• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه


آقا امروز بهترین روزی درسی من از اول مهر تا حالا بود یعنی عااااااااااااااااااااالی :-*

فک کن صب وارد مدرسه بشی و به این فکر کنی که 2 تا امتحان - ریاضی که وحشتناک سخته(!) و جغرافیا(:-&) - داری

هم چنین دینی یه معلم سخت گیر داری که تا حالا دونفر سر درس پرسیدنش گریه کردن( :)) )

به اینا فک ر کنی به قضیه های هندسه که بلد نیستی به قلمچی که گند زدی....

بعد وارد مدرسه بشی بفهمی امتحان ریاضی افتاد 2 شنبه و خیلللللللللی خوشحال شی

بعد زنگ تفریح اول بیای بری با مکافات دینی بخونی که خبر بدن دبیرش نیومده دارن می برنمون بوستان نزدیک مدرسه - ایشاالله دخترش خوشبخت شه [-o< -

بعد زنگ هندسه انقدر اذیت کنی دبیر قاطی کنه چهار تا تمرین بیشتر حل نکنه

بعد جغرافیا گروهی بدی

آقا بهترین این نمیشه ;D نه خدایی خیلی حاااااااال داد :-*
7/8/90
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

به نقل از مارسل :
ما امسال انقدر از معلمامون سوتی گرفتیم که حد نداره.مثلا:
معلم ریاضی: یه شیطون بلایی بود که گوششو گرفتم،گفتم:...
معلم زیست:این طو که نمیشه که!!!
معلم هندسه:گوش کن گوش کن...
و..... ;D

ای خدا اگه اینا سوتیه که دیگه معلمای ما خدای سوتی هستن ;D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

روز دوشمبه امتحان شیمی داشتیم که با کلی زبون ریزی کنسل شدافتاد هفته بعد دوشمبه با کل مطالب کتاب و جزوه

هفته بعدش شمبه بود که فهمیدیم بــــــــله دبیر شیمی محترممون تشریف بردن کربلا ما هم همه شاد و جینگول یکی می پرید یکی جیغ میزد یکی ماچ میکرد یکی هنگ میکرد که چی؟

امتحان شیمی پر

ولی فرداش فهمیدیم که بــــــــــــــله سوالا دست دبیر ریاضیه سال اولمونه، چرخه اوزون................

خلاصه با هزارتا حرف و صحبتو دلیل نتونستیم کنسل کنیم و امتحانو دادیم البته آسون بود
روز شمبه هم امتحان ادبیات داشتیم که با هزار تا زبون ریزی کنسلش کردیم (به قول خانم س.... دبیر فیزک پارسالمون وای نمیدونین بچه های سمپادی چقدر خوشحال میشن که یه امتحانی کنسل میشه اصن انگار قرص شادی گردان مصرف کردیم)
خب خلاصه کنسل کردیم به بهونه اینکه شما خودآزمایی هارو حل نکردین دو بیت رو هم معنی نکردین (چه دلایل موجهی واقعا) خلاصه کنسل شد البته فرانکی و رومی و کیمی و یه عده دیگه مخالفت کردن به بهونه کنسرت آریان که بالاخره امتحان کنسل شد.و جالبتر کنسرت هم کنسل شد

خلاصه امتحان ادبیاتمون افتاد هفته بعد با امتحان زبان فارسی!!!

روز سه شمبه امتحان ریاضی داشتیم که کلی نشستیم حرف زدیم گفتیم وای خانم ب... خیلی سخته هنوز زوده یه کاریش کنین و خلاصه اینطوریا.... دبیر ریاضیمونم گفت که باشه میندازم یکشمبه بعد امتحان گروهی

خلاصه ریاضی هم کنسل شد

چهارشمبه ش امتحان دینی داشتیم و عربی.دینی رو روز قبل خوایتم کنسل کنیم که کردیم.عرب رو هم گفتیم بخونیم چون در هر صورت امتحان میگیره ولی از ساجده و کیمیا شفاهی پرسید فقط ،عربی هم کنسل شد آخر

هفته بعدش شمبه شد که زنگ سوم شد خواستیم بازم کنسل کنیم امتحانو ولی دیدیم دیگه خداییش عند پرروییه معلم دیگه فحش میده

نشستیم مث بچه آدم امتحان دادیم بعدشم زبان فارسی

یکشمبه شد که زنگ سوم امتحان زبان انگلیسی دادیم.بیش از نصف بچه ها در حد بوندسلیگا گند زدن به امتحان در نتیجه هفته بعدش قرار شد جبرانی بزاره

زنگ بعدش امتحان گروهی ریاضی دادیم که خوب بود. ولی ادامه ش رو فردا ییش دادیم(انگار فیلمه)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دیروز کم مونده بود یه بچه 4-5ساله رو زیر بگیرم! تو کوچمون ... تو پیاده زیر درخت بود داشت با باباش نارنج می کند از درخت یهو دوید وسط کوچه منم با 70تا اینا داشتم می رفتم ... یعنی فاصله ام باش کمتر از 1 متر بود ، جالبه بچه هه نه گریه کرد نه ناراحت شد نه تعجب کرد نه هیچی ، اصلا"هیچی ... خندید رفت اونور ... مامانم کنارم تقریبا" سکته کرد ، منم ... نمیدونم چه حسی داشتم ...

صبح ِ خوبی بود ، روزش کلا" خوب بود ولی موقع برگشتن به خونه ... صحنه عجیبی بود (اولین بار اومد انقد خطرناک و هیجان انگیز میشد رانندگیم)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

یه روز بود تو مدرسمون امتحان علوم داشتیم البته این خاطره بدیه خاطرره خوبی نیست هی همش یا میزدم پس کله یکی طرف نمیفهمید من زدم یقه پشت سریشو میگرفت یا کلی اذیت دیگه البته من کم اذیت میکنم اما چه کنم دیگه چند روز بود که همش امتحان علوم نمراتم خوب میشد 4باچهار و نمی از پنج و همون حوالی اون یع بارم پنج از پنج که بچه ها بعذش اعتراض کردن تو اون کلاس همه با من ضدن هیچ دوستیم ندارم نگو که معلم علوممونم منو داشت میپایید آخرشم درسمون تو قسمت صورت های فلکی بود که من گفتم 20 تا صورت فلکی تالا شناخته شده برای اذیت معلمم گفت کی بود بچه ها گفتن اجازه نیما زارعی بود معلمم گفت نیما برات متاسفم در موردت فکر دیگه ای میکردم به هر کی خوبی کنی این میشه از اون موقعم دیگه هوامو نداره بعشم با احترام از کلاس پرتم کرد بیرون ...

بد بختی های من ادامه دارد...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

زلزله اومده اونجا!

بهت میگم این دفعه بهت میگم.... :-<
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دیشب رفتیم مشهد>حرم
وای که چقد هل میدن>له شدیم
یکی از داداشای ترک داد میزنه میگه اینجا که تبریز نیست هل میدین :-/
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز ، نهم ِ بهمن ِ فک می کنم

من اول دبیرستانم،دوم راهنمایی بودم فک می کنم ، آره احتمالن همون موقعا بود

که ساین آپ کردم ،

امروز کلن روز بدی بود :| از همون اول صبش ،

از اون روزایی که وختی تو خوشی غرقی ، حتی بودنشم انکار می کنی،

چه برسه به اینکه فک کنی یه دورانی هس،

که هر روزت بشه از اون روزا

بد بود از همون کلاس ریاضی ، خندیدیم ولی بد بود . شاد بودیم ولی بد بود .

الان ، و همین امروز ، و از الان و همین امروز ، دارم سعی می کنم ، که آخرین پستم این باشه ، تا کی نمی دونم

دارم سعیمو می کنم که آینده ی نزدیکی نباشه !

کجا میرم نمی دونم ،

آخرش چی می شه ،

امروز می دونم چقد باید آن بمونم

اونقدی که از اول تا آخر خاطراتمو ، وختی رو این کلیدا می زدم ، از اول تا آخر ورق بزنم

که مطمئن شم با اختلاف زیادی از خودم عقبم :|

نمی دونم باید تو رونوشت های ادبی (؟)میذاشتم ، اینجا یا تو وبلاگم .

مرتبط نبود پاکش کنین !
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

میریم دکتر ...

- سلام

یه اهتزاز خفیفی به هیکلش میده ... به معنای جواب سلامی که دادم

میشینم

- دفترچه بیمه؟

میدم بش

- کجات درد میکنه؟

- زیر دنده سمت ...

هنوز حرفم تموم نشده ... سرشو تکون میده میگه خب ...

شروع میکنه به نوشتن با یه خط عجق وجق و افتضاح!

بعد دفترچرو برمیگردونه ...

- برو این چهارتارو بگیر ... از داروخونه بپرس بت توضیح میده!

- :o ، ولی من که هنوز نگفتم کجام ...

- نفر بعدی! (:|

- :|
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امتحانام تموم شدن /m\
دیشب تا 2 بیدار موندم وصبحی انقد خودمد پیچوندم تو پتو که تا 11 تونستم بخوابم
حالا همین امروز همه باس زنگ بزنن نه :-w
میخندیمممممممم
 
Back
بالا