• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خیالات دوران اولیه سمپاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Admin2
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خیالات دوران اولیه سمپاد

کلا توی فضای رویا پردازی بودم (هنوزم هستم) ;D
و اون موقع فکر میکردم اولین گام واسه رسیدن به اهدافم رو برداشتم. <:-P
واقعا نمیشه هیلبرت شد؟ :((
 
پاسخ : خیالات دوران اولیه سمپاد

کاشکی همه چی یه ذره بهتر بود.
به اندازه ای که ما امید و آرزو داشتیم بهمون بها می دادن.
من دوست دارم موفق باشم.خوب باشم....
 
پاسخ : خیالات دوران اولیه سمپاد

خودمونو کشتیم دبیرستان وارد سمپاد شیم.
وارد که شدیم معلمای مرد بردن.
معلمای زنمون هم که همه قهر کردن.
کتابای تکمیلی رو هم که برداشتن.
کلا ما سوختیم.نسل سوخته که میگن ماییم.
 
پاسخ : خیالات دوران اولیه سمپاد

هیچ رویـآ پردازی نداشتم فقط الان هدفم المپ شیمی و خوندن رشته مهندسی شیمی تو دانشگاس همین :-"
اون قدرام شاخ نیس فرزانگان :-<
 
پاسخ : خیالات دوران اولیه سمپاد

ما كه بچه بوديم.12 سالم بود چيزي حاليم نمشيد.فكر ميكردم مث آزمون رزمندگانه ميديم و خلاص ميشه ولي نه.الان چهار ساله در خدمتشون هستيم.ولي يادمه از اينكه مرحله دوم رو قبول شدم خعلي ذوق كردم.البته هنوزم خوشحالم كه سمپادي ام.
 
پاسخ : خیالات دوران اولیه سمپاد

من که فکر میکردم مدرسه یجورایی با مدارس عادی فرق میکنه بجای کلاس سالن داره همه دور یه میز میشینن درس میخونن و....
بله مشاهده می کنید وقتی رفتم مدرسه همه ی آرزو هام نقش برآب شد.
بعدم میگفتم معلمای راهنمایی بدن میریم دبیرستان همش بازدید علمی همه معلما عالی اومدم دبیرستان روزی10000بار آرزو میکنم برگردم به دوران شیرین راهنمایییییییی
 
پاسخ : خیالات دوران اولیه سمپاد

فک می کردم قراره همه خر بزنیم، کار های پژوهشی بکنیم . تو رویام میدیدم ک نمیتونم برم حموم بس که درسام زیادن ;D معلمامون هم قراره فرشته باشن :))
ولی اصن اینطوری نبود.
به امید روز های بهتر
 
پاسخ : خیالات دوران اولیه سمپاد

فک میکردم یا ی سری بچه دبیرستانی مهربون با هم تو ی مدرسه ایم...بعد اونا بهمون کمک میکنن مشاوره میدن... ;D

ولی وقتی رفتم فرزانگان روز اول دبیرستانیا فقط مسخره میکردن...میگفتن مدرسه شده کودکستان... :-??

فک میکردم همه با هم متحدیمو دسته جمعی درس میخونیم ....ولی اینجا همه حسودن ...همه دروغ میگن...برا 0.25صدم حسودی میکنن... :|

فک میکردم معلما خیلی خوب درس میدن واقعن بفهمیم....ولی دیدم ی سری از معلما فقط برا رفع تکلیف درس میدن... ~X(

فک میکردم همه میرن زنگ تفربحا تو کتابخونه درس میخونن تو حیاط همه کتاب دستشونه(اینو قبول دارم خیلی ضایه بود...خب بچه بودم دیگه... ):|

فک میکردم 5 شنبه ها همیشه کلاس داریم...از ساعت 7 صبح میریم مدرسه تا وقتی هوا تاریک میشه...فقط برا ناهار استراحت میکنیم...سر ناهار همه با هم مهربون...ولی الان دیدم ی سری از بچه ها چشم دیدن همو ندارن.... :-L #:-S
 
شیفته رفتن به اکسفورد و هاروارد بودم
بعد متوجه شدم اصلا به پزشکی علاقه ای ندارم
و با خودم گفتم
اصلا چرا هاروارد و اکسفور انقدر تو مخ من بوده؟ :/
 
فکر می کردم یه سری آدم پیدا میشن که بتونم باهاشون گروه شم برای کار کردن رو یه سری از ایده هام که تکی نمیشد اجراییشون کرد...ولی با یه مشت #*@$%!& مواجه شدم...
 
Back
بالا