- ارسالها
- 585
- امتیاز
- 3,656
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- کرج
- سال فارغ التحصیلی
- 95
پاسخ : خواب
یکی از بدترین خواب هام درباره همین (..بهار..)[nb]http://www.sampadia.com/forum/index.php?action=profile;u=18015[/nb]کصااااافط بود همین دیشب...خعلی ام باحال بودااا! رفته بودیم پیک نیک بعد یه مرده اومد نمیدونم چی گفت و اینا بعد صحنه عوض شد من داشتم گریه میکردم خودمو میکشتم ک بهار با اون مرده ازدواج نکنه!
من هی میگفتم نه این کارو نکن!! بهار میگف:نه میخوام باهاش ازدواج کنم!

انقد گریه کرده بودم صدام گرفته بود!اصن یه وضی!بعد میخواستم به یه بنده خدایی
اس بدم ک بهار میخواد ازدواج کنه و اینا ش نداشتم!
خلاصه...خواب عجیبی بود نمیدونم چرا حس بدی بم داد فک کنم یه چن وقت دیگه باید عروسش کنم بهارو....

بهترینش هم تو خیابونای امریکا با بهار و جانی دپ داشتیم قدم میزدیم بعد رفتیم خونه جانی
بعد جانی با نامزدش بهم زد به من گف من تو رو دوس دارم!!!
بهار هم عین دیوونه ها هی میخواس حمله ور شه به جانی من نمیزاشتم!
من نمیدونم این موجود اضافی چیه ک تو همه خوابای من هس!خواب باحالی بود درکل!!!
ذهن مغشوشی دارم کلا...
یکی از بدترین خواب هام درباره همین (..بهار..)[nb]http://www.sampadia.com/forum/index.php?action=profile;u=18015[/nb]کصااااافط بود همین دیشب...خعلی ام باحال بودااا! رفته بودیم پیک نیک بعد یه مرده اومد نمیدونم چی گفت و اینا بعد صحنه عوض شد من داشتم گریه میکردم خودمو میکشتم ک بهار با اون مرده ازدواج نکنه!
من هی میگفتم نه این کارو نکن!! بهار میگف:نه میخوام باهاش ازدواج کنم!

انقد گریه کرده بودم صدام گرفته بود!اصن یه وضی!بعد میخواستم به یه بنده خدایی
اس بدم ک بهار میخواد ازدواج کنه و اینا ش نداشتم!
خلاصه...خواب عجیبی بود نمیدونم چرا حس بدی بم داد فک کنم یه چن وقت دیگه باید عروسش کنم بهارو....

بهترینش هم تو خیابونای امریکا با بهار و جانی دپ داشتیم قدم میزدیم بعد رفتیم خونه جانی
بعد جانی با نامزدش بهم زد به من گف من تو رو دوس دارم!!!
بهار هم عین دیوونه ها هی میخواس حمله ور شه به جانی من نمیزاشتم!
من نمیدونم این موجود اضافی چیه ک تو همه خوابای من هس!خواب باحالی بود درکل!!!ذهن مغشوشی دارم کلا...






....

) هم من رو دنبال کرده بود. منم عین چی ازش میترسیدم. یه خورده از مسیر بین عطاری و خونمون رو که طی کردم، ناگهان از کوچه به رختخوابی که اون شب توش خوابیده بودم منتقل شدم. بعد دیدم اون سایه سیاه گوشه رختخواب جلو پام نشسته و داره با خنده پتو رو تکون میده. منم داشتم سکته میکردم.
)
، خواب ترسناک هم زیاد دیدم.
، یا خوابای پرواز که می دیدم خیلی باحال بود
!