• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

عضویتم اوایل تابستان پارسال بود...
تا تابستان امسال فعالیت چندانی نداشتم...
اما خب تو تابستان فعالیتم زیاد شد...
یکی از بهترین خاطرات من زمانی بود که به اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم همه رو بشناسیم و قسمت بندی میکردیم و به همه پ.خ میدادیم..!
شدت بیکاری بود دیگه...
یادش بخیر...
همه ی کاربران عوض شدن..!
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من در سمپاديا دات كام در تاريخ 03 اكتبر 2012 ,ساعت 20:49:29 عضو شدم.
از همون اول فعاليتم بسي زياد بود.چون كلا من تو كار نت بودم!
دوستام هم آيدا و نيوشا و سارا و گلسا و نيلوفر هستش كه نيوشا و نيلوفر رو خيلي بيشتر دوست دارم!
چ اتفاقاتي افتاد....چند پستم حذف شد،يه پستم 30 تا لايك خورد :x ، يه پستم 5 تا ديس خورد ، يه موعضوعم قفل شد،يه موعضوعم پر از پست شد....
يه بار يادمه به جنا پ.خ دادم"جنا يعني چي؟"جواب داد"نفر 73 هستي كه اين سوالو ازم ميپرسي"
يه بار يادمه يه موعضوع باز كردم تو مسائل اعتقاديبه نام"چرا زن ها ميتوانند چهار تا زن باهم بگيرند"....يعني اگه NEO قفلش نميكرد من خودمو از پنجره خونمون پرت ميكردم پايين....انقدر كه بچه ها به هم پريده بودن...همش اين به اون فحش ميداد،اون به اين....پستي كه NEO داده بود اين پست قفل ميشه من لايكش كردم!!
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

یادش بخیر...
پارسال اولای مهر یا آبان بود؛ به خاطر یه بحثِ مزخرف درموردِ مدرسه مون ؛ عضو شدم اینجا!
چون از گوگل سرچ زدمُ مستقیم همون تاپیک اومد؛ راستشُ بخواین اصن فک نمی کردم فضای سمپادیا می تونه بزرگ تر از این انجمنُ تاپیک باشه!
تمومِ تاپیک های انجمن سمپاد رو می خوندم؛ تقریباً اسمِ اکثر کاربرای مطرحُ و فعالِ ِ اون موقع رو یاد گرفته بودم. :-"
همه ی اینا یه هفته بود؛ بعد از این بحثُ اینا؛ فک کنم یه دو ماهی نیومدم سایت.
وقتی َم که اومدم؛ دوباره به خاطرِ این بود که مُحَرم بود؛ دوس داشتم در این مورد با یکی بحث کنم. :دی تو اعتقادی یه دو تا ازین تاپیک ها بود!
هیچی. از بحث های تو سمپادیا خوشم اومد؛ مشغول شدم به همون بحث ـایِ رایجِ اون موقع! مث اکثر کاربرای جدید؛ انجمن خاطراتُ هم خیلی دوس داشتم. :-"
بعد جالبیش این بود که هرکی دیس می داد؛ من دوس نداشتم دیگه اون تاپیکی که توش بهم دیس داده شده رو باز کنم. :-" می ترسیدم نتونم جوابِ اون فردُ تو بحث بدم!
با حرف بزن مشکل داشتم؛ نمی دونستم توش باید چی گفت! چند بار سعی کردم پُست بدم توش؛ دادم هم! هنوزم وقتی میخونمشون؛ خنده ام می گیره از خودم :-"
خلاصه من زیاد موتادِ سایت نبودم! چن وقتی یه بار پُست می دادم ؛ و حوصله ی دنبال کردن تاپیکی که توش پست داده بودم رو هم نداشتم!
جو سایت رو خیلی دوس داشتم؛ کاربرا خیلی بهم نزدیک بودن؛ ولی همیشه بین خودمُ اونا؛ مرزی حس می کردم؛ همش بهشون حسرت می خوردم که فلان قد ستاره دارنُ اینا. :دی
یادم نمیاد؛ دقیقن کی بود که امضا رو برداشتن، جاش بانگ گذاشتن؛ ولی اون موقع رو هم خیلی دوس داشتم. :-"
گذشتُ رسید به اون ورِ عیدِ 90!
که من شروع کردم که موتاد شم. :-" . فکر می کردم همش باید پست بدم! هر وقت میومدم سایتُ پست نمی دادم؛ انگار وقتمُ هدر داده بودم :-"
مریمم فعالیتش اوج گرفت :دی. رسید به خرداد؛ موقعِ اوجِ اعتیادِ ما؛ و به نظر من لذت بخش ترین لحظاتِ مجازیِ عمرم!
این دفعه همه ی بحثا رو سعی می کردم دنبال کنم، می تونستم حرف بزن بدم؛ چرتُ پرت هم زیاد نمی گفتم؛ لایک هم زیاد می گرفتم. :-"
خلاقیتُ سمپادیا استریتُ خیلی دوس داشتم اون موقع!
یه هفته به امتحان فیزیک ترم؛ نت تمون قط شد! بدترین حسِ ممکن رو داشتم! خیلی بد بود! چون همزمان با من 4 تا از دوستام هم تو سایت فعالیت می کردن، همش از اتفاقات سایت میگفتنُ من همش اعصابم خورد بود! [به علاوه اینکه یه حس رقابتی بود بین منُ مریم. :-".]
رفتم یه ایرانسل گرفتم نت داشته باشم. :-" ازون جا بود که با ورژن موبایل سایت اُخت پیدا کردم؛ و ای کاش هیچ وقت چنین کاری نمیکردم!
خیل دوس داشتم این ورژن موبایلُ؛ ولی حس لذت ـم از سمپادیا رو به تدریج به «عادت و اعتیاد» تبدیل کرد! :-<
خلاصه؛ فعالیتم تو اعتقادی زیاد شد؛ یه تاپیک مدیرگزینی بودُ اینا؛ رفتم درخواست دادم با شهامت. :-" . ولی همش می گفتم مگه آدم قطعه که تورُ مدیر کنن. :-" . که کردن. :دی
با مدیر شدنم؛ سعی کردم اون چیزی رو که همیشه از این انجمن میخواستم؛ درست کنم؛ تا حدودی موفق بودم؛ ولی رسیدم به برهه ی «تنفر و خستگی» از سمپادیا!
ولی خودمُ واسه اون اعتیادم می کشوندم جلو. :-" بهم پیشنهاد شد که مدیر گفتُ شنود شم؛ فکر می کردم لایقش نیستم؛ ولی قبول کردم تا یک مدت کوتاهی مدیرش باشم.
این دوران؛ بدترین دوران فعالیتم تو سایت بود! بدم می اومد از سایت چون! مریم شد همکارم؛ حس خوبی بود؛ همین باعث شد بمونم یه مدت !
زیاد دیگه جزئیاتُ نمی گم؛ یه مدتی دیدم که مفید نیستم دیگه واسه سایت! از مدیریت گفت شنود استعفا دادم. بعدشم از اعتقادی ؛ و بعد درخواستِ بن.
الانم راضیم از اینکار؛ چون اعتیادی به سایت ندارم؛ و کابرای هم دوره من؛ اکثرشون رفتن یا خاموش ـن ( :دی ) . این بی اعتیادی بهترین چیزی بود که می خواستم!

چرتُ پرت زیادگفتم؛ کلِ پستمم روند فعالیتم بود!
ولی می خوام بگم سمپادیا؛ برای من مجالی بود برای عوض شدن؛ برای اینکه بیشتر «فکر» کنم. برای اینکه با افراد بیشتری آشنا شمُ طرزفکراشونُ بخونم!
الان ؛ وقتی پستای قبلم رو می خونم از این که انقد سطح فکرم پایین بود؛ خودم خجالت می کشم. :-" . سمپادیا اعتماد بنفسم رو بالا برد؛ بهم فهموند که خیلی بیشت راز اون چیزی که فکرشُ می کردم؛ هستم !
وقتی میخواستن سایتُ ببندن، برای اولین بار توی عمرم حسرت اینُ خوردم که چرا زودتر وارد سمپاد نشدم؛ که اینجا عضو شم ، که وقتی میخوان سایتُ ببندن بهش هیچ علاقه ای نداشته باشم؟! فهمیدم بیش از حد به سایت وابسته و بهش مدیونم.
من سمپادیا رو هیچ وقت «یک سایتِ خالی» ندیدم ؛ به خودم اجازه ندادم توش دروغ بگم یا خودم نباشم !

همین دیگه . این بود سرگذشتِ «مهم ترین اتفاقِ زندگیم» :دی !

فعلن البته ! :-"
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من از دو سالگی سمپادیا باهاش بودم ولی خیلی فعالیت نمی‌کردم! پارسال حدودن یه ماه بعد از تولدم بود که اکانت جدید زدم و شروع به فعالیت جدی کردم . اون موقع من توی یکی از بهترین موقعیت ـای زندگی‌م بودم! همه چیز سر جای خودش بود سمپادیا ـم برام یه جور تفریح بود! بعد همه چیزم به هم ریخت و دقیقن تو نقطه مخالف ینی بدترین دوره زندگی‌م قرار گرفتم . تو اون مدت خیلی سمپادیا میومدم و مخصوصن حرف ـامُ تو ح.ب می‌نوشتم . [ کلن جعبه سیاه کارامه ح.ب :-" ] . تو اون مدت واقعن تنها همدمم سمپادیا بود و خیلی وابسته شده بودم بهش! هر اتفاقی که می‌افتاد نمی‌تونستم صبر کنم تا بیام و در موردش بنویسم!
یکی از بهترین خاطرات من تو سمپادیا شب‌نشینی ـا و خانواده ـا بودن! مخصوصن تو خانواده ـا که خیلی خوش گذشت :د من و یکی دو نفر دیگه بنگاه ازدواج راه انداخته بودیم و واسه ملت شوور/خانواده پیدا میکردیم :-" به ملت پ.خ میزدیم "هوی تو! شوور میخای" بعد اگه میگفت آره میگفتیم فلانی خوبه؟ بعدم که به هم میرسوندیمشون :-"
کلن حتا اسم سمپادیا هم برای من نوستالژی ـه! شوور پیدا کردن ـامون برا ملت ؛ مورق ـایی که فرشید پخش میکرد ؛ اون شب نشینی ـه که همه نرگس و همید شده بودن [ نرگس باید نرگس باشد نرگس اگر نرگس نباشد نرگس نیست :-" ] ؛ حتا اشناپس پخش کردن ـای خودم تو شب نشینی [ :-" ] ؛ جوک ـایی که سارا میگفت و سایت میرفت رو هوا ؛ بحث ـایی که تو کتب مجلات داشتیم ؛ تاپیک "عکس های طنز" ؛ اون پادکست موسیقی ـه که یکی از بچه ـا یه آهنگ با یه اسم افتضاح سخت گذاشته بود ؛ دعواهامون سر اینکه رپ شاختره یا راک ؛ اون بانگ ـایی که دوهزارتا نظر داشتن ؛ اون بانگ مطهری که نوشته بود کسی که داری پسورد یاهوی من ـو انگولک میکنی ؛ نکن زشته " [ :-" ] ؛ آواتار ـای ست شده ... همه شون برام خاطره ـن! همه شون خاطره ـن و قسمت بزرگی از زندگیم هستن که امیدوارم همیشه همراهم باشن!

× بسّه دیگه بیام پایین از منبر :-"
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

هيچي ديگه
من 2يا3 روز بود اومده بودم سمپاديا يكي از اشناهامونم مدير يه قسمتي بود بعد يبار كه كنارش وايساده بودم سمپاديا رفت ديدم چقد از من بد گفته يه نفر..منم به روم نياوردم كه اون منم..

يبارم يه تاپيك زدم پاكش كردن...


منم زده شدم تا الان كه از فرط بيكاري ميام :|
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

یه اکانت دیگه داشتم که ولش کردم!
یکی دیگه ساختم! فقط بخاطر یه غلط املایی تو نام کاربریم!
بعد هیچی دیگه همینطوری شدیم این!!! یادمه منو عارف و زاهد و مذهبی و اینا مینامیدند!!!
بعد کلی ازین داستانا که گفتن!
بعد اینکه هیچ دوستی تو سمپادیا ندارم (حتی دشمن!!!)
هیشکیم نمیشناسم
کلا نقش هویج داشتم و دارم
تو هیچ میتینگ و شب نشینی ای هم... دیده نشدم!
مرده شور این روابط عمومی و این حرفامو ببرن!
کلا پ.خ هامم خالی و اینا
هیشکیم پ.خ نمیده
به هیشکیم پ.خ نمیدم
پ.ن: الان که اینارو نوشتم بنظرم اومد حق دارن تو مدرسه بهم میگن عن!(بس که روابط عمومی...)
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

یادمه راهنمایی یا اول دبیرستان بودم که تو دفتر معاون پرورشی مدرسه چن نفر از بچه ها رو دیدم که داشتن تو سایت فعالیت میکردن.اون زمان فعالیت یچه های نیشابور خیلی زیاد بود.از اونجا بود که با سمپادیا اشنا شدم ولی عضو نشدم

گذشتو گذشت.رسید به بعد از کنکور.اون زمان بود که دیگه جدی واردسایت شدم.اوایل همه پستام تو تاپیک فارغ التحصیلان بود برا سوالایی که داشتم در مورد دانشگاهو مدارک مورد نیازو این حرفا.
اولین کسی که تو فروم پیداش کردم هم کلاسیم بود Alpacino .پوریا تاتاری.بهش پ.خ دادم و ازین حرفا که اگه میتونی بگو من کیم؟؟؟؟؟اونم یکم فکر کرد از رو شباهت نام کاربریم و اسمه واقعیم خیلی زود شناختم.
بازم گذشتو گذشت.تو سایت بودم ولی خیلی ناشناخته.هر چی سعی میکردم تو بحثای سایت شرکت کنم و خودمو جا بندازم نمیتونسم.یه جورایی جس میکردم بچه ها منو تو جمع خودمشون راه نمیدن.از اونجایی که یکم ادم مغروری هسم راستشو بخایین بهم بر میخورد وقتی این رفتارشونو میدیدم.ولی چون دوس داشتم تو سایت بمونم به فعالیتم ادامه دادم.
اوج فعالیتم زمانی شرو شد که نزدیک شرو دانشگاهم بود.یادمه اون زمان مصادف بود با نصب کردنه مسنجر رو لپتاپم برای اولین بار.
خیلی خنده داره که یه نفر وقتی وارد دانشگاه میشه تازه برای اولین بار مسنجر نصب کنه ولی خب من قبل اون اصن اهل نت و این حرفا نبودم.یادمه یه بار با یه نرم افزار با یکی از دوسام چت میکردم اون بهم گفت با مسجنر بیا راحت تره یکم فکر کردم با خودم میگفتم مسنجر دیگه چیه :))
همین که مسنجرم رو نصب کردم یه درخاست دوستی برام اومد به اسمه shadiii.اولین دوست سمپادیایه غریبه بود برام.
نمیدونسم از طریق سمپادیا منو ادد کرده ولی اکسپت کردم.نوشتم سلام.دو روز بعدش نوشت سلام من شادی و شما؟
یه روز بعدش منم جواب دادم میلاد و شما؟ :))
همین طوری کم کم با هم اشنا شدیم و چ اتفاقایی که افتاد...خیلی طولانی نبود دوستیه ما ولی خییلی پستی و بلندی داشت.ک خب شاید تقصیر منه.
خلاصه من که دوس داشتم تو سمپادیا بیشترر با بچه ها اخت بگیرم تو اولین شب نشینی عمرم شرکت کردم.اون زمان مدیر گفت و شنود یغما بود.تو اون شب رفتم قاطی جمعه بچه ها.اما نمیدونم این علی جهان نامرد :)) از کجا پیداش شد یه موضوع انداخت وسط همه توجه ها رفت سمته اون موضوع و کاربرایی مثه من باز موندیم بی کلاه.به یکی میگفت من برات روسری میخرم به یکی میگفت برات ماشین میخرم اصن وضعی بود :))
اخرین پستی که تو شب نشینی دادم یه چیزی بود تو این مایه ها که برید جم کنید با این شب نشینی مسخرتون :-&
ازون به بعدم همه جا میرفتم و از سمپادیا به خصوص گفت و شنود انتقاد میکردم.خیلی ناراحت بودم.انصافن حق داشتم.کل انتقادامم یغما میومد جواب میداد که نخیر اصلن این طور که تو میگی نیس.خلاصه مشکلاتی داشتم با این یغما.
ولی یه زمانی بالای حرف بزن نوشته بود اللهم عجل لولیک الفرج بعد یه سری اومده بودن داااادو بیداد که آآآای مگه اینجا حوزه علمیه س که انیا رو مینویسین؟چرا به حقوق بقیه ادیان احترام نمیذارین؟
مگه اینجا جای تبلیغه و ازین حرفا.منم دیدم خدایی به نظر من این حرفا حق نیس برا همون ازونجا به بعد پشت یغما وایسادم چون کارشو قبول داشتم.
تقریبن تو همین زمانا بود که tezar رو شناختم.خب دیگه هر فکر کنم نیازی نباشه در این مورد توضیح بدم چون به اندازه کافی تابلو هس :))
خدایی دمت گرم.اون چیزی که ممکنه بین هر دختر و پسری باشه و خیلی هم طبیعیه بین من و تزار به هیچ وجه نبود.
دوستای زیادی دارم تو سایت که اشناییم با هر کدومشون یه داستانی داره.البته قبول دارم که دوستیا خیلی ساده شده.

...m@ry@m...
که بحثمون بیشتر سره این بود که قده کی بلند تره :)) و رفته بود قده منو علامت زده بود ببینه من چقدیم
๖ۣۜĦ@ɱɨƉ 96 که از دوستای خیلی خوبمه و پسر واقعن فوق العاده ایه.خیلی کارش درسته.امیداورم کنکورشو عالی بده
Bahar_R که نظراتش در مورد مسایل اعتقادی با اینکه مخالف نظرات من بود ولی خوشم میومد چون معتدل نظر میداد و بدون جبهه گیری.
Blest Girl یه بار ازم خاست بهش بگم فکر میکنم چطور ادمیه منم نظرمو گفتم و تعجب گرده بود چون میگفت همشو درست گفتم :)) :یوزارسیف
F@|-|!mEh اشناییم بیشتر به خاطر این بود که هم فکرم بود و نظراتش متمایل به نظرات من.خب منم قبولش داشتم دیگه =D>
Fateme Rahmati امیداورم موفق باشه.ولی واقعن شوخیی که با من کردو فراموش نمیکنم خیلی بهم بر خورد.
khanoomi که امیداورم بهترین ها رو تجربه کنه تو زندگیش.اشناییمون مربوط میشه به بعد از اون زمانی که من نبودم تو سایت وبعد از یک ماه برگشتم.
matin320 پسر خوبی که بعد از مناظره باهش اشنا شدم.
NYM ادم با اراده و محکمی هس اگه خودش بخاد البته.و من شک ندارم ازین قسمت از زندگیش که الان توش گیر افتاده چن وقته بعد وقتی یادش میاد به خودش میخنده
Mohammadreza128 محمدرضا همیشه با اون اواتارای معینی که میذاش برا من جالب بود و جلب توجه میکرد اما وقتی بیشتر شناختمش که اومد تو کادر مدیرای اجرایی.به نظرم واقعن یکی از بهترین کسایی هس که تو این سایت مسوولیت داره و واقعن میدونه احساس وظیفه ینی چی براساس وظیفه ای که داشته همیشه کار کاربرا رو راه میندازه و حتی خیلی از موارد بیشتر از اون چیزی که انتظار میره وقت میذاره.

عذر میخام از همه کسایی دیگه ای که جزو دوسام هستنو اسمشونو نیاوردم.الان ک این پستو مینویسم یکم سر درد دارم نمتونم خیلی طلانیش کنم.اگه بشه ای شالا بعدن اسمه بقیه رو هم میارم،و به اینم توجه کنین که دوسای سمپادیایی من واقعن تعدادشون خیلی زیاده و اگه بخام همه رو اسم ببرم باید دو صفحه کامل بنویسم ولی امیدوارم بازم بیام و به این اسما اضافه کنم.
و با پوزش از کسایی که اسمشونو تو اسامیه دوستای خودم اوردم ولی شاید من دوست اونها ب حساب نیام ;)
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من یادمه راهنمایی که بودم ( اول بود یا دوم) شنیدم که سمپادیا فیلتر شده ! اصلا نمیدونستم سمپادیا کجاست :-" فک میکردم یه وبلاگه ! ;D :-[
بعد شنیدم دوباره باز شد و بدون اینکه بدونم چیه خوشحال هم شدم ;D

بعد دیگه سالی که سوم راهنمایی بودم( آخراش ) از اینجا سر درآوردم ! یه اکانت ساختم ، رمزش یادم رفت ، یکی دیگه ساختم. اولش فک میکردم خیلی غریبم ! هیچ کس نیست ، ولی وقتی که چن تا آشنا میدیدم ذوق مرگ میشدم! ینی فقط دنبال اسم فرز1 بودم ;D بعد با کلی آدمای جدید آشنا شدم ، کلی از قسمت المپیاد اینجا استفاده کردم، کلا فقط المپیاد بود دیگه! تابستون اصلا من تو سایت کار خاصی نمیکردم و فک میکردم یه جاییه که فقط واسه المپیاده دیگه ;D فعلا هم باش کاری ندارم!
از قضای روزگار وارد دبیرستان که شدم ماشاالله فعالیتم تو سایت خیـــــــــــــــــلی زیاد شد! قشنگ چن وقت پیش هم اعتیاد پیدا کرده بودم ولی الان دیگه بشکل کنترلی شب ها و روز ها بعد امتحان واسه یکی دو ساعتی میام( مدرسه شروع شه که دیگه روز هاش کنسل میشه و میمونه نیم ساعت شب :| )
سمپادیا یه جای خوب هم بوده برام! بد هم بوده برام! ینی کاملا دو جانبه !
با یه سری آدما آشنا شدم که اصلا فک نمیکردم همچنین آدم هایی وجود داشته باشن و خب خیلی خوشحالم . ولی خب در عوض بعضی هارم دیدم که کلا منو از سمپادی بودنم ناامید کردن و هی من تاسف میخوردم که چرا همچنین آدمایی هستن تو سمپاد ;D
خلاصه بازم دوسش دارم سمپادیا رو ، ولی خب کنترل شده دوسش دارم :))
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

از اونجایی که خیلی در مورد خانواده سمپادیا شنیده بودم برام جالب بود ببینم چجوریاست . 7ـمین خانواده که شروع شد بلافاصله شروع کردم کل سایتو زیرو رو کردن (به کمتر از خاک خورده هم راشی نبودم) . بعد یه مدتی به این نتیجه رسیدم که باید یه آدم معتبر ( خاک خورده ) وساطت کنه این بود که شدم پسر Farz و NEO . هی من کیس پیشنهاد میدادم هی یه مشکلی پیش میومد (از بس به این و اون پیلم خصوصیا دادم تو همون اوایل برا یه مدت پیام خصوصیم مسدود شد ) . اکثر موارد هم خاک خورده بودن [:- اعتماد به سقف :>] . تو این بین یه بار شکست عشقی خوردم =(( و در نهایت :::پژواک::: رو انتخ کردم ایشون هم قبول کردن . بعد طی یه سری اتفاقات مجهول الدلیل ما شدیم جدِ اندر جدِ اندر جدِ ... کلهم اجمعینِ خانواده سمپادیا 7 (اینجا بود که گفتم در نومیدی بسی امید است ... ) .
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

منم یه بار راهنمایی که بودم اتفاقی عضو شدم!
بعد یه خرده گشتم و اینا،خوشم اومد ولی نمیدونم چیشد دیگه کلا یادم رفت همچین سایتی هم هست!
بعد رفتم اول دبیرستان،هم سرویسیم عضو بود اینجا [افرا]چند بار صحبت شد و اینا دیگه من اومدم دوباره عضو شدم!
بعد از عید سال اول بود ک فعالیتمو شروع کردم،یادمه همش هم توی "سمپاد"پست میدادم.کلا جای دیگه ای نمیرفتم!!
دیگه ستاره ها یکی یکی زیاد شد و اینا!!بعد همیشه اواتارم مداد رنگی بود و با ستاره هامم ست شون میکردم! :)) [به جز این و قبلی و اولی!! :-"] بعد به جایی رسیده بود ستاره ک میگرفتم یذام عکس مدادرنگی میفرستادن ملت!! نیمه اول سال دومم گذشت و بعدش میتینگ و دوستای جدید و رکورد بانگ تا 2000،3000تاو.....!!! [یادمه اون موقع ایپد رو حتی تو حموم و دسشویی هم میبردم با خودم :)) ]
بعدشم المپیاد و دوستای المپیادی و بقیه جریانات :)
و ادامه داره!
 
Back
بالا