• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

دفتر شعر میگذارییییم!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع .samin
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

خیلی لایک >:D<
خیلی عمق داره این شعرت همشو خیلی دوس دارم :)

دیگر هیچکس نیست
دیگر هیچکس،هیچکس نیست
و دیگر هیچکس در انتظار هیچکس نیست
حتی کسی که مثل هیچکس نیست
من قیامت را دیدم!
که چگونه تمام شد...
تمام مرده ها زنده شدند،تمام مرده ها
و نمردند
و هنوز هم نمردند!

گریه ننکن!
بگذار اشک هایت در این هستی بینهایت گریه کنند...
شاید دوباره حوا شدی!
کوشه ی دلت بنویس:
سیب را نخواهم خورد!

>:D< >:D< >:D<
=D> =D> =D>
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

مرسی عزیزم!!
قربانت!
لطف داری! :)

اون تیکه قبلا اینجوری بود که با فحش دوستان پاکش کردم:
دیگر هیچکس نیست
دیگر هیچکس،هیچکس نیست
و دیگر هیچکس در انتظار هیچکس نیست
دیگر هیچکس با هیچکس نیست
هیچکس تا هیچکس نیست
و هیچکس از هیچکس نیست
و هیچکس برای هیچکس نیست!
حتی کسی که مثل هیچکس نیست

خیلی خوش گذشته بود میخواستم ادامه بدم، حیف بچه ها تو انجمن شعرمون نذاشتن!!!
داشتم که شعرمو میخوندم همه هنگ کرده بودن!! ;D
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از sahere :
:-"
خو راس میگفتن خیلی لوس این که ;D

سووووووووووووووووووووت!!!

به نقل از damad masoodi :
شدیدا جالبه

ولی اون جمله ی پایینشو پاک کن خوب نیست
مگه هرکی عقیده ش با شما فرق داشت نادانه؟شاید یکی نگرشش فرق داشت با شما

البته من جزو اونا نیستم ;D

بلههههههههههههههههههه!!!! اون که صد البته!!
ترجیح میدم بمونه! حوصله گیر دادن های بیخود رو ندارم!! اونجا باشه کسی هم گیر نمیده!!!


به نقل از reza-handsome :
لذت بردم
واقعا آفرین =D>

لطف دارید!
مرسی!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

داشتم تو کمدم دنبال جزوه شیمیم میگشتم که چشمم خورد به دفتر شعرای گذشته ام!
اونقد گریه کردم!
بعد شعرا و داستان هامو خوندم و کلی به خودم خندیدم! ماله دوران طفولیتم بود! 1 ماهه هیچ شعری ننوشتم! اونقدر ذهنم درگیره که فرصت نمیکنم به خودم و احساساتم برسم! این داستان مینی مال رو خیلی وقت نوشتم! شاید 3 سال پیش! الان که خوندمش یه حس خاصی بهم دست داد و فکر کردم که واقعا اینارو من نوشتم؟؟!! آخه چطوری؟! هیچی از شعرام برام آشنا نبود انگار که یکی دیگه نوشته...

1- چادرمو از پشت میکشی و میگی: صب کن، توروخدا نرو مامان!
نگات میکنم! چشات پره اشکه!
به آینده ات فکر میکنم و چادرمو از دستت میکشم و میرم!...
.
.
.
چادرتو از پشت میکشم و میگم: صب کن! توروخدا برگرد دخترم!
نگام میکنی! چشام پره اشکه!
به گذشته ات فکر میکنی و چادرتو از دستم میکشی و میری!...

اینم دومی:
به دنیا که آمدی، دست تمام آدمهای خوشبخت دنیا را از پشت بستی!
.
.
.
کاش هیچ پلیسی بدنیا نمی آمد!!!!


میدونم اینا شعر نیستن و جاشون تو انجمن داستانه! ولی ببخشید! دوست داشتم همه آثارم پیش هم باشن!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

میشه منم یکی از شعرامو بذارم؟؟


دستهایم را دراز می کنم

و ستاره ای می چینم از دل اسمان

دستهایم را دراز می کنم

ماه را می گیرم و تاب می خورم

دستهایم را دراز می کنم

و بر صورت خاک گرفته ی اسمان دستی می کشم

آه که اسمان چقدر خاک آلود است

دستهایم را دراز می کنم

دستمالی بر می دارم و باز دستهایم را دراز می کنم

خاک کهنه ی اسمان را می گیرم

دستهایم را دراز می کنم

اسمان را می گیرم و خود را از زمین بالا می کشم

روی ابری می نشینم و زمین را نگاه می کنم

از ان پایین فکر می کردم اسمان خاک آلود است

آه...کسی نیست روی زمین دستمالی بکشد...؟!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از F@temeh :
میشه منم یکی از شعرامو بذارم؟؟


دستهایم را دراز می کنم

و ستاره ای می چینم از دل اسمان

دستهایم را دراز می کنم

ماه را می گیرم و تاب می خورم

دستهایم را دراز می کنم

و بر صورت خاک گرفته ی اسمان دستی می کشم

آه که اسمان چقدر خاک آلود است

دستهایم را دراز می کنم

دستمالی بر می دارم و باز دستهایم را دراز می کنم

خاک کهنه ی اسمان را می گیرم

دستهایم را دراز می کنم

اسمان را می گیرم و خود را از زمین بالا می کشم

روی ابری می نشینم و زمین را نگاه می کنم

از ان پایین فکر می کردم اسمان خاک آلود است

آه...کسی نیست روی زمین دستمالی بکشد...؟!
خواهر گرام!
دفتر شعر بنده تشریف دارن اینجا!!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

پس از سالها این چشمه شعری ما هم یه تلنگری خورد و ... نتیجه اش شد این شعری که میبینید:

در این ازدحام ساکت لحظه ها
که زندگی غرقمان کرده
و زمان مثل سیگاری دودمان میکند
معتاد شدیم به بودن
و مصرف مداوم ثانیه ها
و تزریق روزانه ی زندگی
ما خمار این زندگی شدیم
و ان حس مغشوشی
که ئدر دود این اعتیاد سوخت،
خدا بود....
روزی از هفتاد سالگیم به دنیا خواهم آمد
زیر دریاها شاید آسمانی باشد
که سایه ی خدا را
روی زمین بیاندازد..
روزی از جسمم بدنیا خواهم آمد
من به بلندترین دیوار های جهان دوخته شدم
فاصله!
و تو...
شاید سالهاست که اشتباه میکنمی
شاید آسمان
فقط فاصله ی کاذبی است
بین دو سر زمین
شاید
سالهاست که زیر زمین زندگی میکنیم
و خورشید
دانه ی نارسی است
زیر زمین...
من ایمان دارم!
ما متولد خواهیم شد...
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

ما که قبلا ندیده بودیم اینو :-"
خیلی قشنگ بود مخصوصا اون مراعات النظیری که آوردی به نظرم خیلی جالب و خلاقانه ست
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از داماد مسعودی :
ما که قبلا ندیده بودیم اینو :-"
خیلی قشنگ بود مخصوصا اون مراعات النظیری که آوردی به نظرم خیلی جالب و خلاقانه ست

چه عجب بلاخره کسی به این تاپیک کپک زده ما سری زد؟!
:)) :)) :))

مرسی!
لطف داری!
یه قسمتشو از شعرایه قبلیم ورداشتم!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

بررسی علمی ;D از دید خواننده(همان مته به خشخاش گذاشتن ;D)
به نقل از .samin :
پس از سالها این چشمه شعری ما هم یه تلنگری خورد و ... نتیجه اش شد این شعری که میبینید:

در این ازدحام ساکت لحظه ها
که زندگی غرقمان کرده
و زمان مثل سیگاری دودمان میکند
معتاد شدیم به بودن
و مصرف مداوم ثانیه ها
و تزریق روزانه ی زندگی
ما خمار این زندگی شدیم
و ان حس مغشوشی
که ئدر دود این اعتیاد سوخت،
تکراری
خدا بود....
روزی از هفتاد سالگیم به دنیا خواهم آمدخیلی خوب
زیر دریاها شاید آسمانی باشد لحن تقلیدی ;D
که سایه ی خدا را
روی زمین بیاندازد..
روزی از جسمم بدنیا خواهم آمد ها؟
من به بلندترین دیوار های جهان دوخته شدم
فاصله!
و تو...
شاید سالهاست که اشتباه میکنمی میکنیی؟بابا شاه شدی؟ی ایه هم باید تهش بذاری
شاید آسمان
فقط فاصله ی کاذبی است
بین دو سر زمین
شاید
سالهاست که زیر زمین زندگی میکنیم خیلی قشنگ
و خورشید
دانه ی نارسی است
زیر زمین...
من ایمان دارم!
ما متولد خواهیم شد...
آقا من ربط کل شعرو به بعضی عبارتاش نفهمیدم.الان که فک میکنم میبینم نه فهمیدم!ولی خب اینا به اون فاصله و تو دیوار چه ربطی داشت؟"من باب این که تو همان تولد سودمندی و اینا؟"
 
Back
بالا