رشدت چیزی درست از آب در نیاید، من مسئولم. شک ندارم که توی دادگاه کاملا غیر قابل دفاع خواهد بود.باید درباره اش در گوگل تحقیق میکردم...
*******************
چون دوستتان داریم و فقط به همین دلیل. میخواهیم ازتان انسان های بهتری بسازیم.چون اگر بچه هایمان انسان های بهتری نشوند، انجام همه این کارها چه فایده ای دارد؟ میخواهیم بهتر، زیرک تر، فروتن تر، لوطی تر و فداکار تر از ما بشوید...
*******************
و از محیط زیست محافظت میکنیم. چون هرچه باشد زمین را از پدر و مادرهایمان به ارث نبرده ایم بلکه از بچه هایمان قرض گرفته ایم.
شب های روشن/ داستایوفسکی
ی داستان قشنگ بود راجب عشقی که دولت مستاجل بود و بر باد رفت.
جوانی تنها و خیال پرداز که دختری رو میبینه و بعد از اون...
کوتاهه و بسیار زیبا. بخونینش.
قسمتهایی از کتاب:
وای که چقدر شادی و شیرینکامی انسان را خوشرو و زیبا میکند. عشق در دل میجوشد و آدم میخواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. میخواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.
**********************
فقط کسی را میتوانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد.
**********************
یک دقیقهی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟ :)
سوءتفاهم/ آلبر کامو
ی نمایشنامه جالب از آلبر کامو.
فردی که خانوادش رو ترک کرده بود بعد از مدتها برمیگرده پیششون به قصد کمک بهشون و میره به مهمونخونه ای که داشتن...
ولی خودشو معرفی نمیکنه تا "کلمات مناسب" رو برای اینکار پیدا کنه و همین باعث میشه که...
قسمتهایی از کتاب:
مارتا: جنایت جنایته؛ آدم باید تصمیمش رو گرفته باشه. بهنظرم تو هم از همون موقعی که داشتی جواب مسافر رومیدادی میدونستی.
مادر: نه، من بهش فکر نکرده بودم. همینجوری از سر عادت جوابش رو دادم.
مارتا: عادت؟ ولی تو خوب میدونی که اینجور فرصتها کم پیش میآد.
مادر: بله، معلومه. ولی عادت با جنایت دوم شروع میشه. با اولی هیچی شروع نمیشه. اولی چیزیه که تموم میشه. بعدش، چون فرصت کم پیش میآد، فرصتها پخش و پلا میشن بین سالها و خاطرهشونه که عادت روتقویت میکنه.
*******************
نه، مردها هیچوقت نمیدونن چهجوری باید عاشق باشن، نمیدونن عشق واقعاً چیه. هیچی مردها رو واقعاً راضی نمیکنه. اونا فقط با خواب و خیالهاشون خوشن، با خواب و خیالهاشون و با وظیفههایی که برای خودشون میتراشن، با رفتن دنبال جاهای تازه، خونههای تازه، وطن تازه. ولی ما زنها میدونیم که عشق صبر و انتظار نمیشناسه. یه جای مشترک، یه دستی که توی دست باشه و ترس از جدایی، ترس از تنها موندن. عشق همهش همینه. یه زن که وقتی عاشق میشه دیگه به فکر چیز دیگهای نیست، خواب و خیال نمیبینه
**********************
راستش، بعضیوقتا این فکر آرومم میکنه که اونایی که مال ما هستن هیچ عذابی نکشیدن. مشکل بشه اصلاً اسمش رو جنایت گذاشت. فقط یه دخالت کوچیکه، یه تلنگر کوچیک به زندگی کسایی که نمیشناسیم. آره، معلومه که زندگی خیلی بیرحمتر از ماست. شاید برای همینه که نمیتونم احساس گناه بکنم.
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:








امتحانا به جایی رسوندنم که حتی یادم نیست آخرین کتابی که خوندم چی بود!




