از فراموش شدن
همینکه بدونم توی ذهن کسی هستم برام کافیه
یه بار خودم برای خودم کیک تولد گرفتم
.
الآن هم حدودا همچین احساسی دارم.. انگار دارم فراموش میشم..
از پرنده ها مخصوصا کبوترها خیلی میترسیدم
طوری که یه بار یه کلاغ جلوی در خونه بود بعد سرویسمم اومده بود بوق میزد منم که وحشت کرده بودم تو خونه موندم تا سرویسم رفت
بنده عملا دو نقش در خانواده دارم.
یکی اینکه وقتی پسر عموم گریه می کنه و ملت به طور داغونی بش میگن که حاج خانوم ِ قربت میاد می برت (کی هس)) صدای عو عو هو هو ننه جان میام می خورمت در میارم علارقمِ میلِ باطنیم :-سوء استفاده از استعداد های نسلِ جوان و پرشور
یکی اینکه وقتی پسر داییم جیغ می کشه خیلی لایت بش بگم: همایون، بیا ببینم گربه جای توتو ـات نباشه یه وخ
من یادمه چن ماه پیش تابستون بود خوب من به شدت از تاریکی میترسم دختر عموم اومده بود خونمون تو اتاق خوابیده بودیم تی وی ام روشن بود بعد گف من تشنمه بعد خو منم ترسو اونم بدتر از من در اتاقو باز میکردیم می دیدیم تاریکه درو می بستیم همه ام خواب ساعت 1 یا 2 شب
بعد داداشم رفته بود بیرون گفته بود هر وخ اومدم میزنگم به شما دوتا بیاین درو باز کنین دیگه اونجا مجبور شدم دلو بزنم به درسا برم تو اون تاریکی درو براش باز کنم در همون حالم دختر عموم آب خورد بدبخ هلاک شده بود
یه دفعه هم ک میخواس بره گلاب به (دستشویی) بعدش من گفتم میترسم بدبخ همون طوری خوابید از من 3 سال کوچیک تره
خوب من به شدت از تاریکی و جن میترسم همچنین از این ادمای سیبیل قیطونی مو فرفری یا کچل با موتور یا پیداشم فرقی ندارم