• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من وقتی پیغام
"پیام خصوصی جدید"
رو میبینم ذوق مرگ میشم.... :))
وقتی کسی پاسخم رو نقل قول میکنه سکته قلب میزنم... :(
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من يه بار عضو شدم بعد پسوردم رو يادم رفته بود گفتم عيبي نداره به ايميلم ميفرسته بعد ديدم همچين ايميلي هم ندارم خلاصه كلي فكر و اينا تا آخرش يادم اومد اصلا ثبت نام هنوز نكردم و عضو نشدم تو سايت و دفعه ي قبل به عنوان مهمان اومد :-/
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

روز تولدم اومدم تو سایت دیدم 10تا پیغام خصوصی دارم!!!بعد دهنم واش ده بود رفتم چکیدم دیدم ملت یادشون بوده تولدمو بعد اینقده ذوقیده بودم پاشدم برم آب بخورم با کله کف زمین پهن شدم!!!
البته همون روزم یه بنده خدایی بهمون فحش داد!!!!
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من و سمپادیا[قسمت اول]:
خوب گفتم بذار منم بنویسم دیگه ;D
اواخر آبان پارسال بود که احسان از یه سایتی تعریف میکرد برام به نام سمپادیا
یه روز اومد بهم گف علی بیا عضو شو اونجا صندلی داغ دارم ازم سوال بپرس و فلان
گفتم باشه ولی یادم میرفت همه اش خلاصه یه روز محمدرضا عطایی اومد گفت سمپادیا عضوی؟ منم الکی گفتم آره :-"
گفت اسمت چیه؟ منم الکی یه چیزی گفتم ;))
ولی دو روز بعد اومدم توی سایت عضو شدم و رفتم تو انجمن انگلیسی چند تا پست دادم بعدش هم یه سری به صندلی داغ احسان زدم
اوایل همون حسی رو که همه ی بچه ها ازش حرف میزنن رو داشتم
کاملا سر در گم بودم
2 3 روز بعد رفتم تو تاپیک درخواست صندلی داغ درخواست دارم و مدیران باز هم گفتن باید مدت حضورتون باید بیشتر از 1 روز باشه فک کنم از 20 صفحه ی اون تاپیک 7 8 صفحه اش فقط همین پست بود ;D
شب و روز توی سایت آن میشدم تا بالاخره مدت حضورم به یک روز رسید و صندلی داغ دار شدیم ;D
دوستان میومدن سوال میپرسیدن و ما جواب میدادیم و همون جا یه چن نفری از اعضای سایت آشنا شده بودم و کم کم داشت جو سایت دستم میومد
به انجمن های دیگه هم سر میزدم و پست میدادم
چند روز بعد توی مدرسه توسط محمدرضا به امیر و نیما که اون زمان از معاون های سایت بودن آشنا شدم ;;)
بعد از مدت یک ماه انگیزه ی مدیر انجمن شدن توم به وجود اومد و برای بالا بردن پست هام توی اون تاپیک درخواست صندلی داغ یه سره پست میدادم که باید مدت حضورتون باید بیشتر از یک روز باشه ;D
اولین مدیر کلی رو که شناختم آرمیتا بود بهش پ.خ دادم و برای مدیریت صندلی داغ درخواست دادم :))
میدونم کار احمقانه ای بود ولی خیلی دوست داشتم مدیر یه انجمنی بشم ;D
اونم جواب داد صندلی داغ نیاز به مدیر نداره و خلاصه ضایع ام کرد ;D
سعی می کردم برم توی انجمن های دیگه بیشتر فعال بشم تا بالاخره مدیر یکیشون بشم ;D
در همین حال با نیما و امیر هم بیشتر دوست میشدم همکار هم در اومدن از آخر چون اومده بودن جزو کادر همایش :)
این داستان ادامه دارد..... ;D
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

منم همین جوری دوست دارم بنویسم. ;D

تقریبا ۲ سال پیش بود که من با این جا آشنا شدم.
در واقع برای دیدن تاریخ آزمون ورودی سمپاد ٬ دنبال سایت سازمان میگشتم.
نتیجه سرچ من "سمپاد" در اومد " سمپادیا.کام" ;D
خب از اون جایی که خیلی قانونمند و اینا بودم٬ عضو نشدم. سمپادی نبودم اون موقع خب! ;;)

بعد از اون ٬‌ یاده ۳ آبان ۸۸ اومدم سایت و خواستم عضو شم. مراحل ثبت نام رو طی کردم٬ ولی در نهایت ارور داد و اینترنت هم قطع شد.
تا مدت ها به فکر سایت نبودم٬ اون موقع ها وبلاگ گرد بودم. وبلاگ دوستام٬ فرزانگانیا و اینا.
تا یک سال و یک روز و یک ساعت پیش که توی آرشیو سایت ها به سمپادیا برخوردم... یادم اومد یه موقعی میخواستم عضو بشم.
خب٬ دل به دریا زدم و عضو شدم٬ اسمم بود " settareh‌ " .
چون یه هفته از سرودن شعر خونه ما و اجراش توی مدرسه میگذشت٬ اولین تاپیکی که زدم این بود در باره شعر خونه ی ما. ;D
بعد از اون فعالیتم رو توی شعر پارسی٬ نثر پارسی ٬ موسیقی و کتب و مجلات شروع کردم.
اولاش خیلی از این ستاره های درجات کاربری خوشم اومده بود٬ هی میخواستم بدونم چجوری زیاد میشه. ;D
برای همین هی پست میدادم ( البته نصفش ـم اسپم بود ) که رنگ این ستاره ها عوض شه. :))
تقریبا برای هر موضوعی پست میدادم! :-$ :-"
بعدشم که نزدیک عید شد و چهارشنبه سوری و اینا.
خیلی جو سایت رو دوست داشتم٬ خیلی شاد و باحال بود. ;D
توی عید هم همیشه توی سایت گشت میزدم که چیزهای جدید پیدا کنم٬ یادمه روزی که " چه کسی در سایت است " رو کشف کردم چقدر ذوق مرگ شدم! ;D
آخرای فروردین یه دعوا یادمه و یه بنده خدایی که سه چهار بار مولتی ساخت و بن شد و یه دعوای مختصر بود.
از اون موقع من با دو تا انجمن "مسائل کاربران"و "مسائل سایت" آشنا شدم که الان شدن نظرات و پیشنهادات.
توی تاپیک های اون انجمنا گشت میزدم و ارسال ها رو میخوندم ٬ کم کم با نظرات مدیر ها و کاربر ها و اینا آشنا شدم.
ینی دقیقا میدونستم کاربرای متنقد از سایت کین٬ چجوری انتقاد میکنن و مدیرا اصولا چجوری جوابشون رو میدن٬
کسایی که مولتی ساز بودن و دردسر درست کردن کیا بودن٬ و این حرفا.
همین وسطا بود که سیتی فیلتر شد. من از اون تاپیک و امضا های رنگ و ورانگ عشق سیتی ها٬ با اون جا آشنا شدم.
یه سر و گوشی توش آب دادم و به نظرم اومد که عین همین جاست!
بعد هم یادمه PRO بهم سمپانت رو معرفی کرد که اون موقع یه فروم بود و خیلی خلوت و اینا.
بعدش هم با فروم های دیگه ی سمپادی آشنا شدم٬ ولی رغبت نکردم تو هیچ کدومش عضو بشم.
حالا بگذریم٬ فروردین و اردیبهشت و خرداد همین جوری گذشت٬ من فعال تر شدم٬ اسپم هام کمتر و کمتر شد٬
با کاربرای قدیمی و جدیدی بیشتر آشنا شدم و پا به مسنجر گذاشتم و خیلی ها ادم کردن و خیلی هارم اد کردم. (از کاربرای سایت)
یه ذره عقلم زیاد شد و اینا تا آخرای خرداد که جام جهانی شروع شد.
قشنگ جو انجمن ورزش رو یادمه٬ تاپیک های طرفدارا و هشت پائه و شعار ها و هرروز مسابقه دیدن!
حتی تاپیک ٍ‌ طرفداران هندوراس رو هم یادمه !‌ :))
اون جا فعال شدم ٬ تا یه شب که بعد از مسابقه یادم نیست کجا و کجا٬ تاپیک "سمپادیا رو به نابودی" رو دیدم٬ ینی شروع دعوا. :-"
خلاصه اون جا یه گروه کاربرا بودن٬ یه گروه مدیرا که خوب هم یادتونه چی شد! ;D
بعد هم درگیری راجع به ناظما پیش اومد و بعد پگاه و نیلوفر ناظم شدن و در عین حال تاپیک هوارادان هم بود و شیر اندر شیر.
بعد هم که دعوا خوابید٬ تا یه مدت از همه ناظما و مدیرای کل متنفر بودم. ;D
خلاصه٬ درجه های مدیریت تغییر کرد٬ TnT و نیـما ارشد شدن٬ پارسا و محسن و پگاه و نیلوفر معاون٬ علی و بیتا و نرگس هم داخلی.
بعد هم من توی مدیر گزینی درخواست مدیریت انجمن ورزش رو دادم که مدیر شدم و خیلی هم خوشحال شدم.
ولی بعد از اون موقع انجمن ورزش خوابید٬‌ هیچ فعالیتی توش نبود. همه هم هی به من تیکه مینداختن. :-"
بیشتر تابستون ٬ به یه عده توی ورزش و کتب و مجلات فعال بودیم. بحث میکردیم و اینا.
اوایل مرداد٬ تصمیم گرفتم آدم مفیدی بشم (!) ٬ کم پست بدم٬ بیشتر بخونم٬ منطقی بحث کنم٬ الکی زر نزنم ٬ تو یه سری بحث های خاص شرکت کنم و این حرفا.
همین جوری ادامه دادم٬‌ یواش یواش با بحث منطقی و اینا نظرم راجع به خیلی چیز ها برگشت.
مدیر ها هم اون موقع خیلی خوب شده بودن٬ صندلی داغ هم گذاشتن که من هم یدونه در خواست دادم.
همین جوری موندم تا ۲۶ شهریور که از طرف مدیریت پ.خ اومد که دوست دارم مدیر داخلی بشم یا نه .
خب منم با این که اصلا و ابدا فکر نمیکردم با وجود آدمای بالای ۱۵ سال منو مدیر کنن٬ ولی از خدا خواسته قبولیدم. ;D
همزمان با من فائزه مدیر داخلی٬ و هسپراید و saeed.a معاون شدن.
و ۴ روز بعد٬ مدرسه ها شروع شدن. ;D

حالا فعلا بسه٬ حوصله تایپ ندارم. بقیش بعدا. ;D
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

منم پارسال تقریبا نزدیک امتحانای خرداد بود که خیلی با یکی از ریفیقام می جوشیدم
اونم هی می رفت میومد می گفت سمپادیا
مطهری
فرشید
آرمان
آرمیتا
....
هی اسم می گفت من هی هاج و واج نگاش می کردم
بهم گفت خب پاشو بیا عضو شو
گفتم نه از رنگش خوشم نمیاد (خیلی دنبال سایت و اینترنت نبودم دلیل از این بهتر گیر نیاوردم ??? 8-} )
یک مدتی همینطوری گذشت تا یه روز که اومدم نت گفتم من نامردم اگر روی این رفیقمو کم نکنم (الان میاد میخونه نفلم میکنه)

اومدم تو سایت
صبح بود
هی نگاه می کردم بیشتر گیج می شدم
آدم فروم بازی نبودم
اولین اکانتی که دیدم و اسمش برام آشنا بود (همون رفیقمون می گفت) نیما بود

سریع پ.خ دادم گفتم من تازه عضو شدم و اینا،هیچی هم حالیم نیست، چه کنم؟
یکم راهنمایی کرد و منم هیچی نفهمیدم و شروع کردم الکی گشتن تو سایت

بعد چشم خورد به متافیزیک،دل و دین بدادم از دست و پریدم تو انجمن

مطالب برام تازه بود و خوشم اومد
شروع کردم هی سوال پرسیدن و پرسیدن
تا حدی که گاهی حس میکنم مدیرای فراسرشت میخواستن بزننم :-"
تا مدت زیادی سر از لاک متافیزیک درنیاوردم ولی بعد خواستم یکم جاهای دیگه هم سرک بکشم

پاشدم رفتم گفت و شنود
چند تا پست دادم و جواب گرفتم
کلی خرذوق شدم
فکر کردم اووووووووه ! چه خبره

یکم دیگه که گذشت پام به انجمانی دیگه واز شد،چون میدیدم بعضیا همه جای سایت پست دارن دلم میخواست همه جا قدمی بذارم و برم

اندک زمانی بعد از عضو شدن من این قضیه لایک و دیسلایک ها به صورت الانش دراومده بود و منم که کاربر تازه و عشق مثبت

بازم موندم و پست دادم و گشتم تا بالاخره یکم پخته تر شدم تو سایت
ارزش های سایت برام عوض شد
یک چیزی قلقلکم میداد که برو یک انجمنو بگیر واسه خودت

همون هولوهوشا بود که بازم همون رفیق قدیمی گفت بیا یک انجمن پزشکی درست شده جدیدا را دست خودته
پست های خوب بده توش بتونی بگیریش

اونموقع هم که تو سفر بودیم و دور از نت وهرجا کامپیوتری گیر میاوردم درنگ نمی کردم،می پریدم برم تو انجمن پزشکی
خلاصه با زور و زحمت پزشکی رو بهمون دادن و موندگار شدیم

بهترین قسمت این قضیه بچه های سمپادیش بودن
وقتی میومدم و میدیدم کلی عقیده همرنگ من اینجا هست بال در می آوردم

تا همین چند وقت پیش که سایت ف****ر شد
بچه ها کم میومدن و سایت خاک میخورد
منم خیلی نیومدم و صبر کردم

سایت که از ف****ر باز شد مثل قبل دلم نمیخواست بپرم تو سایت

بازم صبر کردم
گفتم درست میشه
صبر کردم و صبر کردم تا سایت دوباره شد اینی که امروز هست
با کلی کاربرای خوب و تاپیکای خوب

سمپادیا هنوزم معتاد وفادارتم <:-P ;D
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من کلاً خیلی نت نمیومدم ؛فوقش هرچند وقت یه بار با دایال آپ میومدم و گودرمو چک می کردم . تا اینکه یه روز یکی از بچه آی مدرسه گف بیا سمپادیا ،منم اونجا هستم ! کنجکاو شدم . چن روز بعدش اومدم عضو شدم . اولین پستم تو تاپیکِ مدرسه مون بود .یکم ضایه بود ! :-" گفته بودم کیُ اَ مدرسه مون میشناسین که اینجا عضوه !!! خلاصه تو همون اولین پست گند زدم ! :-" دو تا پست پشتِ هم دادم .یادمه که همون روز نرگس اددم کرد که تذکر بده.خلاصه اولین دوستم تو سمپادیا نرگس بود که کلی با هم چرت و پرت گفتیم سرِ اسممون ! ;D اولین پ.خ ــم مالِ ستاره بود سرِ همون پستم تو تاپیکمون .قبلش یه حسِ خیلی بدی داشتم اینجا ولی وختی آشنا پیدا شد ...! <:-P ستاره رواَم ادد کردم . پستایِ اولمو یادمه .الان که نگاشون میکنم میبینم که همه یا اسپم بودن یا ... ! :-" یه سری ضایع بازیِ دیگه اَم داشتم .مثلاً یه تاپیک درباره ی کروم زدم ،همون روز دیدم کسی بهش سر نمی زنه یکی دیگه اَم زدم ! :-"اون موقع بیشتر دوس داشتم هی پست بدم تو سایتُ اینا ..! بعدش یادمه که کم کم فعالیتم تو عکس و خلاقیت زیاد شد و هی دنبالِ امتیاز و + و اینا بودم .(تا جایی که یادم میاد اون اول که اومدم سیستمِ امتیازا فرق داشت ! ) دیگه خاطره آم خیلی کوچیکن تا وقتی برای مدیر شدن درخواست دادم .با شایان کَل داشتیم سرِ اینکه کی مدیرِ نرم افزار میشه ! ;D ;D من اصن صبر نداشتم .هی به یکی (یادم نی کی ! :-ss آلزایمر! )پ.خ میدادم که بابا چرا مدیرا رو اعلام نمی کنید !!! ;)) ;)) بعد یه شب قاچاقی آن شدم (فک کنم تو مرداد بود ! ) بعد هی دیدم شایان داره میگه کوفتت شه و بمیری و اینا ، فمیدم مدیر شدم .بعد انقد ذوق کردم ( :-") که همون وقت اسمس دادم بهه یکی از دوستام .ُ یادمه که جقد همه مسخره ممی کردن سرِ سمپادیا .همین بهانه شد برای اینکه مامان بابامو راضی کنم بیشتر بیام نت ! <:-P سخت ترین روزایِ تابسونم روزایی بودن که مشهد بودیم و فک کنم 20روزی سمپادیا نیومدم .روزی که اومدم دیدم 8 تا پ.خ دارم ،پاسخای جدید ه ارسالامم 11 صفحه س ! :-\ عزا گرفته بودم که چجوری همه شو ببینم ! [-o< #:-S (دیدم همه شو !موفق شدم بالاخره ! ;D ) دو روز بعدش دوباره رفتم اصفهان ! و وختی اومدم دیدم کلی اتفاق افتاده .هم مدیر اینترنت شده بودم هم صندلی داغم شروع شده بود .
بازم خاطره هایی که یادم میاد خیلی جزییَن . دوس شدن با کاربرا و اینا ، بهترین دوستام تو سایت ستاره بودن و فاطمه و چن نفر دیگه .خیلی روزای خوبی بودن

(هربارم که میومدم کلی پ.خ داشتم ! ;D ;D همینشم خیلی حال میداد ! )


×دیگه دستم پکید !!!مخ و چشِ هرکیم بخواد اینو بخونه می پُکه !!! پَس فلاً بسه ! #:-S
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

چرا دو تا تاپیک ترکیب نمیشن؟
منم ترجیح میدم دیگه ننویسم چون این قسمت دوم یه مقدار زیادیش شامل دعوا ها بود و دوس ندارم دیگه اون خاطرات برام تکرار شه موقعی امروز رفتم توی یک تاپیک قدیمی که جریانش حل شده از همه عذرخواهی کردم باز بد برخورد میکنن باهام بهتره اینا هم نگم چون استقبال خوبی نمیشه احتمالا :|
دفتر خاطرات سمپادیام رو نگه میدارم واسه خودم و بعضی وقتا که تنه میشم میخونمش :-<
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

خب، اون جا بود که 4 روز بعد مدرسه ها شروع شدن . ;D
( البته بگذریم که تو پست قبل من به وجود اومدن .نت رو سانسور کردم ! :-" )
اون روزا کلا اتفاق خاصی نیفتاد. ینی مهر و آبان همین جوری گذشت برای خودش...
دست کم اگه اتفاقی هم افتاد من به خاطر آلزایمرم یادم نیست! ;D
بعد آذر اومد، من از 4 آذر به مدت 3 هفته و نصفی(!)، نت نداشتم . سایت های مدرسه هم این قدر شلوغ بودن که آدم اصلا رغبت نمیکرد از اون جا آن بشه.
بعد از 4 هفته بی نتی؛ اومدم دیدم کلا از این رو به اون رو شده سایت ;D واسه خودشون میتینگ گذاشتن و رفتن و تموم شده و کلی کار کردن و بحث کردن و ... ;D 8-|
من که دوباره نت دار شدم، امتحانای ترممون شروع شد، دو روز بعدش سایت فیلتر شد. ;D
از اون موقع هم قدم مبارک بنده به فیثبوک و اینا باز شد.
کلا اون موقع تو سایت خبری نبود؛ موضوعات جدید ارسال شده فوقش 3 تا بودن :-<
کلا یه بساطی بود! یه عده میگفتن چی شد؛ باز شد؛ بسته شد، مدیرا میگفتن آهای، باز شد، بسته شد، رفع شد، نه ... رفع نشد!!
یه عده آیه یاس میخوندن، مدیرا میگفتن نمیدونین چقدر کار داره ، یه عده غر میزدن ... :-"
27 روز همین جوری گذشت، بعد باز شدیم ;D
یهو سایت شلوغ شد، کلی بحث ها جلو رفت؛ خوب بود دیگه ;D
بعد قضیه رفتن Hespride پیش اومد که خدا رو شکر مزمن نشد ! :-"
همون موقع هم مدیر داخلیا زیاد شدن، آخه نفهمیدم کی و کجا فائزه استعفا داد، بیتا و نرگس هم استعفا داده بودن.. ;D
مدیرگزینی انجمن ها هم با وضع فجیعی دوباره باز شد...
بعد اومدن گفتن گردهمایی ! ;D
جمعه 6 اسفند، یه راست بعد از کارسوق پا شدم رفتم گردهمایی
تا حالا شده برید توی یه جمعی که همه 15 سال به بالا باشن، خودتون 13 سالتون باشه؟ :-"
اگه رفتید وضعیت من رو درک میکنید! ;D
اون جا راجع به مدیر گزینی و صفحه اصلی سایت و عضو گیری و یه چیزایی تو مایه های این صحبت شد.
panther هم اومد مسئولیت مدیرگزینی رو به عهده گرفت، نزدیک بود همون جا بزنمش! ;D

بعد از میتینگ هم تا الان اصولا اتفاق خاصی نیفتاده . ینی اتفاق قابل توجهی نیفتاده .
الانم دم عیده و همین دیگه ! ;D
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

یادش بخیر!قضیه از اونجا شروع شد که من و آنتارس از دبستان خیلی با هم دوست بودیم ولی دبیرستان که اومدیم کلاسامون جدا شد و روابطمون یه مدتی کم شد.بعد نزدیکای تولد آنتارس دوباره کلی صمیمی شدیم.یادم نمیره که آیدی آنتارسو من براش ساختم و هنوزم پسشو عوض نکرده ;D خلاصه خیلی صمیمی بعد آنتارس سمپادیارو به من معرفی کرد.البته اول از همه آدماشو بعد خودشو ;D تا اونجایی که من 2 اردیبهشت یعنی دقیقا روز تولد آنتارس عضو شدم ;D خیلی خوشحالو جوگیر بودم.اون زمان اعضا به نسبت الان محدودتر بودن و من هرجا که میرفتم با اینکه یه پستم نداده بودم کاربرارو اونجوری که صدف برام گفته بود میشناختم ;D فعالیتمو با شایعه سازی گفت و شنود شروع کردم ;D البته فعالیت جدیمو!یادمه خرداد ماه شبای امتحان تا جایی که میشد تو سمپادیا بودم!در اون حد که 12 تا 3 درس میخوندم ;D یادش بخیر!تاپیک شایعه سازی که قفل شد من یه ساعت تموم گریه میکردم :-" ;D بعد از اون توی تعطیلات رفتم سراغ انجمن اعتقادی ;D بحثای اعتقادی -دعوا با پ.خ -یادمه وقتی بحث اعتقادی داشتیم یه عده زیادی از کاربرا توی تاپیک بودن!هنوز پ.خ هاشو دارم!هنوز به خودم میخندم ;D اوجه اوجه فعالیتم تاپیکه پیروی از ادیان!اونموقع تازه روش امتیازدهی به پستا اومده بود!من 3 تا + داشتم!برای اوایل که بعضیا کلی منفی داشتن عالی بود ;D چقدر ذوق زده شدم! احساس بزرگ بون میکردم ;)) یه سری از خاطراتیم که یادم میاد در مورد نظرت نسبت به بالاییت چیه هستن.یه سری از بهترین آدمایی که شناختم!
بعد از این یه مدتی رفتم!این قسمت از خاطره هامو نمیخوام خیلی دربارش حرف بزنم!ولی هرروز با کلی حسرت به عنوان مهمان میومدم تا تاپیکارو بخونم :-< گاهی وقتا با خودم دعوام میشد ;D اگه سمپاد بکس نبود دیوونه میشدم! ;D ولی بازم دلم میسوخت...بیخیاله این قسمت.تنها قسمت تلخشه!سی افای توی یاهو!همه عصبانی!منم که... 8-|
دوباره برگشتم!اولا حس میکردم که دیگه هیشکیو نمیشناسم!کاربرا زیاد شده بودن-عوض شده بودن-حس میکردم عمرا بتونم با محیطه جدید سازگار شم!این مدت متاسفانه طولانی بود! من کاربری بودم که فقط درگیر حاشیه ست.فعالیتم اصلا مفید نبود.کلا بیشتر به بحثای جانبی رسیدگی میکردم!شده بودم کلاغ محله!یه آدمه فوضول که از هرچی سردرمیاورد به جز چیزی که باید!مخالفتای الکی. دخالت توی مسایل بیخود... از خودم توی این قسمت متنفرم! ;D
بعد یه اتفاقایی افتاد که من از حاشیه دراومدم!یعنی طبق معمول وقتی داشتم سیر تا پیازه چیزیو که میدونم تعریف میکردم یه عکس العمل باعث شد که به خودم بیام!اولین باری که جناح گیری نکردم! اولین ثانیه ای که سعی کردم به مفید بودن فکر کنم!قبلش یه سری احساس به خصوص داشتم که همش تغییر کرد!بزرگترینش احساس ترس از آقای مطهری بود! :-" البته فقط توی خیالبافیایی که من کرده بودم! سعی کردم فعالیته مفیدمو شروع کنم. روی پستایی که میدادم دقت میکردم. سعی میکردم گه گداری یه تاپیک بزنم. احساس میکردم سایت برام مهمه! حتی گاهی توی پ.خ به بقیه تذکر میدادم :)) ;D از جناح مخالفو غرغروی خودمم کناره گیری کردم! و البته همه دوستایی که میشناختمو گفتم که بیان سمپادیا!عجیب قسمت مهمی شد این سمپادیا توی زندگیم! سرکلاس توی سرویس توی خونه همش داشتم یا درموردش صحبت میکردم یا فکر میکردم! و یه سری سوتیایی دادم که توی عمرم شبیهشو نداده بودم :-" عجیب سوتیایی بودن!فکر کنم تا دو سه ساله دیگه همه یادشون باشه.و در انتها درخواست مدیریت خاطرات!از اونجا تا الان یه ماه بیشتر نبوده!ولی خاطره هاش از کل چیزایی که گفتم بیشتره ;D شاید بعدا گفتمشون!
و من هنوزم با حسرت به انجمنای المپیاد سرمیزنم-هنوز وقتی یه پ.خ دارم خوشحال میشم-هنوز چندتا پ.خ تولدمو میخونم و خوشحال میشم-وخیلی کارایی که از اول میکردم! با این تفاوت که سمپادیا به جز قسمتی از خاطره هام قسمتی از زندگیمه!به نقشه ی محل کاری که از راهنمایی برای خودم کشیدم یه کافی نت برای سمپادیا اضافه کردم! از الان برای پیشم برنامه ریزی کردم که هفته ای یه بار بیام. ;D
عضویت توی سمپادیا به اندازه ی ورودم به سمپاد برام مهم بوده ;D
با امید موفقیت n برابر برای سمپادیای عزیزم-سارینا ;D
 
Back
بالا