• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

ما سمپادیا عضو شدیم ، اتفاقا بلد بودیم باهاش کار کنیم ، کار کردیم و خیلی حذبش شدم تا اینکه یه روز وای :-ss ریحانه! بهم درباره کارای گرافیکیشون پ.خ داد و گفت کمک میخواد و این چرت و پرتا و ما کاراشون رو درست کردیم و تا خواستیم تحویل بدیم گفت مدرسمون خودش تحویل گرفته ، کلّی خورد تو ذوقّم

چه بی مزّه بود نه ؟ :-<

------------------------------

همه میدونن ، یا نمیدونن که من از دیس لایک خیلی بدم میاد
هرکسم که بهم دیس میداد باهاش دعوا میکردم
وقتی خواستم شبکه سمپادیا رو راه اندازی کنم ، این علی سینا هی کرمش گرفت و به ما دیس میداد ، بعدش من یه کار خیز ، خیلی خیر کردم که همه دیساشو برداشت

-------------------------------

یه خاطر خیلی شیرین دارم که این دوستان عزیز برام ساختن این بود که باعث شدن من بن بشم و به خودم بیام
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

تابستون سال 89 دوستم هی میومد سمپادیا و همش تعریف میکرد یه سایت باحاله و ... و جالب اینجا بود که عضو نبود و فقط پستاشو میخوند.... ;D

منم یه وقتایی میرفتم از اطلاعاتی که بچه ها گذاشته بودن استفاده میکردم و جالب اینجا بود که نه من و نه دوستم هنوز عضو نبودیم ;D ;D

خلاصه کلی گذشت
و اخرای بهمن دوتایی تصمیم گرفتیم بیایم عضو شیم...
چشمت روز بد نبینه از اون به بعد سمپادیا عین مواد مخدر بوده برای من....
هی سمپادیا سمپادیا ...

مامی از دستم کلافه بو و همچنین همکلاسیهامون
چون من و دوستم همش درباره ی پست ها و بچه های سایت حرف میزدیم....

یه مدت بعد از ظهر موقع امتحان دم ظهر و تابستون شبها هم بیدارم...

الان هم همینجوریه...

حرفمون فقط درباره ی سمپادیاس..
همین تابستون (1390) که داره تموم میشه تا دو روز دوستمو تو کلاسی جایی نبینم و درباره ی سمپادیا حرف نزنم آروم نمیشم...

همین الان یه هفته س ندیدمش .... دارم میترکم...

اخه وقتی با یکی بحث هم میکنی خیلی جالبه ... حالا چه برسه وقتی توی یه تاپیک همه علیه یکی میشن.... ;))

چه حالی میده وقتی بعد یه روز میای میبینی لایکات زیاد شده ....
یا وقتی میبینی یکی بهت pmداده...
در کل سمپادیا عشقــــــــــــــــه

s :x a :x m :x p :x a :x d :x i :x a
.com
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

میدونیین من اولین کس از مدمون هستم که اینجا عضو شدم.... ;;)خودمو پاره کردم بیان عضو شن اون یکی ها نیومدن...! ;D
یه روز همین طور تو نت بودم...تو گوگل زدم المپیاد شیمی...اسم چنتا سایت آورد...منم رو ماله سمپادیا کلیک کردم..
یکم خوندم خوشم اومد..عضو شدم....
الان جون من فک نکنین من یه وخ خنگماااا!!!!!! ;D
اصن من تا 14 روز اول از وجود انجمن های دیگه تو سمپادیا خبر نداشتم! :-" ;D
ینی فک میکردم که این المپیاد شیمی فقط هس!!!!........
یه بار همین جوری دستم خورد رو فهرست...دیدم یه عالمه تاپیک و انجمن دیگه هم هس...
بعد با خودم فک کردم((اوهههههه...کی حال داره بره بازم تو این همه جا ثبت نام کنه/؟؟!!!!!!!)) ;D :-"
ینی فک میکردم مثلن واسه انجمنای دیگه بازم باید تو انجمن عضو شیم! ;D
بعد 20 روز اینا من فمیدم
عه!!!!!!!!!!!!!!ینی این همه جا بوده من خبر نداشتم؟؟!!!!! ;D
واقعن من چه قد با هوشم!؟؟نه؟!! ;D
 
خاطرات در سمپادیا

ی سال پیش بود یا دوسال پیش یادم نیس
صندلی داغ زده بودن
ی دو نفریم بودن
اصن اسم نمی برما
اصن اون دو نفر ۲قلو نبودن
اصن اون دو نفر کیوان و کوروش نبودن
اصن:))
بعدش یکیشون(فک کنم کوروش بود)
لینکای سایتای دیگه صندلی داغاشونو میداد
بعد من از اونجا واسش سوال کپی پیست میکردم
اونام طبیعی جواب میدادن
انگار نه انگار
کلن ۳تایی تلاش میکردیم صندلی اینا زیاد شه صفحه هاش
ی اوضاعی بود=))
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

نگاهي چند بر ساير خاطرات:
يه مدت بود تو سايت دعوا شده بود اون موقه اي كه فرشيد سمپانت رو زد
رفتيم اونجا من و پرديس ناظم بوديم!ياشار و يكي ديگه معاون بودن!يادم نمياد درست!عمادم يه كاره اي بود فك كنم!فرشيدم كه مدير
كلا سمپانت خوب بود تا اينكه زودي تركوندنش



يه مدت ديگه بود
چند تا تاپيك زده بودن به اين عناوين:
"شايعه سازي"
"بياين داستان بسازيم"
اين 2تا تاپيك محشر بودن :))
كلي ميخنديديم
توي اون داستان ساختنا ...


من اون موقه ها نام كاربريم"بزغاله" بود!خره هر كي مسخره كنه ;D
بعد داستان ميساختن واسمون
يعني عمرا يه نفر نميگف مريم!همه ميگفتن بزغاله :-"
اون موقه ها بزغاله دوست داشتيم عيبي نداشت! :-"

يه مدت هم كه شد كه فكرسوق برگذار شد
قبلش يه تاپيك زدن "اشنايي در فكر سوق"
اونجا هم خيلي خوب بود
گرچه با بچه ها دور هم جم نشديم
اون موقه ها اوايلي بود كه تو سايت بوديم و ميشناختيم بچه ها رو اما خيلي جور نبودن همه با هم
هر گروهي يه ور واسه خودش بود

خاطرات فكر سوق مطرح نميشوند چون با اينكه بچه ها بودن اما ربط به سايت نداشت


راستي بچه هاي مشهد كلا خبر نشده بودن
هيچ كس شركت نكرده بود
كلي افسوس خوردن و اينا
ما كلي خنديديم



ديگه فعلا همينا!
زياد شد ديگه
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من که کلا پیامک هایی که بهم میرسه از طرف همراه اوله، دیدن پیغام خصوصی واقعا لذت بخشه!
...........
بودن تو سمپادیا دو بخش قبل از حرف بزن و بعدش
(-به علت خود سان/:/ سوری این قسمت حذف شد-)
.......
بالاخره یه خاطره یادم اومد( چون اصولا آدمی نیستم که برای کسی خاطره باشم):
یه مدت شده بودم اذان آنلاین! پ.خ میدادم(به هم شهری ها البته!) که نمازه نماز......
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

سوم راهنمایی(سمپادی نبودم) که بودم دوستام در مورد این وبسایت حرف زدن و گفتن خیلی جالبه همه باهوشای مملکت توشن و فلان و ....;D
ما هم اومدین یه چند روزی به عنوان مهمان توش کلی گشت و گذار هی می خواستم جواب بدم منم شر کت کنم نمیشد خب :-<
بعد از اون چند روز دیدیم این جوری نمیشه عضو شدیم! B-)ولی بعد دیدم نه این کارا با من جور نیست دیگه نیومدم سمپادیا پستم اصلا ندادم
گذشت تا مهر اول دبیرستان یه ایمیل از سمپادیا اومد که شما خیلی وقته ( یادم نیست گفته بود چند وقت)وارد سایت نشدید بیاید دلمون واست تنگ میشه! :P
منم اون موقع سمپادی بودم ;Dدیگه دیگه خیلی ذوق داشتم وقتی وارد سایت شدم اونم مجاز :-*
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

سمپادیا قسمت دوم [قبل از خروج کبری]

بعد از 11 ماه دوری دوباره به سمپادیا برگشتم

وقتی دیدم 4 تا ستاره زرد و 1 ستاره قرمزم تبدیل به 4 ستاره سبز و یک آبی شده

اصلا خودم رو نباختم

با 126 تا امتیاز + شروع به کار کردم

اولین نفری که بهم پ.خ داد و گفت کجا بودی مردک این همه مدت فرشید بود :دی

گفتم افرادی نزاشتن

گفت اسم بده جنازه تحویل بگیر :)))

بعدم که گفتم مامان بابام بودن بیخیال شد :دی

خلاصه برگشتم

بدون هیچ رو در بایستی باز شروع کردم به دعوا و جر و بحث تو بحثای اعتقادی و بقیه بحثا

خلاصه کلی بحث میکردم

آخرشم یه اخطار 10 درصد گرفتم :دی

خلاصه کم کم جای خودم رو باز کردم تو بحثا


ملی اون موقع هنوز تازه وارد بود :دی

همین طور مهسا :دی

من با اینا خیلی دعوا میکردم :دی

ملی که کلا رو اعصاب بود :دی

خلاصه این بیچاره ها از من فک کنم خیلی شاکی بودن :دی


اون زمان خانواده سمپادیا گذاشته بودن من از وسطاش رسیدم

آخرم هیچکی به پا نداد و بی خانواده تف شدم :))))

فقط یه خواهر ناتنی داشتیم :دی


معما و هوش یه تاپیک 20 سوالی قدیمی بود

این قوانین نداشت

خلاصه منم نخود آش :دی

رفتم به یاشار گفتم ببندش :دی

یه تاپیک قوانین دار زدم

بعد مریم اومد گفت معنا نداره :))

بستش قبلیه رو اومد پاکسازی کنه نتونس :دی

معما و هوش مدیر داشت نرگس بود من واسش درخواست دادم

بار اول قبول نکردن :دی

منم رفتم حرف بزن گفتم کلی فحش دادم و گفتم دست از سر بحث سیاسو و اعتقادی ور نمیدارم :))))))


یه کم گذشت دیدم نه نمیشه :دی

خلاصه بحثا رو گذاشتم کنار

رفتم درخواست مدیریت معما و هوش رو دادم و موافقت شد

یه دفعیه مدیرم کرن

خیلی خوش حال شدم

خلاصه ذوق مرگ و اینا :دی


همین طوری خودم رو کم کم بین بچه ها جا کردم

واسم صندلی داغ زدن

خیلی خوب بود صندلی داغ

اولین سوالی که هر کی داشت:

ببخشید lof یعنی چی؟!

:))))

فک کنم اینو واسه یه 70 80 نفری توضیح دادم :دی


مدرسه علوم تابستانی شریف شروع شد

میتینگ هم همون موقع بود

به بهونه ی مدرسه رفتیم تهران

میتینگ خوب بود

ادامشم مدرسه بهترش کرد

روابط خیلی قوی تر شد

خیلیا رو از نزدیک دیدم و حرف زدیم

باعث شد روابط صمیمی تر بشه


علی (kinder) مدیر گفت و شنود بود

بهش خیلی تاختیم

از مدیریت برکنار شد

هنگامه مدیر بود و خیلیم خوب بود

خانواده سمپادیا زد ممد دوباره

مام آخر خونواده دار شدیم :دی

البته یه سری تغییراتی انجام شد که خوشم نیومد یکم ناراحت شدم

ولی بعد برگشتم و خلاصه با 6 تا بچه خونواده دار شدم :دی


هم زمان باهاش هنگامه شب نشینی زده بود

من به دلایلی اعلام خدافظی کردم

با اصرار دوستان برگشتم

خصوصا ملی

بیشتر برگشتم به خاطر ملی بود


نمیدونم چی شد هنگامه رفت

گفت و شنود بیمدیر موند

با زدن یه تاپیک ناجور تو گفت و شنود و حرفای داغون توش

دیگه رفتم درخواست مدیریت دادم

مدیرم کردن :دی

اصن خیلی خوش حال شدم :دی

یکی از فانتزیام بود واقعا :دی

قوانین رو وض کردم

و خلاصه کارم شورع شد

ممد اومد سیستم لایک رو از گفت و شنود برداشت

رفتیم با بچه ها اعتراض کردیم

مجبور شد برگردونه

بعدش یه سری کامیک رفتن و خلاصه خوب بود :دی


یکی دیگه از فانتزیام رسیدن به مهران تو امتیازا بود

اصن مهران رو خیلی شاخ میدونستم! :دی

خلاصه کم کم فاصلم رو باهاش کم کردم

البته خودشم کم میومد

باعث شد بهش برسم

واقعا اون زمان خیلی خوش حال بودم :دی

اصن یه وضی بود :دی

ولی بعد فهمیدم امتیاز گرفتن خیلی هم مهم نیست


یکی دیگه هم خوردن خاک انجمن و مزش بود :دی

که اونم بهش رسیدم و مزش رو تست کردم :دی


فانتزی دیگم گرفتن لایک از ممد بود :دی

بالاخره بهم لایک داده بود :دی

تو پست خودم نمیگنجیدم :دی


یه سری شیطنتم کرده بودم :دی

یکی از تاپیکاشو قفل کردم :دی

به یکی هم گیر دادم تکراریه خودش قفل کرد :دی

یکی هم گفتم خلاف قوانینه :)))


تو این مدت چند بار هک شد سمپادیا و یه بار سرور مشکل پیدا کرد

اون روزا بچه ها cf مزاشتن میرفتیم حرف میزدیم


بالاخره میخواستم برم سوم و شروع بدبختیا..

مجبور شدم از سمپادیا که مثه خانوادم بود خدافظی کنم


تو این 2 سال خیلی چیزا ازش یاد گرفتم

بیشک یکی از تاثیر گذارترین چیزا توی زندگیم بود

فقط میتونم یه چیزی بگم:

I LOVE YOU SAMPADIA.COM

شروع خروج کبری...


پ.ن: اینا رو بیشتر برای خودم نوشتم که وقتی برگشتم خاطرات خوبم یادم بمونه :)
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

اِ سروش دوباره میخوای بری؟ینی دیگه پستای منو الکی پاک نمیکنی؟هورا... [-o<

شوخی کردما...بیا اینورابازم...منم برام سوال شده که لف ینی چی؟ :-?

اولا که اومده بودم تو سایت کلی بهت خندیدم گفتم چه اسمی!!لُف =))

حالا واقعا ینی چی؟؟

یه خاطره دیگه...من همیشه ملی و ریحانه رو باهم قاطی میکردم نمیدونم چرا =))

راستی اولا که اومده بودم کلی زور زدم تا فهمیدم پ خ ینی چی ;D
به راستی که من یک تیز هوشم ;;)
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

به پیشنهاد و تعریف یکی از دوستان که از مهد کودک من باهاش بودم عضو شدم و پست های 100% اسپم مثل: "جالب بود" و عالی بود میزدم و کسیم شک نمی کرد ;D
خلاصه 1 ستاره گرفتم و کلی خر کیف شدم!! :x
اونموقع با dial up میومدم و فقط به خاطر سمپادیا تو نستم با adsl آشنا بشم!
اونموقع همش منتظر دعوا بودم! ;D
به مدت 3 .4 ماه اصن نیومدم به خدا خودمم نمی دونم دلیلش چی بود! ;D
بعدش فهمیدم یاهو مسنجر چی چیه! ;D
از اونموقع فقط با صادق چت میکردم و از سمپادیا می حرفیدیم!
همین طور گذشت و فهمیدم هک یعنی چی!
اصن همه چی رو این جا یاد گرفتم!
من میتونم به جرعت بگم که تو کلاسمون از همه اطلاعاتم راجع به کامپیوتر و بازی و اینترنت و نجوم و هوافضا و بقیه انجمن هایی که توش شرکت کردم بهتره!!
همه اینا جدا کلمه"باو" هم جدا! :))
یه مدت بچه ها (به خصوص سروش) میگفت باو ما تا گل گیر میکردیم! ;D
خلاصه یک روز ازش پرسیدم و اون جواب نداد بعدش فهمیدم داشته به من میخندیده نتونسته بنویسه! :))
امیدوارم کسی از من (به جز سبحان) این جا ناراحت نشده باشه!!
من بیش تر الگوم سروش بوده تا به این جا رسیدم و تقریبا فان خوبی تو پستام به کار میبردم!!
امیدوارم سروش هم حواسش بوده باشه و حرکت اشتباهی نکرده بوده باشه ;D
خلاصه الان اینم و سروش اونه! ;D
اولش به سروش حسادت میکردم واسه این که همه چی داشت(نه فقط تو سمپادیا ها!)!
خلاصه I ♥ سمپادیا و سروش و صادق و همه بقیه دوستان و مهران و فرشید! ;D
امیدوارم بازم همدیگه رو بعد از این تو جامعه واقعی با زن و بچه ها(شایدم شوهر! ;D) ببینیم و همدیگه رو واسه شام دعوت کنیم!! [-o<
از همه بچه ها هم به خاطر درمیون گذاشتن اطلاعاتشون ممنونم و دستشونو میبوسم!
 
Back
بالا