• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ترس دوران بچگی..!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع meli
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ترس دوران بچگی...!


از چی که نمی ترسیدیم واقعاً .
یادمه بابام یه جزوه داشت روش عکس یه آقاهه بود با موهای بلند فرفری ، عین چی برام ترسناک بود .
بعد رفتار مازوخیستانه م هم در برخورد باهاش جالب بود در نوع خود . مث چی ازش می ترسیدم ولی همش می رفتم تو اتاق خودمو باهاش می ترسوندم :-"""
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

بچه که بودم همیشه با آتاری سگا بازی میکردیم 8-^ یادش به خیر واقن...عین یه حیوونه محترمی از بازی کمبات میترسیدم ولی بازم با پررویی تمام بازی میکردم هی... :D مخصوصن اون غول آخرش...همون که شاخ و دم داشت :-ss یا یه وقتایی فن میزدیم طرفو میبرد بالا کلن از کادر خارجش میکرد...
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

ما نسلی بودیم که به جای لولو از نون خشکی می ترسیدیم.....
من از توپ خیلی می ترسیدم و می ترسم. امسال یه توپ بسکتبال :-s محکم خورد تو گوشم،چند ثانیه فقط مات بودم.
صدای بلند
دعوا
تاریکی
هندوانه
تخم شربتی
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من ب شخصه از بابام میترسیدم :))
مامانم میگفت الان بابات میادااا :))
هیچی دیگه کلا اینو ک میگفت خیلی مؤثر واقع میشد

الانم میترسماااا مثلا تا زنگو میزنه کولرو خاموش میکنم مودمو قایم میکنم گوشیو نابود میکنم :))
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

یک بار یکی از این وانت ها که میان فرش می برن بشورن داشت از تو خیابون رد می شد هی می گفت"فرشی" منم هی میشنیدم "هستی" بعد همه اهل ساختمون به یاد دارن که من ترسیده بودم هی می خواستم قایم شم هی هم می گفتم این آقائه با من چی کار دارد؟ :D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

این ترس من نیست ولی عاشقشم.یه بچه تو فامیلمون بود عاشق کلاه قرمزی بود لامصب ادای کلاه قرمزی رو عین خودش درمیاورد.بعد پسرعموی مهربانم بهش گفته بود تو کلاه قرمزی هستی اژدرم بیرون منتظره تا بدزدتت.این بچه رو تا یه سال هی بهش دستور میداد که واسش اب بیاره اگه نیاره تحویل اژدر میدتش اینم هر کاری میکرد.دیگه کم کم باهاش کار کردن درست شد.منم از اخرای مجتمعمون میترسیدم یه سرایدار بود یه دستش قطع شده بود بعد به ما گفت دستم افتاده اونجا اگه برین میاد دنبالتون:| میخواست ما گلا رو نچینیم یه سال کابوس ما رو جور کرد
 
  • لایک
امتیازات: M.V
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

انوقت ها که خیلی کوچولو بودم ، از مردمک چشم (و هر طرحی مشابه چشم و مردمکش ) میترسیدم .

بعد ها هم که یادگرفتم توی اتاقم تنها بخوابم ، همیشه این ترسو داشتم که یه دست از زیر تختم بیاد بیرون و مچ پامو بچسبه .
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

یه سینمایی‎ای بود ؛ یادمه خیلی بچه بودم که دیدمش. اسمش " چشمان آبی زهرا " بود. جریان فیلم درمورد یه دختر بچه‎ی فلسطینی بود که چشم‎هاش رو درآوردن و به پسر هم سن و سال خودش که بچه‎ی یکی از این سرکرده‎های اسرائیلی بود دادن (پسره نابینا بود.)
من چشمام آبی نبود! ولی خیلی میترسیدم که بیان چشمای منم دربیارن بدن به یکی دیگه. :دی
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

از بچگی و البته تا حالا از ارتفاع به شدت میترسم.
بچه که بودم از شبای کویر میترسیدم اما الان عاشق شبای کویرم.آسمونش بی نظیره 8-^
 
Back
بالا