• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

وما
مردگان هزاره ی اضطراب
که گوشه ی خاموش کلاس ب
پناه برده بودیم.
بیرون باد می آمد،
و به ما مربوط نبود.
ما آمده بودیم الفبا را از حروف حادثه
بیاموزیم.
ما ، معلم ، ترکه ، تمرین...!
ما
بسیار بودیم
اما پراکنده
ساده لوح
خوش باور

سید علی صالحی - چند رویا مانده تا رنگین کمان(یا یه چیزی تو همین مایه ها)
پ.ن: انگار این شعر رو فقط واسه من و دوستام گفته 8-^
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

اردوارد حس کرد کسی شانه اش را میفشارد .وقتی چشمانش را باز کرد ،روز آغاز شده بود .
پلیس گفت : اگر میل داشته باشی میتوانی به تالار شهر بروی و در آنجا پناه بگیری .اگر این جا بمانی یخ میزنی .
ادوارد در یک لحظه آنچه را شب قبل اتفاق افتاده بود به یاد آورد .زنی در هم پیچیده در میان بازوانش آرمیده بود .
-او ... مرده است
ولی زن حرکت کرد و چشمانش را گشود .
ورونیکا پرسید :چه خبر است ؟
ادوارد به او کمک رد بایستد و گفت : هیچی . یا شاید معجزه ای رخ داده :یک روز دیگر زندگی .
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد /پائولو کوئیلو
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

همیشه روزهایی است که انسان ، در آن ، کسانی را که دوست می داشته ، بیگانه می یابد ...!

بیگانه آلبر کامو
نشر مرکز
ترجمه لیلی گلستان
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

عاقبت خودم شدم قزل آلای خودم و تکه نان را خودم خوردم.

[صید قزل آلا در آمریکا، ریچارد براتیگان]
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

رادمان :بعضي وقت ها فقط بايد رفت....اون لحظه ي آخر كه بخواي وايسي و آخرين تصاوير رو توي ذهنت ضبط كني سخت ترين لحظه ست....!

وقتي يه روزه مي ذاري ميري همه چيز آسون تر ميشه.....


بارمان : وقتي دلت پيش اونجايي كه ولش كردي باشه هيچ وقت رفتن آسون نمي شه....خصوصا اگه بدوني يه نفر اونجا مونده كه ذهنت پر از خاطراتيه كه ازش داري....!


آن نيمه ي ديگر
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

کجا میرفت،مهم نبود. مهم این بود که با من میرفت.شب سیاه بالاخره سحر شده بودو من اینبار از خوشحالی ساکت بودم. فقط درد نیست که گاهی چاره ای جز سکوت برای آن نیست،خوشبختی زیاد هم بعضی وقت ها آدم را ساکت میکند.. :)

دالان بهشت
نازی صفوی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

کد:
[color=green]
مردم باید گشنه و محتاج و بی سواد و خرافی بمانند،

تا مطیع ما باشند...

هیچ می دانید ما بیشتر به گدا احتیاج داریم تا گدا به ما؟!

چون ما باید تصدیق بدهیم،اعانه جمع کنیم،

غصه خوری بکنیم تا نمایش داده باشیم...

و بعلاوه وجدان خودمان را راحت بکنیم...[/color]

صادق هدایت/حاجی آقا




اگر تو ثروتمند باشی، سَرما یک نوع تَفریح می شَود تا پالتو پوست بخری، خودَت را گرم کنی و به اسکی بروی... اگر فَقیر باشی بَر عکس، سَرما بَدبختی می شَود و آن وَقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف مُتنفر باشی؛ کودکِ مَن! تَساوی تَنها در آن جایی که تو هَستی وجود دارد، مثلِ آزادی.ما تنها تویِ رَحِم بَرابر هَستیم

اوریانا فالاچی / نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟” قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که “فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.” عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود “عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است.”


رویای تبت////فریبا وفی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

شاگرد،کیسه ی زباله بود.درس در او خالی می شد.منابع طبیعی ایران در کتاب جغرافی بود،نه در خاک ایران.سرمشق ادب و راستی در محیط مدرسه نبود،در رسم الخط مدرسه بود.معلم در سخنرانی مدیر،پدر دلسوز بود.در کلاس نه پدر بود،نه دلسوز. ...
در کتاب درس خوانده بودم: بچه جان بر سر درخت مرو لانه ی مرغ را خراب مکن
و بارها بر سر درخت رفتم،و لانه ی مرغ را خراب کردم.

/معلم نقاشی ما/سهراب سپهری
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

_ آدمها روی سیاره ی تو پنج هزار گل سرخ را در یک باغچه کنار هم می کارند...وگلی را که می خواهند میان آنها نمی یابند.
_بله،نمی یابند.
_درحالیکه آنچه می جویند به راحتی می توانند در یک گل سرخ یا یک جرعه آب بیابند.
_البته!
_ولی چشم سرکور است باید با چشم دل جست.

----------------------------------

یک قطار سریع با چراغ های روشن،عبور کرد و اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد.
شازده کوچولو:اینها خیلی عجله دارند پی چه می گردند؟
سوزنبان:حتی راننده قطار هم نمی داند!
_مگر از جایی که بودند راضی نبودند؟
_آدم هرگز از جایی که هست راضی نیست.
قطار دیگری غرش کنان آمد.
_اینها مسافران اولی را تعقیب می کنند؟
_اینها هیچ چیز را تعقیب نمی کنند.اینها یا در قطار می خوابند یا خمیازه می کشند.فقط بچه ها هستند که بینی خود را به شیشه ها فشار می دهند.
_فقط بچه ها هستند که می دانند پی چه می گردند.آنها کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و آن عروسک برایشان همه چیز است.اگر کسی آن را بردارد به گریه می افتند.

------------------------------------

«براستی که آدم بزرگ ها بسیار عجیبند!.»


شازده کوچولو،آنتوان دوسنت اگزوپری
 
Back
بالا