• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

تازه اومده بودیم تو ویلای شمالمون .همه جا پر از خاک و کف خونه از گچ و سیمان پربود!
چند روزی به گرد گیری و تمیز کردن گذشت...البته مادر جون تمیز میکرد ماهم تماشا!
بعد یه عمری پسرعمم اومد خونمون که مثلا به ماکمک کنه!تو جابه جایی وسایل سنگین مثل مبل و میزا!
مامانم که کم پیش میومد بهم بگه مثلا اینجارو تمیز کن و از این حرفا .ولی از شانس من دقیقا همون روزکه پسر عمم اومده چند تا پارچه ی خیس داده دستم و میگه بیا کف خونه رو تمیز کن!
من :-(
(تو دلم:بخشکی شانس)
حالا پسره وایساده بالا سرم دست به سینه داره تماشا میکنه
(تودلم:این داره به چی نگاه میکنه؟وای خدای من!کلفتی دختردایی هم دیدن داره آخه!)
تازه قیافمو ندیدی توی اون موقع!
تازه از خواب پا شده بودم!صورتمم وقت نکردم بشورم.لباس مناسبم گیر نیاورده بودم!چه میدونستم این پسره میاد!مانتوی آبجیم پوشیده بودم و روسری مامانم رو سر کرده بودم!
خلاصه بعد یه ساعت کلفتی کار تموم شد.در حین کار هم از خجالت سرمو بالا نمیاوردم که ببینم داره نگاه میکنه یا نه!یه بار که زیر چشمی نگاه کردم٫رفته بود رو صندلی نشسته بود تا بهتر ببینه!
زندگیه ما داریم؟
داستان دیروز با کمی اغراق!
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دیروز تا ساعا 7:30 والیبال بودیم با ساغر ، بعد از حجاب [ باشگاه ـه منظور :-" ] که اومدیم بیرون ، عین ِ خُلا تا بالا دویدیم پوستر لیگ جهانیو که زدن رو در ُ دیوار ِ خانه والیبال ببینیم ، بعد همون جا یه دقه اِستُپ شدیم ، انگشتمونو گرفتیم سمت ِ هم ترکیدیم از خنده ! = ))
بعد همین جوری زُل زدیم به رستورانه ، بعد به هم ، بعد به شکمامون ! : ))
هیچی ، هر جور شده 11 تومن جور کردیم ُ رفتیم دو تا ساندویچ خریدیم .. حالا خوردنشو شرح بدم ! : ))
رو پله های ِ باشگا نشستیم ، عین ِ افغانیا با شال ِ چروک ُ قیافه کثیف ، ساندویچو گرفته بودیم دسمون عین فراری ـاس سومالی میخوردیم ، از مال ِ هم ـم گاز میزدیم ! : )) = ))))))
بعد هر کی رد میشد با اون دهن ِ پر میگفتیم به خودت بخند ! 8- | =))
بعد سر ِ نوشابه ـهه حالا دعوا بود ! =)))) هیکل ـمونم نوشابه ای شد رف :-"
هیچی دیگه ، عکسشم گرفتیم بشه درس ِ عبرت واسه آیندگان ! :)) :دی
# از فوق العاده ترین لحظه ـای تابستونی م .
# اسکل عمّته ، به ما نخند ! :دی :)) :- ال
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

رفته بودیم خونه یی از بچها داشتیم حقیقت وجرات بازی میکردیم
رسید به من :-"گفتم یکم هیجان ایجاد بشه گفتم جراتو میخوام [-o<
اونا هم گفتن یایا یرو کیک خامه ای و پفک و هندوانه و چیبس یکجا تو دهنت بزار ی
مزش افتضاح بود :-& :-&نامردا یکیشون میدونس من ازچی بدم میاد گفت باید بهش پیاز بدیم
پیاز :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-&
دست وپامو گرفتنتا پیاز بدن اما نفهمیدم چطور خودمو تو کوچه پرت کردم
یکهو بالاسرمو نگاه کردم دیدم ملت دارن یک طوری نگام میکنن فک کردن ما دیونه ایم :))
سرمو پایین گرفتم ،اوردم بالا معلم تاریخمو دیدم :-" :-ss :-[
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

نکه ما خیلی برای نتیجه انتخابات دلهره داشتیم!!!!!شبش رفتیم پیاده روی یه یه ربعی تو خیابون راه میرفتیم تبلیغات نامزدا رو میکندیم خب نامزدا به رفتگران عزیز کمک نمیکنن ینی مام نکنیم؟؟؟؟؟؟؟سپس رفتیم فالوده خوردیم حالا مگه این رشته های فالوده میان بالا تو دهن ما >:p >:p
بعدشم که با دخترعمم عین این دختر فراریا کوله پشتی انداختیم شروع کردیم به دویدن و جیغ کشیدن خلاصه خیلی خوش گدشت مخصوصا اینکه یکی از معلمامونو دیدم تو چشاش زل زدم ولی سلام نکردم ;D ;D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اقاجاتون خالی...امروز 4ساعت عربی داشتیم...بااقای ضیاشهابی >:D< >:D<
خلاصه نشسته بودیم سرکلاس داشتن ایشون سوالو توضیح میدادنو نکته میگفتن که یکدفعه یه دختر بچه کوچولو وارد کلاس شد :-?
همه باتعجب نیگامیکنیم :o :-? :|
حالا بچه مارونمیدید رفته بالاسکو واستاده مارو نیگامیکنه....ینی کلاس رو هوابود..دختره داشت میرقصید :)) :)) =))
استاد حالا دیدبیرونش که نمیتونه بکنه روشو کرده به تخته توضیح داده مام همه حواسمون به دختره و میخندیدم...استاد برگشته مگیه خدایی یه نفرتونم گوش ندادین :)) :)) =))
حالاخود استادم خندش گرفته بود :))
دیگه به دختر بچچه گفته نمیخوای بری پیش مامانت؟دختره رفت ;D
اخه این معلما که بچه هاشونو میارن مدرسه واقعا حواسشون به بچشون نیست کجامیره؟دختره معلم ازمایشگاهمون بود :| ;D
خدایی خیلی گرده بود خندیدیم :))
ولی خیلی دختره جییییییییگر بود >:D< >:D< :x
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

یه بار دوستم سر زنگ جغرافی گفت بیا ساندویچ منو بخوریم معلممون هم داشت برگه صحیح میکرد یکی از بچه هاهم داشت تحقیق شو واسمون میخوند منم گفتم نه جان تو حوصله ی زیر میز رفتنو گردن کج کردنو اینا رو ندارم خودت بخور خلاصه گفت بابا خانم که حواسش نیست سال به سال سرشو میاره بالا خلاصه منم قبولیدم داشتم با ارامش ساندویچمو میخوردم و به بچه نیگا میکردم نصف بیشترشون که داشتن کتاب دیگه ای میخوندن بعضی هاهم فقط چشاشون باز بود قشنگ معلوم بود یه جای دیگه ان خلاصه دیدم نه اگه به این چیزایی که بچه ها میان میخونن گوش کنم میتونه جالب باشه داشتم گوش میکردم و با خیال راحت میخوردم یهو معلممون یه سوال مطرح کرد گفت همتون داد نزنین دستتونو بالا کنین طفلک بعد که سوالشو گفت همه زل زده بودن بهش بسی ضایع شد. من جوابشو میدونستم اخه داشتم به تحقیقش گوش میکردم اما ترجیح دادم وسط غذا خوردن صحبت نکنم یهو معلممون گفت سارا تو بگو منم شکه شدم لقمه پرید تو گلوم سرفه میکردم این دوستمم هول شده بود گفت یکی بره اب بیاره لقمه پریده تو گلوش برین اب بیارین بره پایین ..................................
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ديشب رفته بوديم خونه ي مادر بزرگم
خدا رو شكر عمه و عمو هام هيچ كدوم نيومدن
از درد داشتم مي مردم
فقط دندونامو به هم فشار مي دادم كه تو صورتم معلوم نشه كه درد دارم كه مامان بابام ازم نپرسن كه چته
دندونام داشت مي شكست
همه هم داشتن حرفاي تكراري كه من ازشون متنرم مي زدن
ديگه داشتم ديوونه مي شدم
كاش يكي بود كه وقتي داغون بودم پيشم بودو آرومم مي كرد يا حداقل فكرش بهم آرامش مي داد
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

مشهد - 12 / 4 / 1392

4شنبه صبح رسیدیم مشهد.. اصن باورم نمیشد :)
تا نزدیکای ظهر که معطل هتلُ اینا بودیم.. ظهر ناهار خوردیم و یکم استراحت کردیم و بعد رفتیم حرم.. خیلی حس خوبی بود و قتی وارد شدم ..اصن غیرقابل وصفــ :دی
دو روز اول همینطوری گذشت : حرم --> هتل ، هتل --> حرم ..:دی روز سوم رفتیم بازار ..اول بازار خیام یکم چرخیدیم بعدم رفتیم الماس شرق .. از کنارشهربازی خورشیدــم رد شدیم ولی نرفتیم :(( از بازار یه کیف خریدم ..خیلی خوجگله ..صورتی ..اصن یه وززززی
جمعه صبح خواب موندیم عاخه شب قبلش تا ساعت سه بیدار بودیم هی حرف میزدیم بعد دیگه قسمت نشد بریم دعا ندبه ] جل الخالق...منو دعا ندبه !! [ ولی وا3 نماز جمعه رفتم ..جاتون خالی ..یه ساعت ُ نیم زیر آفتاب بودم ..بعد که برگشتم خونه احساس میکردم پوستم برنزه شده ! :دی نشسته بودم تو صف نماز بعد یه خانومه که سن مامان بزرگ منو داش کنارم نشسته بود یکم من من کرد بعد پرسید ببخشید نماز جمعه چطوری میخونن ؟ منم که بار اولم بود اومده بودم گفتم نمیدونم :-" یکم چپ چپ نگا کرد و دیگه هیچی نگفت ..! یکی نبود بش بگه تو با این سنت بلد نیستی انتظار داری من بلد باشم ؟؟ وا.. چ توقعایی دارن مردم ! خلاصه نمازُ خوندیم و اومدیم هتل.. تقریبا دو ساعت بعدش دوتا عاقا اومدن دم سوئیت و گفتن چن نفرید ؟ دیگه گفتیم و.. بعد به تعدادمون ژتون دادن و گفتن که فردا ظهر ناهار مهمونسرای حرم دعوتین ! ماام که همه اینطوری :o بودیم اون لحظه ..! خیلی خبر خوبی بود !
فرداش برای نماز صبح رفتیم مسجد گوهرشاد...نماز ُ که خوندیم اومدیم صحن انقلاب وا3 گوش دادن نقاره ..بعد که تموم شد من زودترهمه برگشتم هتل همونجا تو لابی تی ویو روشنیدمُ مسابقه والیبالُ ..! هرکی رد میشد منو که میدید یه سری به نشانه ی تاسف تکون میداد میرفت! شاید پیش خودشون میگفتن دختره اول صبحی کار و خواب ُ زندگیشو ولکرده نشسته مسابقه میبینه !! مهم نبود چی فک میکردن ..چون من نمیتونستم بیخیال مسابقه شم ! خلاصه تا وسطای ست 3 دیدم ..بعد .. :(( :(( خوابم برد :(( یهو پا شدم دیدم همه دارن جیغ و هورا میکنن
منم از همه جا بی خبر..! یهو دیدم زیرنویس کرد که ایران کوبا رو برد و اینا !!! اصن از خوشحالی در گنج خودم نمیپوستیدم اون لحظه ..!
ظهر وا3 ناهار رفتیم مهمونسرا..غذا خورش کرفس بود ! با اینکه اصن دوس نداشتم ولی خوردم ..واقعا خوشمزه بود :) غذاهای مهمونسرای امام رضا همیشه خوشمزس!!
روز آخر بود ..1 شنبه .. ساعت 2 صبح رفتیم حرم ..اول رفتم حرم اصلی.. رو به روی ضریح .. میخواستم برم جلو ولی دیدم خیلی شلوغه ، دیگه بیخیال شدم ! از همون عقب سلام دادم و دعا خوندم ..وا3 نماز صبح رفتم توی صحن انقلاب رو به روی پنجره فولاد نشستم .. واقعا بهترین نمازی بود که توی عمرم خوندم ! تا ساعت پنجُ نیم اونجا بودیم بعد رفتیم هتل ..ساعت حدودای شیشُ رب بود که تی ویو روشنیدم ..یهو دیدم داره دیدنی ها پخش میکنه ! :| مونده بودم چرا مسابقه رو نشون نمیدن..یه چن دیقه نشستم بعد دیدم نه..مث اینکه خبری نیس ..گفتم شاید مسابقه امروز نبوده یا ..چ میدونم ..گرفتم خوابیدم. ساعت ده پا شدم دیدم دو سه تا اس اومده ..ک ایول تبریک ..ایران کوبا رو برد ! منم هاج و واج که ای بابا صبح که مسابقه نذاش .اینا چی میگن ! بعد دیگه با پرسُ جو از دوستان متوجه شدیم که ..بعلــــــــــــــــــه .. در تصاویر مشکل به وجود آمده!! یکی نیس به این مسئولای باهوش بگه بابا عاخه عادمای عاقل !!! به جای اینکه دیدنی ها پخش کنین 4 تا کلمه زیرنویس کنین ملت بفهمن چ خبر شده!! شیطونه میگه..:| :/ حیف این بازی که من ندیدم :((
خلاصه روز آخرم دو باره رفتیم خرید ..بعدم حرم ..بعدشم دیگه راه افتادیم به سمت خونه ..هـــــــــــــی .. خیلی زود گذشت خیــــــــلی.. یکی از بهترین سفرام به مشهد بود .. عالی بود ..

عاشقتـــــــــــــم امام رضا >:D<
پ.ن : به علت مچ درد نصفی از خاطره سانسور شد !
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اقا جاتون خااالی..امروزامتحان عربی داشتیم...4نفر کمترین نمره ها بودیم ازجمله منماشالله!!!!اون دونفر که بدبخت شدن..جریمشون:از5تامبحث 10تاسوال از4منبع مختلفمن واون یه نفرم دیدیم کی میره این همه راه تایپ کنه باید واسه کلاس بستنی بخریم=))))))))
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ینی شانسه؟؟؟امرو کلن از آسمون میبارید.....همین مونده بود که بعد کلاسه مولکولی میخای بری خونتون و در قفل شده و وا نمیشه....حالا کلی آدم و معلمای مرده مدرسه جم شدن پشته در دارن سعی میکنن درو وا کنن!!!!!مگه وا میشه آخه؟؟؟؟؟؟دیگه کسی نبود ب اون دره لگد نزنه!!!!جای لگده من موند:دی
ینی این ملتی بودن پشت در جم شده بودنو به ما میخندن!!!
تشم درو شیکوندن.....!!!:))
 
Back
بالا