• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

رفته بودیم مسافرت توی باغ بودیم دخترخالم رفت آلبالوچیداصلا حسش نبودبریم بشوریم من چندتادونه بیشترنخوردم دخترخالم زیادخورد وقتی رفتیم پیش مامانم فهمیدیم قبل ازمابابام رفته سم پاشی کرده مامانم میگفت سمشم خطرناک بوده (البته مامان من خیلی اغراق میکنه)شب مامیترسیدیم بخوابیم فک میکردیم دیگه بلندنمیشیم
ولی فهمیدیم بدن مامقاوم ترازاین حرفاست
فک کنم اگرمیشستیم میخوردیم ی طوریمون میشد :-" :-" :-" :-" :-" :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من اصولابابچه های زیر10سال کنارنمیام پسرداییم(4سالشه)داشت سربه سرمن میذاشت وهرچی بهش اخطارددادم گوش نکردمنم اعصابم حوردشدگفتم مگه من باتوی پدرسگ نیستم بشین! X-(
نگاه کردم پشت سرم دیدم داییم پشت سرم وایستاده
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

جای تمام دوستای گلم خالی بود >:D< اصن فوق العاده بود ... خدا! عالی ;D
اول که رفتم کلاس بعد این معلمه آخر کلاس شروع کرده کار گفتن ... منم که باید زودتر از این حرفا میرفتم... ولی انقدر سر کلاس خندیدیـــــــــم!
خلاصه که کلاس تموم شد و من خیلی شیک رفتم پارک پیش دوستام که از اون ور با هم بریم مدرسه. بعد رفتم پارک زنگیدم میگن مبایلت خاموش بود ما رفتیم ... منو میگی به این حالت که :-L خیلی نامردین و اینا ... بعد گفت چرت گفتم الان میایم پیشت و من به این حالت ;D که کوفت :-"
خلاصه هانیه و شیوا (که اول هِی اسمش یادم نمی اومد و بهش میگفتیم مارمولک ;D ) و من با هم پاشدیم اول رفتیم افق، بعد خیلی شیک محو شدیم و سپس رفتیم انقلاب و ماشین و مدرسه ... در این حین فهیمه زنگیده هِی به من میگه چی ... کیانا هم زنگیده به هانیه هِی میگه هیشکی نیس :|
رسیدیم مدرسه ... اول پیش تحرانی ( ;D) رفتیم که آی سلام واینا ... بعد همه لباس مدرسه پوشیده بودن ولی من نه :> >) بعد به من گفت ینی مدیر گرام نبینتت ;;) بعد ما هم خیلی شیک رفتیم اتاق پژوهش استتار که دیدیم دوستان دیگه هم اونجان ... نگو مدیر گرام یکی از همین دوستان که مثل من بوده رو دیده و گفته برو مانتوت رو بپوش :)) انگار پیششه :))
بگذریم! دیگه باید از جلو مدیر هم رد میشدیم و میرسیدیم به نمازخونه که بچه ها ب منو دوست گلمون گفتن بیاین دورَتون کنیم :)) خیلی خارجی و طی عملیاتی هوشمندانه با زیرکی تمام ( :)) ) از جلو مدیر رد شدیم ;;)
دیگه یه کم برنامه و سوال پیچ کردن دوستان و اینا ... و راستی ایران که برد ماها <:-P \:D/
قرار بود کسی نره بالا. ولی کو گوش شنوا ... ما هم که اصن به خاطر اینترنت ناب مدرسمون رفته بودیم (و حالا دور هم بودم و اینا ;D) تمام و کمال از اینترنت استفاده کردیم و لپ تاپ بنده رو آپ دیت کردیم و کلی اهنگ با های کوالیتی گرفتیم و یوتیوب و ف.ب و اینا :)) :-" برخی بازی هارو هم کردیم که بعدا به طرز نامحسوسی جمعشون کردیم =))
بعد تو همین گیرو دار مهندس هِی نوشابه رو میریخت تو درِش و ساقی بده شرابی میخوند و میخورد :)) و این کار رو 3 بار که دوبارِش نوشابه و یکبارِش آب بود تکرار کرد... بعد شارژ لپ تاپ من تموم شد و ما در پی شارژ. اول رفتیم ... نبود :-" بعد گفتیم باید تحرانی رو با واقعیت رو به رو کرد :-$ من و هانیه رفتیم پیشش به این حالت :-" :-$
# خانم چیزه. تو بگو. نه تو بگو. بگو دیگه
* ای بابا بگین دیگه چی شده؟
+ چی کار کردین؟ جایی اتفاقی افتاده؟
# نه. بگو دیگه. ... . خانــــــــــوم مــــــــآ
*خـــــــــــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــــ؟ :-/
# ما شارژر لپتاپ میخوایم
* :-L . بمیرین! میدینین من چی فک کردم؟ فک کردم دزد اومده طبقه سوم (عاشقشم که میدونست ما اونجاییم :دی ) بعد شما واسه اینکه جمع متشنج نشه اومدین خیلی اروم بهم بگین بچه ها رو جمع و جور کنیم ;;)
# :)) =)) نه در اون حد دیگه ...
خلاصه که رفتیم شارژر رو از لپتاپ مدرسه کِش رفتیم ;D و مسئله ی دزدی به کلی فیصله شد ;;)
بعد که بالا بودیم، یهو قلی اومد که جمع کنید :| :-w اول کلی ناراحت شدیم ولی بعد که جمع کردیم و رفتیم پایین انقــــــــــتدر خندیدیم که اصن به جونش دعا کردیم که مارو فرستاد پایین...
آنتونی =)) بی ادبا =)) مست =)) ما خداییم =))
بعله ... من رو بالشم :)) (این حرفم مجاز داره کاملا) خوابیده بودم و هانیه هم رو پای کیانا.. کیانا هم به شیوا لم داده بود و با موهای من بازی میکرد (چقدر هم که من موهام بلنده واقعا :-" ;;) )
بعد انقدر خندیدم و ... همون خنیدیم که اصن نه نای خندیدن داشتیم و نه علاقه ای به خندیدن ... اصن خیلی زیاد از حد خندیدیم ... /m\
راستی از حق نگذریم و اشاره ای هم به علیرضا (همسر معلم گرام) و کیانا داشته باشیم که اولی لطف کرده و از سرکار واسه ماها شام گرفته و دومی برای ما انگور یاقوتی (ینی عشق من) رو اورده 8-^ خیلی راضی ام ازشون >:D<
ساعت که شد 6 ماها یهو دیدیم خوابمون میاد ... خلاصه با وجود مشکلات سلولی ( :)) ) از سر جامون بلند شدیم (راستی این وسط کلاه قرمزی هم دیدیم =)) ) و رفتیم روی فرشی که تو حیاط بود خوابیدیم .. خواب که چه عرض کنم ... همش داشتیم حرف میزدیم و میخندیدم ... فقط یه ربع در سکوت کامل چشمامون رو بستیم و بعد دیگه تموم ...
منو هانیه و حالت جنازه و چسبیده به آسفالت رفتیم خونه (در یه دوره داشتیم آسفالت گاز میزدیم و یه دوره داشتیم آسفالت جارو میکشیدیم)
... 25 ساعت بود نخوابیده بودم /m\ عوضش عین جنازه ها رسیدم خونه ... ینی تو راه رسما داشتم آسفالت رو درو میکردم! :)) تا حالا انقلاب رو انقدر خلوت ندیده بودم ... هیشکی نبود /m\ بعد رسیدم خونه از 9 اینطورا تا 6:30 خوابیدم ;;) اول که قشنگ صاف افتادم رو تختم! در حدی بودم که وقتی میخواستم بچرخم با یه دستم اون یکی دستم رو میکشیدم :)) ینی جنازه ی جنازه :-\
واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا عالی بود ... راستی من به قولم عمل کرده و در اغوش تحرانی پریده و اعلام رضایت زیاد فرمودم ;D
هوووف ... تموم شد! اینم واسه دوستانی که نبودن (تا دوباره کلاسی نباشد که منو در آن بکشند و بگن ... حرف بزن! ;;) )
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

یک ِ تیــر نود ُدو .

عصر بعد از کلاس ِ دوتا وروجک تصمیم گرفتیم سه‌تایی بریم خونه‌ی یلدا اینا [بنّا،کارگر،بنُا,یانگوم ‌:)),گپ‌زدن,حرص ِ امیررضا رو در آوردن :د‌,سایه‌بازی نصفه شبی روی سقف با نور موبایل،وقتی همه خواب بودند :د]

دو تیــر ِ نود ُدو .

با صدای موبایل خاله بیدار شدن ُ پشت خط بودن ِ بابا که میگه دارم میام دنبالتون اماده باشین و تُندتُند حاضر شدن [ و حتّی بدون شستن ِ دست ُ صورت ‌:-""],از همون‌جا یه راست رفتن مدرسه و تکمیل پرونده‌ی سمپادی بودن[درواقع سمپادی ماندن] . بعدشم با همون قیافه‌های خواب‌آلود عزیمت به بازار،پنج‌نفری . من ُ مامان و بابا و جوجه‌ها . [nb]به دوتا خواهرِ محترممون میگیم جوجه‌ها :-" :د[/nb]خرید ُ اینا 8-> و تصمیم ِ مادر محترم به اینکه از این بعد برای بنده فقط لباس‌عروسکی بگیرن،گاد ‌:))
ظهر ، طبق عادت کم غذا خوردن ُدلخور شدن ِ بابا از اینکه دسپختشو زیاد نخوردم :د
عصر کلی کَل‌کَل با کیاناز سر ِ خوندن ِ کتاب و تهدید به قطع‌رابطه باهاش ‌:)) و قبول کردنش و بعد عذاب وجدان‌م و دوباره مجبور کردنش به خوندن ِ کتاب :د[بیمار ِ روانی آخه؟! ‌:))]
والیبال مهیج ِ ایران ُ صربستان ُ دیدن ُ کلی شوق‌وذوش و جیغ‌وداد و هوار و اینا ‌:-"بعدشم به اصرار بچه‌ها رفتن تو کوچه‌ُ وسط بازی کردن با اسکیت و بچه‌بازی .
شب‌ـَم به همراه شیرین تا یک ِ شب بیدار موندن ُ در تاریکی ِ مطلق رادیو هفت نگاه کردن و لذّت‌بردن از همچین برنامه‌ای 8->>>البته به همراه ِ بیسکوییت ُ تخمه و مورچه‌ها ‌:-"
به‌زور خوابیدن ُ متاسفانه بدترین خواب ِ عمر رو توی شب ِ به‌اون قشنگی دیدن ُ و توی خواب کُلی گریه کردن ُ.

سه تیـــر نود ُدو

صبح بیدار شدن و بازم گریه کردن بخاطر اون خواب ِ کذایی ‌:د خیلی بد بود ‌:-<<< بعد آروم‌آروم فراموش‌کردنشو سوزوندن ِ غذای ناهار که فقط سرزدن بهش به عهده‌م گذاشته شده بود ‌:-"
عصر آشتی کردن با اوشون و اعلام ِ آتش‌بس ‌:-" عقدکنون ِ دخدر عمه‌ی عزیز و سردرگُمی بین خوشحال بودن یا ناراحت بودن .
صُحبت‌کردن با دوست ِ صمیمی ُ بی‌معرفت که فردا داره میره مکّکه،سرش شولوغه،زنگ نمی‌زنه حال آدمو بپرسه :-ال :د
ادامه یافتن ِ حال ِ خوب ُپیشنهاد دادن به خونواده که بریم خونه‌ی عمو اینا . اونجا هم خوب بود .
بعد دوباره بعد از اونجا تصمیم به رفتن به خونه‌ی عمه و تبریک ِ تولد عروس ‌:د [توجّه کنین،عروس شدنش تبریک نداره،تولدش تبریک داره ‌:-" :د]دیدن ِ قسمت ِ آخر سریال «پوست پیاز،ابروی باز» با فامیل ُ خندیدن ُ اینا 8->
بعدشم شام با خونواده بیرون رفتن ُ بالاخره برگشتن به خونه ُ اینا 8->

خوبن این روزا ، تموم نشن لطفاً 8->
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

فکر کن نشستی پای نت و خانواده هم تو پذیرایی پای تلویزیونن، بعد یهو همسایه‌تون میاد دم در و میگه که مهمون‌ـاشون زیادی زیادن و اگه میشه یه عدّه‌شون بیان خونه‌ی شما و سفره رو اونجا بندازن! از اونجایی که همه مرد بودن و ناشناس، من بدو بدو کوچ کردم تو اتاق‌م و مامان‌م هم جمُ جور کرد و رفت تو اتاق خودشون. دوباره نشستم پای نت و در این بین حس کردم تلفن زنگ زد. از اونجایی که وقتی تلفن زنگ میزنه نت ما باید قطع شه وگرنه صدای خش خش از تلفن میاد، قطع کردم مودم ـو. حالا مشکل اینجا بود که نمیدونستم کی تلفن قطع میشه دوباره که من به کارم برسم! با گوشی زنگ زدم به مامانم که با تو کار داشتن؟ بعد میگه نه، من زنگ زده بودم به تلفن خونه با بابات کار داشتم! بله همچین خانواده‌ای هستیم که همه با هم در ارتباطیم تو این وضع! :)) بعد داشتم بهش میگفتم اشتباه کرده و باید میومد اتاق من که با هم ادامه‌ی Argo رو ببینیم تا اینکه مجبور باشه الان پیش ستایش لالایی شبکه پویا رو ببینه! :-" در این حین دیدیم مهمونامون دارن با لهجه‌ی شدیدا غلیظ یزدی حرف میزنن و یکی هم هست که مدام میگه برای سلامتی این ـو برای فلان چیز صلوات! خلاصه که خونه‌مون شده پر از این نوای ملکوتی! مثن دارن معمولی حرف میزنن، یهو طرف میگه: یه صلوات بلن بفرستید! :)) خلاصه که، با تشکّر از مهمان‌های ناخوانده‌ی ما که سبب شدند ما تنهایی در اتاق‌مان بخندیم از دست کارهایشان. ;D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز رفتیم ثبت نام واسه دبیرستان ! 8-^ اول ـش نیوشا و نرگس و دیدم .. ;;) عاغا اینا یه فرم به ما دادن که باید پرش می کردیم :)) سوالاش عالی بود ینی .. :-" . " الگوی ِ شما کیست ؟ " " به عنوان ِ یک دانش آموز ِ فرزانگانی چه ویژگی هایی دارید ؟ " " دبیرستان در یک جمله " :))
جوابای ِ ما ـم که اصن عالی تر :))
بعد رفتیم کلی عکس گرفتیم :-دبیرستان ندیده :-"
بعدش رفتیم واسه مصاحبه نوبت گرفتیم X_X ..
رفتیم توو ساختمون ـش کلی چرخیدیم ;;) کل ِ کلاسا رو دید زدیم :دی تخته گچی داشت 8-^ :x
بعد از اینا ـم رفتیم مانتو گرفتیم .. با مقنعه های ِ عـــن :-< :-L اه اه اه .. بلند ، دراز ، زشت ، بد رنگ ! اصن رنگ ِ مقنعه ـش به مانتوش نمیاد :-<
مصاحبه ! X_X بیشتر ِ سوالاشو الکی جواب دادم :)) آخه یه سوالایی می پرسیدن که اصن .. :))
بعدم برگشتیم خونه :-"
خیلی خوب بود دبیرستان . :] خیلی 8-^
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بعـــــــله! ;;)
دیروز مارو کشوندن بردن ویلا ی خاله جان :-\ ینی عـــــــــــــــــاشق خالمم ... قشنگ هرچی در مورد طراحی خونه بهش گفته بودم رو مو به مو اجرا کرده بود \:D/ حال کن! خواهر زاده به این میگن :>
بعد اصن رنگاش هم عالی بود!! قشنگ خونه 4 رنگه بود: بنفش - صورتی، قهوهای، سبز، نارنجی - قرمز 8-^ خیـــــــــــلی باحال شده بود ... راضیم /m\
بعد کلی بازی کردیم و این ور و اونور و .... =)) بهداد (پسرداییم) هم که اصن یه وعــــــــــــــضی >:D< خیــــــــلی از دستش خندیدیم =)) کلی هم ازش فیلم گرفتیم به همراه زهرا (دختر خالم) اصن این دو تا همیشه سوژه هستن :)) عالیَن ;))
بعد سارا اومد بره تو قایق بادیه ... مثلا میخواست خیس نشه!! قشنگ شلپ افتاد تو آب :))
بنده رو هم بعدا با آب پاش خیس فرمود ;D ... ما هم در ادامه که دچار گردن درد شدیم زیر بارون خوابیدیم >:D< بسی حال داد /m\
بعد هم که داستان و اینا =)) و بعد هم خونه :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دوشنبه ، 10 ِ تیر ِ 1392

امروز عــــالی بود . 8->
من یه کم فراری ـم از کلاس زبان ، بعد امروزم کلّی استرس داشتم و اینـا .
اولین اتفاق ِ خوب ، دیدن ِ موژان و نارگل در حـال ِ سوار شدن ِ ماشین بود ، از دور دیدمشون ، دلم خیلی براشون تنگ شده بود . 8->>>
بعدش دیدن ِ دوستای زبان و این که فهمیدم بیشترمون با هم ـیم . با معلمی که اگه نمی‌افتادم باش ، حتما ترک ِ تحصیل میکردم ، بود . 8->>>
بعدش ملیکـا رو دیدم ، قرار بود با هم بستنی بخریم ، نشد . :-‌""
بعدش پگاه بود ، خیلی خوش حـال شدم که دیدمش . 8->
بعدش رفتیم سر ِ کلاس . این معلم ِ عزیز هی به من تیکه می‍نداخت . :-ال :‌))
بعدش کلاس تموم شد و اینا ، خیـــلی دلم درد می‌گرفت بس که خندیدیم سر ِ کلاس . :‌)))))
بعد با یه چهره ی خیلی سرخوش و خندان اومدم پایین ، همینجوری رد شدم ، حین ِ رد شدن بقیه بچه ـاـم دیدم ، بعد 4 قدم رفتن جلو ، بعد یهو فهمیدم اونی که الان از پیشش رد شدم ریحـانه ـس . و دقیقا ریحـانه ـم با تاخیر متوجه ِ من شد . :‍)))))
ینی همو که دیدیم یه 5 دقه مث ِ این دیوونه ـا خندیدیم ، بعد با هم رفتیم حیاط ، مث ِ این دیوونه ـا هی دور ِ خودمون چرخیدیم و خندیدیم . ‍:‌))))
یعد بابام زنگ زد گفت دم ِ دره ، مائم با 5 دقه تاخیر رفتیم سوار شدیم .

خیـــــــــــــــلی خوش گدشت که همه دوستای صمیمی ـم رو دیدم و باشون بودم . 8->>>
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

92/4/10
با دوستام رفتيم كافي شاپ
خيلي خوش گذشت
مثل ديوونه ها بوديم
تلافي اين دو ماه دوري رو در آورديم
ولي خاطراتي شيرين برام زنده شد كه هرگز ديگه تكرار نمي شه
نمي دونم بايد به خاطر حماقت هام افسوس بخورم يا به خاطر گذشتن اون لحظات شاد
ولي بازم اين جملرو با تمام وجود درك كردم كه
خاطرات شيرين هميشه تلخ ترند.
 
Back
بالا