• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ترس دوران بچگی..!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع meli
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من از گربه ی توی شهر موشها میترسیدم
بعد تر خیلی با دوستام میرفتم مغازه ی سر کوچه؛مامان یکیشون گفت این مغازه دار ها بچه های تنها رو میبرن پشت قفسه ها میکشن...تا چن سال دم مغازه ک میرفتم مامانمو بغل میکردم و شبا کابوس میدیدم
هنوزم ک هنوزه بعضی وقتا از مغازه های کوچیک ک فضای پشت قفسش زیاده میترسم :-"
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

گویا من بچه بودم عروسکامو میکندم موهاشونو بعد ازشون میترسیدم بازی نمیکردم :))
خیلی شاخ بودما :-"
کور بشه چشم حسود :))
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

هنوزم بچه محسوب میشم دیگه؟! :D
اول صبح ک میخوام برم بیرون هوا تاریک باشه یا نباشه من چراغ راهرو رو روشن میکنم.بعد کفشامو میپوشم بعد از پله ها میرم پایین
معمولا از طبقه ی دوم ک رد میشم چراغ خاموش میشه
اگه هوا ی بیرون روشن باشه ک هیچی ولی اگه تاریک باشه من وحشت میکنم ک نکنه یه گربه روی این ده پونزده تا دونه پله ی آخر باشه و من پامو بذارم رو دمش جیغش بره رو هوا! :-ss

اعتراف میکنم همین چند وقت پیش داداشم به یه بچه گربه ی تنها و فلک زده غذا داده بود،بعد گربه هه پشت سر داداشم راه افتاده بود اومده بود تو ساختمون.بعد دقیقا من اوله صبح داشتم میرفتم بیرون چراغ هم خاموش شده بود،دیدم وسطه پله ها یه کله ی کوچولو داره نگام میکنه. :o :-s اول به این نتیجه رسیدم ک این ترسی که تو این یکی دوسال داشتم کاملا منطقیه،بعد ترسم ازون به بعد بیشتر شد، بعد گربه هه رو با زور بیرون کردم،بعد عذاب وجدان گرفتم زنگ آیفونو زدم گفتم:سرده،درو باز کن این گربه هه بیاد تو :-" البته مامانم درو باز نکرد خدارو شکر
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

یه سری یه کاغذ آ-چهار برداشتم و یه بیضی از وسطش در آوردم و براش دو تا سوراخ برای چشم و یکی برای دماغ و یکی هم برای دهن گذاشتم ...
خلاصه اینکه یه کش هم دورش بستم تا شبیه ماسک شد ( در کمبود ماسک چه کارایی که نکردیم ... )
بعد یه پارچه سفید هم انداختم رو خودم و رفتم که اهل منزل رو بترسونم بعد که عملیات با موفقیت انجام شد رفتم جلو آینه خودمو ببینم چجوری شدم ...
چشمتون روز بد نبینه ...
اتاق هم تاریک بود تا رفتم جلو آینه خودمو دیدم داد زدم[nb]یاد اون جک مسخره افتادم که میگه سوسکه میره جلوی آینه خودشو میبینه میگه وااااای سوسک ... :) [/nb] بدو بدو اومدم بیرون ... :))
ولی واقعا ماسک خوب و ترسناکی بود ... حیف شد ...
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

از تاریکی.
همش فکر میکردم دزد میره تو اتاقای تاریکمون پنهان میشه و منتظره تا من بیام اسلحه بکشه روم :-"
بگذریم که آخرشم اقا دزده اومد :))
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من از اول آهنگ تيتراژ مجيد دلبندم ميترسيدم
كه ميگف : " چرا در گنجه بازهههههه / چرا شست من دروازه " :-" :))
گوشامو ميگرفتم نشنوم اين تيكه رو


بعد يه برنامه كودكي هم كانال فارس ميذاشت به عروسكي توش بود . يه بار نقاشي اون رو كشيدم چسبوندم رو در كمد . بعد شب كه تو تاريكي ديدمش خيلي ترسيدم :))

تاريكي و جن و روح و اينام كه همين الانشم ... :-"
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

از نون خشکی :|
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

جاروبرقی :|
چرخ گوشت :|

از یه چیز دیگه هم میترسیدم که چون هنوز هم ازش میترسم، نمیگم :D :D
 
Back
بالا