می خواهی داد بزنی نمی توانی. می خواهی از جایت پا شوی در بروی نمی توانی.
کاش زبانت توی دهانت می گشت و می توانستی با من درد و دل کنی. اما التماس چشمانت کافی است من التماس چشم را بیش از التماس زبان دوست دارم من همه ی چیزهای آرام و بی صدا را دوست دارم. التماس زبانی وقیح و زشت می شود. یک آهوی تیر خورده هیچ وقت داد و فریاد راه نمی اندازد و زبانش چیزی ندارد بگوید. فقط نگاه می کند و چشمانش حرف می زند، مثل چشمان تو. همین چشمانی که حالا تب دارد آن ها را ذوب می کند.
صادق چوبک
سنگ صبور