• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

دفتر شعر میگذارییییم!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع .samin
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

شب در گلوی زمان گیر کرده است...
لبخند میشوی
و من عاشقانه شعرهایم را بیت بیت برایت میخوانم
احساسم میچکد از لابلای بیت ها....
و غافلگگیرانه میبارد روی سرت!
و تو خیس میشوی زیر بارش اینهمه احساس...
و من
تهی مشوم از تجسم اینهمه شعر سیاه...
برق چشمانم که رنگین کمان میشود
از میان وزش گیسوانم،
این قاب تا ابد خاطره میشود....
و وقتی لبریز میشوم از نخواستن!
از صدای خنده های دوردست کسی که اشک هایش
در آغوشم آرام میگیرند....
تو صدایم را داد میزنی!
و من مثل باد های خوشبخت ظهر های گرم تابستان
میوزم میان گیسوانت
و تنفست میکنم!
تمام هستیم تو را نفس میکشد....
ای چراغ های روشن!
ای چراغ هایی که در میان سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلب هاتان محومکتان میکند به خرابی....
ای چراغ های معصوم!
که نگاه های پر از تنهایی مرا از میان تاریکی شب در آغوش میگیرید!
من به اندازه ی یک خیال به سادگی راز های چشمانت مینگرم!
و میرقصم در انبوه خیالات مبهم....
و غرق میشوم در سیاهی چشمانت!
و این اولین ملاقات ماست!
در عمق چشم های سیاه تو!
من پیدایت کرده ام از عمق چشم هایت!
و تو تا ابد میان تور لحظه هایم گیر کرده ای!!!
و خراب شده ای روی سرم!
فشار آزار دهنده ی سکوت گوشخراش قلبت....
ما در میان رویای مشترکمان این حس غریب را قورت میدهیم....
شب در معده ی زمان هضم میشود.... و جذب این گذشته ی فراموشکار....
"صبح بخیر!"
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

واو...چه عجب >:D<
دلم تنگ شده بود واسه شعرات ;)

بازم چیزای جدید توش داشت ولی تقریبا نفهمیدم چی گفتی!
شاید دقیق نخوندم البته :-"
به هر حال که همون حسه همیشگی رو گرفتم بازم :)
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از janus :
شب در گلوی زمان گیر کرده است...
لبخند میشوی
و من عاشقانه شعرهایم را بیت بیت برایت میخوانم
احساسم میچکد از لابلای بیت ها....
و غافلگگیرانه میبارد روی سرت!
و تو خیس میشوی زیر بارش اینهمه احساس...
و من
تهی مشوم از تجسم اینهمه شعر سیاه...
برق چشمانم که رنگین کمان میشود
از میان وزش گیسوانم،
این قاب تا ابد خاطره میشود....
و وقتی لبریز میشوم از نخواستن!
از صدای خنده های دوردست کسی که اشک هایش
در آغوشم آرام میگیرند....
تو صدایم را داد میزنی!
و من مثل باد های خوشبخت ظهر های گرم تابستان
میوزم میان گیسوانت
و تنفست میکنم!
تمام هستیم تو را نفس میکشد....
ای چراغ های روشن!
ای چراغ هایی که در میان سکوت شب
تپش های عاشقانه ی قلب هاتان محومکتان میکند به خرابی....
ای چراغ های معصوم!
که نگاه های پر از تنهایی مرا از میان تاریکی شب در آغوش میگیرید!
من به اندازه ی یک خیال به سادگی راز های چشمانت مینگرم!
و میرقصم در انبوه خیالات مبهم....
و غرق میشوم در سیاهی چشمانت!
و این اولین ملاقات ماست!
در عمق چشم های سیاه تو!
من پیدایت کرده ام از عمق چشم هایت!
و تو تا ابد میان تور لحظه هایم گیر کرده ای!!!
و خراب شده ای روی سرم!
فشار آزار دهنده ی سکوت گوشخراش قلبت....
ما در میان رویای مشترکمان این حس غریب را قورت میدهیم....
شب در معده ی زمان هضم میشود.... و جذب این گذشته ی فراموشکار....
"صبح بخیر!"
مثل بقیه ی شعرات مملو از آشنایی زدایی!
@ساحره:وجداناا از شعرای تو خ قابل فهم تره ها.... مخصوصا آخری :|
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از sahere :
واو...چه عجب >:D<
دلم تنگ شده بود واسه شعرات ;)

بازم چیزای جدید توش داشت ولی تقریبا نفهمیدم چی گفتی!
شاید دقیق نخوندم البته :-"
به هر حال که همون حسه همیشگی رو گرفتم بازم :)
راستش خودم هم بسی دلم تنگ شده بود:دی
حس؟!!:دی
مرسی عزیزم >:D<

به نقل از داماد مسعودی :
مثل بقیه ی شعرات مملو از آشنایی زدایی!
@ساحره:وجداناا از شعرای تو خ قابل فهم تره ها.... مخصوصا آخری :|
ممنونم:)
هر کسی یه سبک شعری داره خب! شعر های ساحره هم قالب شعری خودشونو دارن و اصلا نمیشه شعر ها رو با هم مقایسه کرد...
مرسی که وقت گذاشتی خوندی:)
 
شعر هايم مجددا!!( آخه عنوان از كجا بيارم؟!)

سلام!!! من باز اومدم...پس از سالها... نميدونم كسي منو يادش هس يا نه؟!
متاسفانه و يا خوشبختانه(!) من كلا خودمو يادم رفته!!! به هر حال من پسورد اون يكي اكانتم و ايضا فيسبوك و ياهو مم يادم رفته كلا! يه حس غريب كه يهو از خواب بيدار ميشي و همه چي يادت رفته! انگار كه كلا نبوده! داشتم ميتركيدم رسما! هي كلي شعر بنويس و بنويس و انبار شه رو هم تو دفترت و براي هيييييچ كس خونده نشه و بپوسه تو ذهن خودت! خيلي آزار دهنده اس! خيييييلييييييييي.... تصميم گرفتم دوباره شعرامو بذارم... اين آخرين شعرمه...

خودم را ميدزدم امروز....
و گم ميكنم ميان كوچه هاي ژر ژيچ و خم ذهنم!
ديگر هيچ كس دستش هم به من نخواهد رسيد...
نميدانم چقدر بايد باج بگيرم براي پس دادن خودم؟!!
چقدررررر؟؟؟!!
تمام داراييم؟؟؟!!
و نميدانم چرا كسي پليس را خبر نميكند؟!!
من سالهاست كه خودم را دزديده ام....

صداي ناله هايم ميپيچد
درون كوچه هاي خالي ذهنم: نجاتم بده...
و من فكر ميكنم به صدايم كه محو ميشود،
به مرگ كلمات در عمق صدايم...

من سردم است!
من يخ ميزنم و چه ساده لوحانه فراموش كرده ام دارم خاموش ميشوم...
و اين درد لعنتي توي سرم،سنگيني پاهايم است كه زندانبانم شده ام....
و نگاه ميكنم به كفشهاي جفت شده ام
كه براي نجاتم تكان هم نخورده اند...

خدا چقدر نزديك بود،
و چقدر دور شده...
و چقدر هرشب اين دنيا از پنجره ي اتاقم فاصله ميگيرد....


شايد اين صداي قلبم نيست؟!
شايد صداي تنفس "هيچ" سينه ام را ميلرزاند...
شايد چيزي از درون،چيزي هنوز زنده،
چيزي در عمق،در انتها،
در تلاش است مثل نوزادي پوسته بشكافد
و متولد شود ميان سرماي سينه ام...


چقدر كلمات بيهوده جلوه ميكنند
وقتي سنگيني يك توهم را در خود غرق ميكنند...
و چقدر كلمات ميتوانند مرده وار، بميرند...
و چقدر همه چيز يخ زده...

نگاه ميكنم
به همين روزها كه ميان بازار سياه حراج ميكنم خودم را...
به تو!
كه نگاه ميكني يخ زدنم را
ميان اين دزد و پليس بازي هاي بچه گانه...
من
هنوز خودم را باور نكرده ام....
 
پاسخ : شعر هايم مجددا!!( آخه عنوان از كجا بيارم؟!)

عالی بود...
واقعا نمیدونم چجوری حسمو بگم
خیلی حسودیم شد بهش ت

اولش گفتی امروز خودتو میدزدی
بعد گفتی سال هاست...
زمانی گذشت تا بند بعدی؟!

آخراش خیلی خیلی بهتر از اولش بود
از اون قسمت بنفش به بعد اوج گرفته بود
دوسش داشتم

موفق باشی ثمین جون ت
 
پاسخ : شعر هايم مجددا!!( آخه عنوان از كجا بيارم؟!)

به نقل از sahere :
عالی بود...
واقعا نمیدونم چجوری حسمو بگم
خیلی حسودیم شد بهش ت

اولش گفتی امروز خودتو میدزدی
بعد گفتی سال هاست...
زمانی گذشت تا بند بعدی؟!

آخراش خیلی خیلی بهتر از اولش بود
از اون قسمت بنفش به بعد اوج گرفته بود
دوسش داشتم

موفق باشی ثمین جون ت

ممنون فاطمه جان!
آره... اوالاشو يه مفهومي تو ذهنم بود نتونستم خوب بيانش كنم. بعدا كه رفتن توي شعر كم كم كملات به خودشون اومدن...

آره ديگه... سالها گذشت!

مرسي عزيزم :-*
 
پاسخ : شعر هايم مجددا!!( آخه عنوان از كجا بيارم؟!)

=D>
کماکان غافلگیری های جالبی داره توش
خوشحالم که کنکور ذوق تو رو کور نکرده اقلا...


من يخ ميزنم و چه ساده لوحانه فراموش كرده ام دارم خاموش ميشوم...
=D>
***************************************************

تاپیکا ترکیب شد....

راستی یه انتقادم بزنم به یاد قدیما...مربوط به شعر آخر تاپیک اولته از دست در رفته بود;D

از ترکیب "و من" تو دو سه بند اولزیاد استفاده کردی که بار اول که بخونی به چشم نمیاد ولی دفعه های بعد میزنه تو ذوق انگار که فقر واژگان داشتی
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

كنكور؟!
كنكور چي هست؟!
خوردنيه؟!
از ايناس كه صبا با چايي شيرين و خيار ماست واسه صبونه ميخورن؟!!
-------
مرسي...
قبول دارم تكرار داره، ولي فقدان واژگان نيست.نوعي برگشت به ابتداي اوج شعر و تاكيد به واژه من هستش...
ولي در كل قبول دارم...
------
پ.ن: كسي مضمون شعرامو ميفهمه؟!!
آخه قبلنا خيلي بحث در مورد ارتباط برقرار كردن با شعر سپيد بود... گويا اين مشكل حل شده! :)
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

يك فنجان چاي
قطار
تنهايي
تصوير من توي ليوان
قطار ميلرزد
تصويرم محو ميشود توي چاي...
و من غرق ميشوم در اعماق فنجان!
-
يك قلب خالي
زندگي
تنهايي
زندگي تكانم ميدهد
تصويرت محو ميشود درون قلبم
و تو غرق ميشوي در اعماق قلبم...
و همه چيز تمام ميشود...[/b]
 
Back
بالا