• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

دفتر شعر میگذارییییم!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع .samin
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از داماد مسعودی :
بررسی علمی ;D از دید خواننده(همان مته به خشخاش گذاشتن ;D)آقا من ربط کل شعرو به بعضی عبارتاش نفهمیدم.الان که فک میکنم میبینم نه فهمیدم!ولی خب اینا به اون فاصله و تو دیوار چه ربطی داشت؟"من باب این که تو همان تولد سودمندی و اینا؟"

فقط میخواستم بگم این روزمرگی و تکراری بودن زندگی که همه مون دچارش شدیم و به هیچ چیز حتی خدا فکر نمیکنیم، شاید اشتباهه!
شاید همه چیز اونطور که ما فکر میکنیم نیست!
شاید ما هنوز به دنیا نیومدیم و همه منتظریم که بدنیا بیاییم؟!
شاید این جسمی که ما داریم مثل پوست تخم مرغه واسه جوجه که روزی اونو میشکنیم و بدنیا میاییم؟!
شاید اینجا زیر زمینه و روی زمین جاییه که ما ازش خبر نداریم؟؟
و شاید و ...
از این چیزا دیه!!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

از قسمت آخر شعر بیشتر خوشم اومد یکم ناهمانگ بودن ولی معنیشو خوب میرسوند :)

از "من ایمان دارم
ما متولد خواهیم شد" هم خیلی خوشم اومد ;))
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از sahere :
از قسمت آخر شعر بیشتر خوشم اومد یکم ناهمانگ بودن ولی معنیشو خوب میرسوند :)

از "من ایمان دارم
ما متولد خواهیم شد" هم خیلی خوشم اومد ;))

مرسی!
آره!
خودمم درکیدم یکم نه زیاد نا هماهنگ بود شعر کلا!!!!!!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

سلام!
دوستان تازگیا تصمیم گرفته بودم شعرمو جایی نذارم! ولی دیدم دارم منفجر میشم... اینو امروز نوشتم شاید شعر نباشه، ولی حرفایی بود که تو گلوم گیر کرده بود، باید میزدم!:

من شاعر نستم...
من عاشقانه بلد نیستم
من خودم را هم نمیشناسم..
دیگر افکارم له شده!
شعرم هم نمیاید!
مثل یک حس غریب
که انگار سالهاست
حالم از خودم بهم میخورد
و میخوام بالا بیاورم اینهمه شعر را!
و مادربزرگم
سالهاست برایم دوغ ترش درست میکند
ولی من
از این احساس خلاص نمیشوم...
و آنقدر سرمserom(( دروغ و دروغ و بیخیالی خوده ام که
دیگر
رگ هایم ، حتی برای خون خودم هم جا ندارد!

من شاعر نیستم!
شعر نیست اینهمه حرفم!
نمیدانم چرا این حس لعنتی
از وجودم بیرون نمیرود؟!!
میخوام مثل پسر ها
با دوچرخه، دور میدان های شهر، میان پارک ها
بچرخم...
صدایم را بیندازم توی دماغم
و آهنگ های "عهدیه" را
با صدای بلند بخوانم
و فکر کنم
تنها ترین فرد روی زمینم...
میخواهم
یک لحظه فراومش کنم دخترم!
فراموش کنم کل دنیارا
و خودم را رها کنم در آغوشت....
و اشک هایم را رها کنم روی شانه هایت...
و تمام هستیم شود:
اشک هایم،
صدای قلب تو،
و چشمان نگرانت از اینهمه پریشانی...
و خالی شوم از اینهمه احساس!
و بغض هایم را مثل آلو های ترش
هی بمکم...
من عاشقانه نگفتم...
من شاعر نیستم...
حرفهایم بالا نمیاید
و شعر تمام وجودم را فرا گرفته...
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

ثمین جون عالی بود >:D< :x

فقط
شعرم هم نمیاید!
و آخر شعر هم آدم انتظار تموم شدن نداره ازش
همین
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

چرا آخه دیه حرفی واسه گفتن نمونده!
بد تمومش کردی
یکم جمله ها رو جا به جا کن شاید درست شه ;)
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

خفه میشوم
زیر حرفهایت
که مثل چاه های عمیق
مرا در خود غرق میکنند...
و میشوم
تهنا ماهی حرفهایت...
و تو
چقدر بیرحمانه
نگاه هایت را جمع میکنی از روی مردمک هایم
و میروی...
و من
که برای زنده ماندن، حرفهایت را نفس میکشم...


جیره افکارم را بده!
کمی دروغ
کمی خیانت
و کمی ...
و تنهایم بگذار:
من،غروب،
و سنگینی نگاهت
پشت کوه های سینه ات،
یک شاخه گل،
و خدا،
و خدا حافظ...
و برای همیشه
و چاه خشک میشود...
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

این شعرو هم دیروز نوشتیم! امیدوارم اساسی نقدش کنید!

پر شده ام
از تصور لحظه های سیاه
و سنگینی صداهایی که له ام میکند از درون...
و پا های خسته از فرار....
و مینویسم از حقیقتی که دروغ است...
بیا!
من خسته ام!
این لحظه های پر از صداهای خالی غرقم میکند...
بیا!
به صدای اشک هایم قسم ات میدهم! بیا!
بیا و ببین که زمین چگونه مرا به اسارت کشیده؟!
بیاو و بببین این جاذبه ی لعنتی چگونه مرا به بند کشیده است؟!
بیا و رهایم کن!
من هیچ چیز نمیخواهم!
من هیچ وقت هیچ چیز نخواستم!
من هیچ وقت کسی نبودم! :
جسمی که زندانی ام کرده است،
چشم هایی که ندیدن نمیفهمند!
گوش هایی که کر شدن نمیدانند....
و زبانی که باید بیخود تکان بخورد تا ادب پایمال نشود...
این تمام من است!
صبور، سنگین، سرگردان!
احساس میکنم که در میان اقیانوسی گم شده ام!
و این ماهیانی که هر لحظه دهانشان را بیخود باز و بسته میکنند،
روزی عزیزانم بودند...
میان حرف زدن و حرف نزدن دیواری از سکوت نیست
تو حرفهایت را بزن!
من حرفهایم را نزده، میگویم...
بیا!
کجا مانده ای؟!
بیا و ببین چگونه خدا خیانت کرد به تمام خواسته هایش؟!
تنهایی این احساس ازارم میدهد...
ببین!
چچرا چشم هاست را میبندی بر خستگی اینهمه دروغ؟!
چرا چشم هایت را میبندی بر سادگی اینهمه توهم؟!
بیا!
ببین!
چشم هایت را نبند:
دیگیر هیچ نگاهی با نگاه دیگیر آمیزش نکرد
و هیچ عشقی زاده نشد...
میبینی؟! خدا خیانت کرده...
صلابت این سیاهی ها اژارم میدهد...
من مگر حرف بودم؟!
که ناخواسته از دهانت پرتم کردی؟!
دروغم کردی؟
فراموشم کردی؟!
و بر طبق قوانین
آنطور که تو زبانت را تکان دادی
باید زاده میشدم؟!
بیا!
بیا و این حرفهای برهنه ی پشت سرت را در آغوش بگیر...
سالهاست که هوای آمدنت را کرده ام...
تنفس این هوای مرده ملولم میکند....
بیا!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

تازگیا زدیم تو آفساید!!!!
شعرمون نمیاد به جان شما! یا هم میاد! وقت نمیشه بنویسمش یا روش کار کنم،میره!!!! :)) :))
خلاصه! دفترم پر میشه از جمله ها1 که باید بشینم و کنار هم بچینمشون تا بشه شعر!! ;D ;D

حالا اینم از شعر جدیییییییید!!

تنهایی سکوت کرده بود....
تو، حرف میزدی، برای تنهایی خودت...
و من غرق میشدم در سکوت حرفهایت
مثل مگسی در چای...
صبر های من همه از سنگ بود!
و لبخند های تو،
همه از جنس گلوله!
اینجا خبری از عشق نبود!
اینجا گلوله و تفنگ! سنگ و سنگر...
اینجا تو بودی و من...
لبخند میزدی،
زخم هایم را با اشک هایم میبستم!
در دلت آتش میافتاد!
من میسوختم...
اینجا خبری نبود!
زمین خسته از ماه و خورشید تکراری...
و این چرخش های بی هدف روزانه!
نگاه که میکردی زمین نفس نمیکشید!
میخواست خودکشی کند زمین!
زیر سنگینی وجود تو!
و روز به روز نزدیک خورشید میشد تا بسوزد!
مثل من،که نزدیک تو...
و گم میشد در میان این کهکشان بی راه!
درست مثل من که زمینت شده بودم!

و نمیدانستم که اگر سیاهی بد است،
چرا فضا ،چرا جهان غرق درسیاهی است!
ناعادلانه محکوم شده بودیم به زندگی میان سیاهی!
و هیچ باکمان نبود....
این ما بودیم!
که در سیاهچاله های عشق! از نیستی! از هیچ! از بیهودگی به دنیا آمدیم...
ابلهانه میاندیشیدیم حق زیستم داریم!
هیچ عقلی نمیزد! قلب ها تالاپ تلوپ، تالاپ تلوپ...
ما بیهوده بودیم!
بیهوده بزرگ شدیم!
بیهوده به مدرسه رفتیم،
بیهوده درس خواندیم!
بیهوده آدم شدیم...
بیهوده کار میکنیم!
و بیهوده عاشق شدیم...

دلم نمیاید بگویم زمین سالهاست که خودکشی کرده!
دلم نمیاید بگویم که ما روی جنازه اش خاک میشویم!
روی بقایای اجسادمان درخت میکاریم!
و از مواد معدنی بدن عزیزانمان تغذیه میکنیم...

دلم نیامد بگویم به خودت بیا!
تو هیچ وقت زنده نبودی...


+حس ناجوری بهم میگه قسمت های مختلف شعر به هم ربطی ندارن و کلا مزخرف از اب دراومده!!! ;D
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

و تو
چقدر بیرحمانه
نگاه هایت را جمع میکنی از روی مردمک هایم

این شعرتون عالیه یعنی =D> =D> =D> =D>
 
Back
بالا